استارا - زاگرا
[اِ گُ] (اِخ)(1) شهری به بلغارستان (روم ایلی شرقی)، دارای 32000 تن سکنه.
(1) - Stara-Zagora.
استارباد
[اِ] (اِخ) استرآباد باشد و آن شهریست مشهور. (جهانگیری). شهریست در طبرستان مشهور به استرآباد. (برهان). گرگان کنونی :
تا طرب و مطرب است مشرق و با مغرب است
تا یمن و یثرب است آمل و استارباد
بنشین خورشیدوار، می خور جمشیدوار
فرخ و امیدوار چون پسر کیقباد.منوچهری.
چو برخیزد ز خواب بامدادی
ز من خواهد...
استارچه
[اِ چَ / چِ] (اِ مصغر) شرارهء آتش. (شعوری). ستارچه.
استارقین
[] (اِخ) یاقوت در معجم البلدان گوید: گمان برم که آن یکی از قرای همدان است. و شیرویه احمدبن العبّاس بن فارس ابوجعفر الاستارقینی بدانجا منسوبست.
استارقینی
[] (ص نسبی) منسوب به استارقین. رجوع به استارقین شود.
استارگارد
[اِ] (اِخ)(1) دو قصبه است در کشور آلمان که یکی را استارگارد جدید و دیگری را استارگارد قدیم گویند. استارگارد جدید در خطّهء پومرانیا از آلمان در 32 هزارگزی مشرق شهر اشتتن واقع شده. و آن زمانی مرکز ایالت پومرانی سفلی بود. استارگارد قدیم، قصبهء کوچکی است در ناحیت مکلنبورگ...
استارگان
[اِ رَ / رِ] (اِ) جِ اِستاره. نجوم. کواکب :
اگر ز هیبت تو آتشی برافروزند
بر آسمان بر، استارگان شوند شوی.
منوچهری.
استارم
[اَ] (اِخ) استالم. یکی از نواحی انزان کوه هزارجریب. (سفرنامهء مازندران و استراباد رابینو ص 57 و 123 بخش انگلیسی).
استاروه
[اِ رُ وَ] (اِخ)(1) قصبهء مرکز قضائیست در سنجاق کوریچه از ولایت مناستر آرناؤدستان، در ساحل جنوبی دریاچهء اوخری، در 25 هزارگزی شمالی کوریجه، در محلی بسیار دلکش و نزه، دارای یک مسجد جامع، یک تکیه، و یک مکتب در قرب یکساعته راه در شمال غربی همین قصبه، قصبهء دیگر...
استاره
[اِ رَ] (ع اِ) پوشش. پرده. (منتهی الارب).
استاره
[اِ رَ / رِ] (اِ) ستاره. کوکب. (برهان) (مؤید الفضلاء) :
دوش من پیغام دادم سوی تو استاره را
گفتمش خدمت رسان از من تو آن مهپاره را.
مولوی.
بیمار شود عاشق امّا بنمی میرد
ماه ارچه شود لاغر استاره نخواهد شد.
مولوی.
|| کوکب طالع : امیر رضی الله عنه آیتی بود در باب لشکر کشیدن...
استاره
[اِ رَ] (اِخ) بلوکی است از مضافات لاهیجان گیلان. (جهانگیری) (برهان). شاید این نام مصحف آستانه باشد، چه بدین نام در لاهیجان محلّی شنیده نشده است. رجوع به آستانه شود. || قلعه ای باشد از ملک دکن. (جهانگیری) (برهان).
استاره شمر
[اِ رَ / رِ شُ مَ] (نف مرکب)ستاره شمار. ستاره شمر. منجّم.
استاریتز
[اُ] (اِخ)(1) کرسی پیرنه (برانس) سفلی، از ناحیهء بایُن در کنار نیو، دارای 2546 تن سکنه، و آن پایتخت قدیم لابور بوده است و راه آهن از آن گذرد.
(1) - Ustaritz.
استاریه
[اِ رَ یَ] (اِخ)(1) قریه ای است بزرگ در قضای کولونیه از سنجاق کوریجهء ولایت مناستر از آرناؤدستان.
(1) - Staraja.
استازند
[اَ / اُ زَ] (اِخ) رجوع به اوستا و زند شود.
استاژ
[اِ] (فرانسوی، اِ)(1) دورهء خدمتی که داوطلبان و مبتدیان برای فراگرفتن معلومات و تجارت پیش از استخدام و اشتغال رسمی گذرانند.
(1) - Stage.
استاژل
[اِ ژِ] (اِخ)(1) کمون پیرنه (برانس) شرقی، از ناحیهء پِرپیتیان، در کنار اَگلی، دارای 2261 تن سکنه و راه آهن از آن گذرد و آن موطن دواَراگو بوده است.
(1) - Estagel.
استاژیر
[اِ یِ] (فرانسوی، ص)(1) کسی که دورهء استاژ را می گذراند. کارآموز.
(1) - Stagiaire.
استاژیر
[اِ] (اِخ)(1) اسطاغیرا. امروز آنرا استاورس(2) گویند. شهریست در مقدونیه، مولد ارسطو و اروپائیان غالباً ارسطو را، لو استاژیریت(3) (یعنی الاستاغیری) نامند.
(1) - Stagire.
(2) - Stavros.
(3) - Le Stagirite.
