استانلی
[اِ] (اِخ)(1) جان رُلاندز. معروف به هنری مرتن(2)، کاشف افریقای مرکزی. وی بدانجا لیونگستُن را بازیافت. مولد استانلی دِنبی (گال) (1841 - 1904).
(1) - Stanley, John Rowlands.
(2) - Henry Morton.
استانلی لین پول
[اِ لی لِ] (اِخ)(1) از مشاهیر مستشرقین انگلیسی، مؤلف بیش از پنجاه کتاب و رساله در باب تاریخ و مسکوکات سلاطین اسلام و از جمله «طبقات سلاطین اسلام» که طبع جدید آن بسال 1924 م. صورت گرفته و عباس اقبال آنرا بفارسی ترجمه کرده و بسال 1312 ه . ش....
استانلی ویل
[اِ] (اِخ)(1) شهری از کنگوی بلژیک، بندری در ساحل کنگوی وسطی دارد.
(1) - Stanleyville.
استانوس
[] (اِخ) استانوز. قصبهء کوچک ناحیهء مرکزی، در انطالیه قضای مرکز سنجاق تکه از ولایت قونیه قریب 60 هزارگزی شمال غربی انطالیه، بساحل نهری بهمین نام. موقع آن مرتفع و هوایش معتدل و روح افزا و محل تابستانی انطالیه باشد. (قاموس الاعلام ترکی). || نام ناحیه ای و آن مرکب...
استانوس
[] (اِخ) استانوز. قصبه ایست در قضای مرکزی ولایت و سنجاق انقره (انگوریه) قریب به 25 هزارگزی غربی شهر آنقره، در محلی که نهر چارسو بشعبهء آنقره از رودخانهء سکاریه ریخته میشود، و وقتی در شمار مرکز ناحیهء ملحق بقضای مرکز بوده است. (قاموس الاعلام ترکی).
استانوس
[] (اِخ) رودخانه ایست که از کوههای ناحیه ای بهمین نام سرچشمه گرفته و از دو نهر متحد در قصبهء استانوس متشکل میگردد و پس از طی مسافت قریب 85 هزار گز به دریاچهء کستل میریزد. (قاموس الاعلام ترکی).
استانووی
[اِ نُ وُ یی] (اِخ)(1) سلسله جبالی است که از کوه کاخته تا دماغهء شرقی بمسافت 6000 هزارگزی امتداد یافته قسمت جنوب شرقی آن در خطهء داوریه، حدود چین را جدا می سازد، و از این محل به ایالت اوخوچق امتداد می یابد آنگاه مانند یک بازو جبال کامچاتکا را...
استانه
[اَ نَ / نِ] (اِ) به معنی استان است که جای خواب و آرامگاه باشد. (برهان) (جهانگیری) :
گوئی از توبه بسازم خانه ای
در زمستان باشدم استانه ای. مولوی.
|| عتبه. جناب. آستانه :
پشت خم داد و نهاد از قبل خدمت و عذر
روی افروخته از شرم بر استانهء در.سنائی.
یارت ای بت صدر...
استانه
[اِ نَ] (اِخ) ناحیه ای بخراسان و یاقوت گوید گمان برم از نواحی بلخ است. (معجم البلدان).
استانهپ
[اِ هُ] (اِخ)(1) استانپ. نام خاندان بزرگی در انگلستان. چند تن از رجال معروف این خاندان از اوائل قرن 17 م. متعهد مناصب مهم کشوری و لشکری بودند. مشهورترین آنان جیمز استانهپ، فرمانده سپاه و سیاستمدار انگلیسی است. مولد او پاریس 1673 و وفات 1721 م. || دیگر حفید او...
استانه سرای
[اَ نَ سَ] (اِخ) موضعی در آمل قدیم که آنرا ماته میگفتند. (سفرنامهء مازندران و استراباد رابینو ص 33 بخش انگلیسی).
استانی
[اِ] (ص نسبی) منسوب به استان، یکی از قرای سمرقند در سه فرسنگی آن. (انساب سمعانی).
استانی
[اُ] (ص نسبی) منسوب به یکی از چهار استان بغداد. رجوع به استان شود. و هبه الله استانی بن عبدالصمد به یکی از آن چهار استان منسوب است. (از منتهی الارب).
استانیدن
[اِ دَ] (مص)(1) گرفتن. (آنندراج). ستاندن. استاندن. || بازداشتن. (برهان) (سروری) (رشیدی). || منع رفتن کردن. (برهان). متوقف ساختن :
مرکب استانید و پس آواز داد
آن پیام و آن تحیت باز داد.
مولوی (در داستان تاجر و طوطی).
(1) - غالب لغت نامه ها ذیل «استانید» معنی کلمه را آورده اند.
استانیسلاس
[اِ] (اِخ)(1) نام دو تن از سلاطین لهستان:
1 - استانیسلاس اول، معروف به لشچنسکی(2). مولد او لمبرگ(3) در 1677 و وفات در 1766 م. در لونویل. وی در آغاز جانشین پدر خویش پرنس پوسنانیا گردید سپس در عقیب محاربه ای که بین اوگوست دوم پادشاه لهستان و شارل دوازدهم پادشاه...
استانیسلاس
[اِ] (اِخ)(1) (سن...) مسیحیان دو قدیس بدین اسم دارند: یکی از آنان در سال 1072 م. مترپولیت کراکوویا بود و به امر سلطان بولسلاس دوم بقتل رسید و لذا از جملهء شهدا و قدیسین محسوب میشود. روز هفتم مه ذکران او و تعطیل عمومی است.
(1) - St. Stanislas.
استانیسلاس
[اِ] (اِخ) مولد او بسال 1550 م. وی در مدرسهء ژزوئیتهای وین تعلیم یافت و علی رغم ممانعت پدر کشیش ژزوئیت گردید و در هیجده سالگی درگذشت. ژزوئیتها مطالعهء ترجمهء احوال او را بعنوان نمونهء اخلاق توصیه و ترغیب میکنند. روز 13 تشرین ثانی به یادکرد او تعطیل عمومی است.
استانیسلاوو
[اِ] (اِخ)(1) شهری در لهستان (گالیسی)، قرب دِنیِسْتِر. دارای 52000 تن سکنه و ناحیهء معدنی است. در سال 1939 م. به روسیهء شوروی ملحق گردیده بود.
(1) - Stanislawow.
استانیک
[اُ] (پهلوی، اِ) بزمان ساسانیان ساخلو استان (ایالت). (ایران در زمان ساسانیان ترجمهء یاسمی ص 455).
استانیلید
[اَ سِ] (فرانسوی، اِ)(1) یا انتی فبرین(2) یا فنیل استامید. گردی است سفید و بی بو و طعم آن گس و در آب گرم کمی حل شود (یک قسمت استانیلید در 22 قسمت آب) و در الکل و مایعات الکلی بخوبی حل گردد. این مادّه با بول دفع می شود...
