اروغ
[اَ] (اِ) آرغ. آروغ. رجک. آجل. جشاء. باد گلو :
گیرد چو صبح اروغ از قرص آفتاب
آنرا که تو بقرص کرم میهمان کنی.
کمال اسماعیل(1).
-اروغ کردن؛ آروغ زدن. (شعوری).
(1) - در بعض لغت نامه ها این بیت برای اروغ بفتح همزه شاهد آمده است و غلط است. کلمه در شعر آروغ با...
اروغ
[اَ وَ] (ع ن تف) نعت تفضیلی از رَوْغ. دونده تر. || نعت تفضیلی از مراوغه. فریبنده تر. مکارتر.
-امثال: اروغ من ثعاله و من ذنب الثعلب. (؟). قال طرفه :
کل خلیل کنت خاللته
لاترک الله له واضحه
کلهم اروغ من ثعلب
ما اشبه اللیله بالبارحه.(مجمع الامثال میدانی).
اروغ
[اُ] (ترکی - مغولی، اِ)(1) خاندان. خویش و تبار. نسل و اعقاب و آل و احفاد. (شعوری) : اروغ و اولاد و احفاد چنگیزخان. (جهانگشای جوینی). اکنون که اکثر اقالیم در تحت تصرف و فرمان اروغ چنگیزخان... (جهانگشای جوینی). طائفهء مغولان پیش از آنک کوس دولت چنگیزخان و اروغ او...
اروفا
[اُ] (اِخ) اروپا(1): و قسم الاسکندر الامم المعموره اربعه اقسام: القسم الاول سماه اروفا و فیه الاندلس و الصقالبه و افرنجه و طنجه (؟) و الروم. (نخبه الدهر دمشقی ص 24). رجوع به اروپا شود.
(1) - Europe.
اروق
[اَ وَ] (ع ص) اسبی که سوار آن نیزه را میان هر دو گوش آن دراز کرده باشد. (منتهی الارب). مقابل اَجمّ. || آنکه دو دندان علیای او دراز باشد. (منتهی الارب). درازدندان. (زوزنی). دندان دراز. (مهذب الاسماء). ج، روق. (منتهی الارب).
اروق
[اَ] (ترکی - مغولی، اِ) اروغ. اولاد. احفاد. خاندان: و گفت خدای بزرگ چنگیزخان و اروق او را برکشید. (جامع التواریخ رشیدی).
اروق
[اَ] (ترکی، اِ) به ترکی مشمش است. (فهرست مخزن الادویه). اروک. (تحفهء حکیم مؤمن). زردآلو. و امروز ترکان اَریک گویند.
اروق
[] (اِخ) برادر بوقا معاصر سلطان احمد و ارغون ایلخانان ایران. و اروق حاکم بغداد بود. (حبیب السیر جزو 1 از ج 3 ص 43 و 44).
اروق لامیشی
[اُ] (مغولی، اِ مرکب) (از مغولی اوروق لامیشی و آن مأخوذ از اوروق لاماق، و محتمل است که با کلمهء مغولی ارغو(1) به معنی تمایل بکاری داشتن، رابطه داشته باشد) تفریح. تفنن : شکاریها را آنجا رانند... و لشکر حلقه کرده دوش بدوش بازنهاده ایستاده ابتدا اوکتای قاآن با طایفهء...
اروقه
[اَ وِ قَ] (ع اِ) جِ رواق، به معنی خانه ای که بخرگاه ماند. سایبان. پیشخانه. خرگاه.
اروک
[اُ] (ع مص) چریدن شتر درخت اراک را. (تاج المصادر بیهقی). لازم گرفتن شتر اراک را. پیوسته در شوره بودن. (تاج المصادر بیهقی). || رسیدن شتر بهر درخت که باشد و اقامت کردن در خوردن آن. || مقیم شدن. (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). ایستادن. || به شدن جراحت. بهتر شدن...
اروک
[ ] (اِ) به معنی زیه و لثه است: علیق ثمره اش بتوت ماند... اروک را سخت کند و ریش دهن ببرد. (نزهه القلوب). رجوع به علیق در تحفهء حکیم مؤمن و مخزن الادویه شود. در گوناباد خراسان آروک گویند.
اروک
[اَ] (ترکی، اِ) بترکی مشمش است. زردآلو. (تحفهء حکیم مؤمن). رجوع به اروق شود.
اروک
[اُ] (اِخ)(1) شهر معروف باستانی بابل که اکنون خرابهء آن بنام وَرَکَه نامیده میشود.
(1) - Uruk.
اروک
[اَ] (اِخ) ذواروک؛ وادیی است در بلاد عرب. (معجم البلدان).
اروک خاتون
[] (اِخ) مادر اولجایتو سلطان محمد خدابنده. (از سعدی تا جامی تألیف برون ترجمهء حکمت ص 49).
ارؤل
[اَ ءُ] (ع اِ) جِ رَأل، به معنی بچهء شترمرغ یا بچهء یک سالهء آن. (منتهی الارب).
ارول
[اَ وَ] (اِخ) زمینی است بنی مره را. (از غطفان). (معجم البلدان از نصر).
ارولت
[اِ وُ] (اِخ)(1) کرسی دوسِور از ناحیهء پارتِنِه، واقع در کنار توئه، دارای 1687 تن سکنه و راه آهن از آن گذرد.
(1) - Airvault.
اروم
[اَ] (ع اِ) بن درخت. || بُنِ سُرون. (منتهی الارب). بن شاخ.
