اروزی
[اَ] (اِ)(1) عودالبرق. قندول. دارشیشعان.
(1) - Aspalathe.
ارؤس
[اَ ءُ] (ع اِ) جِ رأس، به معنی سر.
اروس
[اَ](1) (اِ) متاع. کالا. (برهان) (جهانگیری). اسباب. (برهان). آخریان :
یک روز چارپای ببردستم از گله
روز دگر اروس و قماش از نهاندره.
پوربهای جامی.
(1) - در برهان واو آن مجهول آمده.
اروس
[] (ص) روشن و صیقل زده. (در سه نسخهء خطی منتخب اللغات). و جای دیگر دیده نشد.
اروس
[اِ رُسْ] (اِخ)(1) در اساطیر قدیمهء یونان نام خداوند عشق است. لاطینیان آنرا کوپیدون میگفتند. رجوع به کوپیدون شود.
(1) - Eros.
اروس
[اُ] (اِخ)(1) رومی. او راست کتابی در نیرنجات. (الفهرست ابن الندیم چ مصر ص 434). و شاید وی همان اریوس بن اصطفانوس بن بطلینس رومی از علمای عزائم باشد. (الفهرست ص 431).
.(فلوگل)
(1) - Horus.
اروسا
[اَ] (اِ) نوعی گیاه هندی. بان. و رجوع به اروسه شود.
اروس بی
[] (اِخ) یکی از سرداران ازبک که در جنگ با ظهیرالدین بابر اسیر و مقتول شد. (حبیب السیر جزو 4 از ج 3 ص 36).
اروستان
[اَ وَ] (اِخ)(1) شهر نصیبین. این شهر کهنسال که در کتیبه های آشوری بخط میخی از نهصد سال پیش از مسیح ببعد نسیبینا(2) خوانده شده، پایگاه شهرستانی است که بعدها «بیت عربایه»(3) نامیده شده است. این شهرستان در پهلوی اروستان یاد گردیده و نویسندهء ارمنی موسی خورنچی در مائهء پنجم...
اروسترات
[اِ رُسْ] (اِخ)(1) شخصی از اهالی افسس یعنی شهر باستانی ایاصلوغ که برای کسب شهرت معبد قمر را که در این شهر بوده و یکی از عجائب سبعهء دنیای قدیم بشمار میرود آتش زد. این واقعه در 356 ق. م. اتفاق افتاد و با شب تولد اسکندر کبیر مصادف است....
اروس خان
[] (اِخ) دوازدهمین از سلاطین دشت قبچاق، بعد از جانی خان بن اوزبک خان در اوائل زمان امیرتیمور. (حبیب السیر جزو 1 از ج 3 ص 26 و جزو 3 از ج 3 ص 224 و 247 و 248 و 311 و 319).
اروس خواجه میش
[] (اِخ) یکی از امراء که با فوجی از لشکریان که از میرزا سنجر گریخته بود بموکب سلطان حسین میرزا پیوست و سلطان آن جماعت را منظور نظر عاطفت گردانید. (حبیب السیر جزو 3 از ج 3 ص 242).
اروس قلعه
[اُ قَ عَ] (اِخ) (قلعهء روسیان) در چهارمیلی مغرب سرتوک، محاذی ساحل دریا، خرابه های قلعه ای از روسها دیده میشود. دُرن گوید که نام آن اروس قلعه است و سابقاً این موضع جزیره ای بوده است. (سفرنامهء مازندران و استراباد رابینو ص 160 بخش انگلیسی). و شاید عروس قلعه...
اروسم
[اِ سِ] (از یونانی / لاتینی، اِ)(1)اروسمن. اروسمین. اروسیمون. بیونانی تودری است. (تحفهء حکیم مؤمن). اسحاره. تودریج. ایشاره. لبسان. لفسان. شندله. اوسیمون. قصیصه. قدّومه. قدّامه. مادر دخت.
(1) - Erysimon. Erysimum.
اروسه
[اَ سَ / سِ] (اِ) ابوخلسا. (تحفهء حکیم مؤمن). رجوع به انخسا و انخوسا شود. || اروسه (با راء هندی) لغت هندی است و آنرا بانسه یعنی بای موحده دانسته و بفتح واو و الف و سکون نون و فتح سین مهمله و ها در آخر نیز نامند. نباتیست که...
اروسیوس کلاروس
[اِ کْلا / کِ](اِخ)(1) یکی از سرداران طرایانوس (تراژان) که با یولیوس آلکساندر(2) سلوکیه را تسخیر کردند و برای مجازات شورشیان شهر را آتش زدند. (ایران باستان ص 2485).
(1) - Erusius Clarus.
(2) - Julius Alexander.
اروش
[اُ] (ع اِ) جِ اَرش.
اروش داشان
[] (اِخ) موضعی بساحل غربی رود مرغاب.
اروض
[اُ] (ع اِ) جِ اَرض.
اروع
[اَ وَ] (ع ن تف) نعت تفضیلی از روع. ترسنده تر. || عجب تر. || (ص) بشگفت آرنده کسی را از حسن و جمال یا از شجاعت و مانند آن. (منتهی الارب). آنکه از غایت حسن و کمال خود مردم را بشگفت آرد. آنکه از حسن و یا دلیری خویش...
