استادن
[اِ دَ] (مص) ایستادن. ستادن. قیام. برپا شدن. خاستن. بخاستن. برخاستن. سر پا ماندن :
شد به گرمابه درون استاد غوشت
بود فربی و کلان بسیارگوشت.
رودکی (در منظومهء سندبادنامهء رودکی).
رجوع به سندبادنامه چ اسلامبول ص173 س11 و بعد آن شود.
من اینک به پیش تو استاده ام
تن زنده خشم ترا داده ام.فردوسی.
دگر دست...
استادند
[] (اِخ) مؤلف مرآت البلدان بنقل از معجم البلدان و مراصد گوید: ناحیه ایست بخراسان. گمانم این است که از نواحی بلخ است - انتهی. ولی در معجم البلدان چاپ مصر در ردیف خود این نام نیست.
استادنگاه
[اِ دَ] (اِ مرکب) ایستادنگاه. جای اِستادن. موقف: جیأه؛ استادنگاه آب. جیه؛ استادنگاه آب. جئه؛ استادنگاه آب. خرنق؛ استادنگاه آب. تنور؛ استادنگاه آب. وادی. جائزه؛ استادنگاه آب کش بر چاه. (منتهی الارب).
استادنی
[اِ دَ] (ص لیاقت) درخور استادن.
استاده
[اِ دَ / دِ] (ن مف / نف) مخفف ایستاده. قائم :
ره نیکمردان آزاده گیر
چو استاده ای دست افتاده گیر.سعدی.
|| ساکن. بیحرکت. راکد: فاحم؛ آب استاده. (منتهی الارب) :
الا تا بود فرّ یزدان پاک
رونده ست گردون و استاده خاک...
اسدی (گرشاسب نامه).
بمال نهاده بلندی مجوی
که ناخوش کند آب استاده بوی.سعدی.
|| بازار...
استاده
[اِ دِ] (اِخ)(1) اسکله و قصبه ای استوار در ایالت هانور آلمان، در نزدیکی ساحل چپ رود اِلب و کنار نهر اشونیکه، در 10 هزارگزی شمالی هانور و 32 هزارگزی مغرب هامبورگ این قصبه هنگامی شهری مستقل و آزاد بود ولی بعدها مرکز کنت نشینی شده و به کرات بین...
استاد هرمز
[اُ هُ مُ] (اِخ) رجوع به هرمز و الجماهر بیرونی ص 201 شود.
استادی
[اُ] (حامص) آموزگاری. معلمی. || حذق. حذاقت. حاذقی. مهارت. ماهری. نیکدانی : اکنون استادی درین طاق زدنست که چگونه بهم برآورد. (نزهت نامهء علائی).
جمله برانداز به استادئی
تا تو فرومانی و آزادئی.نظامی.
موی تراشی که سرش میسترد
موی بمویش بغمی میسپرد
کای شده آگاه ز استادیم
خاص کن امروز بدامادیم.نظامی.
|| زیرکی. حیله. تدبیر. چاره. مکر...
استادی
[] (اِخ) موضعی در جنوب تایمنی در افغانستان.
استاذ
[اُ] (معرب، ص، اِ) (معرب استاد) هنرمند. کسی که به کاری مشغول باشد که قریحه و دست، هر دو را در آن دخالت باشد. (دزی). دانندهء صنعتی از امور کلیه و جزئیه. || کسی که با چرم و فلزات کار کند. (دزی). || موسیقی دان. (دزی). || دانا. (مؤید الفضلاء)....
استاذالاطباء
[اُ ذُلْ اَ طِبْ با] (اِخ)رجوع به فخرالدین خجندی شود.
استاذالدار
[اُ ذُدْ دا] (ع ص مرکب، اِ مرکب) استادالدار. وکیل دار. استاد سرای: و امّا الشرقیه [ من بغداد ] فهی الیوم دارالخلافه و کفاها بذلک شرفاً و احتفالاً و دورالخلیفه مع آخرها و هی تقع منها نحو الربع او ازید لانّ جمیع العباسیین فی تلک الدیار معتقلین اعتقالاً جمیلاً...
استاذالداریه
[اُ ذُدْ دا ری یَ] (ع مص جعلی مرکب، اِمص مرکب) مقام و منصب استاذالدار. رجوع به مادهء قبل شود.
استاذبران
[اُ بَ] (اِخ) رجوع به استادبران و معجم البلدان شود.
استاذبرانی
[اُ بَ] (ص نسبی) منسوب به استاذبران، که قریه ای است از قرای اصفهان و بدان منسوب است ابوالفضل محمد بن ابراهیم بن الفضل الاستاذبرانی. (انساب سمعانی).
استاذخرذ
[اُ خُ رَ] (اِخ) رجوع به استادخرد و معجم البلدان شود.
استاذخرذی
[اُ خُ رَ] (ص نسبی)منسوب به استاذخرذ و از آنجاست شیخ ابی الحسین احمدبن قارس بن زکریا الزهراوی الاستاذخرذی. (معجم الادباء چ مارگلیوث ج 2 ص 12 س6 و 7).
استاذسیس
[اُ] (اِخ) رجوع به استاسیس شود.
استار
[اَ] (ع اِ) جِ سِتر، بمعنی پرده. (غیاث اللغات) (دهار) :
چو کار کعبهء ملک جهان بدان آمد
که باد غفلت بربود ازو همی استار.
بوحنیفهء اسکافی (تاریخ بیهقی چ ادیب ص280).
اسرار ضمایر و استار مصایر پیش نظر بصیرت او چون شمع روشن و پیدا بودی. (ترجمهء تاریخ یمینی چ1272 ص 279).
- استارِ...
استار
[اِ] (معرب، اِ) (معرب چهار) چهار. اربعه. چهارتا. (منتهی الارب). جوالیقی گوید: الاستار، قال ابوسعید: سمعت العرب تقول للاربعه «استار» لانه بالفارسیه «چهار» فاعربوه فقالوا «استار». (المعرب چ احمد محمد شاکر ص 42). || «چهار مثقال». (ابن سرافیون). || وزنی که چهار مثقال و نیم باشد. (رشیدی) (غیاث اللغات) (مهذب...
