ارونان
[اَ وَ] (ع اِ) آواز. || (ص) سخت دشخوار. || نرم. (از اضداد است). (آنندراج): یومُ اَرونانٍ و یومٌ اَرونانٌ؛ روز سخت یا روز نرم. (منتهی الارب) (مهذب الاسماء).
ارونانه
[اَ وَ نَ] (ع ص) تأنیث ارونان: لیله ارونانه؛ شب سخت. (منتهی الارب). شبی سخت.
ارونت
[اُ رُنْ] (اِخ)(1) سردار ایرانی بزمان اردشیر دوم هخامنشی که بر او یاغی شد. (ایران باستان ص 2131). || سردار ارامنه در جنگ داریوش سوم با اسکندر. (ایران باستان ص 1380).
(1) - Oronte.
ارونتن
[اَ نَ تَ] (هزوارش، مص) بلغت زند و پازند به معنی شستن باشد و ارونمن یعنی بشویم من و ارونید یعنی بشوئید شما، که امر بشستن باشد. (برهان) (آنندراج).
ارونج
[] (اِ) امعاء سطبر گوسفند و مانند آن بگوشت آکنده. آکنج. چرغند. رونچ. مالکانه. شاه لوت. زونج. جگرآکند. عصیب. سختو. سغدو. چرب روده. مبار. جهودانه. غازی. نکانه. ولوالی. زناج. اکامه. کاشاک. کدک.
اروند
[اَ وَ] (ص) در اوستا ائورونت(1)بمعنی تند و تیز و چالاک و توانا و دلیر و پهلوان است و در آبان یشت بند 131 و غیره آمده و در تفسیر پهلوی این کلمه را «اروند» ترجمه کرده اند. (یشت ها تألیف پورداود ج 1 ص 224 و ج 2 ص...
اروند
[اَ وَ] (اِخ) (رود...) دجله. (فرهنگ اسدی) (سروری) (اوبهی). دَگله. دجلهء بغداد. (برهان) (جهانگیری). اراوند. (تحفه السعاده) (برهان جامع) :
باروند رود اندر آورد روی
چنان چون بود مرد دیهیم جوی
اگر پهلوانی ندانی زبان
بتازی تو اروند را دجله خوان.فردوسی.
چنان دید کز تازیان صد هزار
هیونان مست و گسسته مهار
گذر یافتندی باروند رود
نماندی برین...
اروند
[اَ وَ] (اِخ) کوهی است. (مهذب الاسماء). کوهی است بدر همدان. (فرهنگ اسدی). کوه الوند(1). (سروری) (غیاث اللغات). نام کوهی است بسیار سبز و خرم و شهر همدان در پایهء آن کوهست و مردم همدان در احادیث و نظم و نثر خود از آن بسیار یاد کنند و وی را...
اروند
[اَ وَ] (اِخ) دریای محیط. (برهان). || (اِ) اقیانوس. || کرهء آب. (برهان).
اروند
[اَ وَ] (اِخ) (چشمهء...) چشمهء اروند بسیستان، نی بسیار درو میروید چندانکه در آبست بسنگ شده و آنچه در بیرون آبست نی مانده بود. (نزهه القلوب حمدالله مستوفی مقالهء سوم چ لیدن ص 279) (برهان). || چشمه ای در کوه اروند (الوند). رجوع به اروند (کوه) شود.
اروند
[اَ وَ] (اِخ) نام پدر لهراسب شاه که نسب وی بکیقباد میرسد. (سروری) (برهان) :
که لهراسب بد پور اروندشاه
که او را بدی آنزمان تاج و گاه.فردوسی.
باید دانست که بنابر مندرجات کتب دینی مزدیسنا لهراسب پسر زاو پسر مانوش پسر کی پشین پسر کی اپیوه پسر کیقباد بوده است. (یشتها تألیف...
ارونداب
[اَ وَ] (اِخ) نام پدر ضحاک. (شعوری). و کلمه تحریفی است از «ارونداسب». رجوع به ارونداسب شود.
ارونداسب
[اَ وَ اَ] (اِخ) ارونداسپ. ارونداسف. نام پدر ضحاک بیوراسف. ابن البلخی در فارسنامه آرد: در نسب او [ضحاک] خلاف است میان نسّابه و بعضی میگویند از نسّابه، که اصل او از یمن بودست و نسب او ضحاک بن علوان بن عبیدبن عویج الیمنی است و از خواهر جمشید زاده...
ارونددست
[اَ وَنْدْ، دَ] (اِخ) پسر خسرو پرویز از بزرگان ایران که بدست برادر خود قباد شیرویه کشته شد. (مجمل التواریخ و القصص ص 37). این نام در سنی ملوک الارض (ص 42) نیآمده است.
ارونددشت
[اَ وَنْدْ، دَ] (اِخ) ظاهراً دشت الوند و نواحی همدان :
زمستان بدی جای او طیسفون
ابا لشکر و موبد و رهنمون
بهاران بدی او بارونددشت
برین گونه چندی برو بر گذشت.فردوسی.
اروندرود
[اَ وَ رو] (اِخ) رجوع به اروند (رود...) شود.
اروندزیک
[اَ وَ] (اِخ) پسر خسروپرویز از بزرگان و عاقلان شایستهء پادشاهی که بامر برادر خود قباد شیرویه کشته شد. (مجمل التواریخ و القصص ص 37) (تاریخ سنی ملوک الارض حمزه چ برلین ص42).
ارونس
[اَ نِ] (اِ) بیونانی غله ای است که آنرا بفارسی کرسنه و کِسْنَک و بعربی رعی الحمام گویند. (برهان). بیونانی کرسنه. (تحفهء حکیم مؤمن) (فهرست مخزن الادویه). رجوع به اروبس شود.
ارونق
[] (اِخ) از بلوکات مرند، دارای 46 قریه و 20 فرسنگ مسافت است. مرکز آن شبستر، حد شمالی مرند، حد شرقی رود قات، حد جنوبی ایل مقدم مراغه و حدغربی از بلوک انزاب است. (جغرافیای سیاسی تألیف کیهان ص 160).
ارونق انزاب
[] (اِخ) رجوع به ارونق شود.
