استانیماکه
[اِ کَ] (اِخ)(1) قریهء بزرگی در روم ایلی شرقی در 23 هزارگزی جنوب شرقی فلبه، و ساحل یمین یعنی جهت شرقی نهر چپه لی. اهالی آن یونانی اند. قریه ای معمور و آباد است. (قاموس الاعلام ترکی).
(1) - Stanimaka.
استاوانگر
[اِ گِ] (اِخ)(1) بندری در نروژ، واقع در ساحل اقیانوس اطلس، دارای 47000 تن سکنه. مرکز کنسرو و استخراج فلزات بوسایل الکتریکی.
(1) - Stavanger.
استاوراس
[اِ] (اِخ)(1) امپراطور بیزانس (روم شرقی). وی در 811 م. جانشین پدر خود نیکفور اول شد، دو ماه بعد شوهر خواهر او (میخال رانغاوی) ویرا خلع کرد و او در همان ایام وفات یافت.
(1) - Stavras.
استاورپل
[اِ رُ پُ] (اِخ)(1) شهر و مرکز ایالتی بهمین اسم در روسیه، بساحل یسار نهر تاشله و در 180 هزارگزی شمال غربی شهر جورجوسکی و 60000 تن سکنه دارد. این شهر در تاریخ 1780 م. بنا شده است.
(1) - Stavropol.
استاوروس
[] (اِخ) قریه ای در روم ایلی تقریباً در 10 هزارگزی غربی سور استانبول. || نیز محله ایست در بگلربکی واقع در استانبول داخلهء تنگه بساحل آناطولی. || قصبه ای کوچک در قضای کندیره از سنجاق و ولایت سالونیک در داخلهء خلیج رندینه. نزدیک بساحل در دامنهء کوه. بنا بزعم...
استا و زند
[اَ / اُ وُ زَ] (اِخ) اوستا و تفسیر آن. || غالباً بمعنی اوستا کتاب مذهبی ایرانیان باستان آید :
یکی هفته میخواند استا و زند
همی گشت بر گرد آذر نژند.فردوسی.
به استا و زند اندرون زردهشت
بگفتست و بنموده گرم و درشت.فردوسی.
رجوع به اوستا و اوستاک و زند و ژند شود.
استاولت
[اِ وِ لُ] (اِخ)(1) کمونی در بلژیک (لیژ) با 5100 تن سکنه و دارای کارخانهء چرم سازی است.
(1) - Stavelot.
استاه
[اَ] (ع اِ) جِ سته. کونها. (منتهی الارب). || هم اضیق استاهاً من ان یفعلوه؛ یعنی عاجزند از آن کار. (منتهی الارب).
استاهل
[اِ] (اِخ) رجوع به اشتال شود.
استایره
[اِ رَ] (اِخ)(1) اسطاغیرا. (قاموس الاعلام ترکی).
(1) - Stagire.
استاییدن
[اِ دَ] (مص) استادن. ایستادن :
اسب چه طاقت تو دارد زین بر کُه نه
تخت چه درخور تو باشد بر چرخ استای.
رضی نیشابوری.
استئباط
[اِ تِءْ] (ع مص) رجوع به استیباط شود.
است اپلاست
[اُ تِ اُ] (فرانسوی، اِ)(1)اُسْتِاُپلاست ها. بعضی مصنفین آنها را سلول عظمی نامیده اند. جزء مشخص استخوانند که هر جا استخوانی هست به این مجاری شناخته میشود. در بین طبقات و در مراکز عظام چه در مادهء اسفنجی بسیار رخو و چه در مادهء متکاثف و صلب دیده میشوند. این...
استئتان
[اِ تِءْ] (ع مص) رجوع به استیتان شود.
استئثار
[اِ تِءْ] (ع مص) رجوع به استیثار شود.
استئجار
[اِ تِءْ] (ع مص) رجوع به استیجار شود.
استئجاز
[اِ تِءْ] (ع مص) رجوع به استیجاز شود.
استئجال
[اِ تِءْ] (ع مص) رجوع به استیجال شود.
استئحاد
[اِ تِءْ] (ع مص) رجوع به استیحاد شود.
استئخاذ
[اِ تِءْ] (ع مص) رجوع به استیخاذ شود.
