اروم
[اُ] (ع اِ) جِ اِرَم و اَرِم و اَرومه و اُرومه. || اروم رأس؛ طَرَفهای سر. || (اِخ) قبور عاد.
اروم
[ ] (اِخ) موضعی بجنوب قاین.
اروم
[اَ / اُ] (اِخ) کوهی است بنی سُلیم را. مُضرس بن ربعی الاسدی گوید:
قفا تعرفا بین الدحائل و البتر
منازل کالخیلان أو کتبِ السطرِ
عَفتها السّمیّ المدجِناتُ و زعزعَت
بهنّ ریاح الصیف شهراً الی شهرِ
فلما عَلا ذات الارُوم ظعائنُ
حسانُ الحمول من عریش و من خدرِ.
و در قول جمیل بعضی آنرا بضم همزه روایت...
ارومچک
[اُ چَ] (ترکی، اِ) بترکی عنکبوت است. (تحفهء حکیم مؤمن) (فهرست مخزن الادویه).
ارومچی
[اُ] (اِخ) رجوع به بیش بالیغ شود.
ارومش
[] (اِ) تأویل این خبر آن باشد که حسنات بر اعواض کنند یعنی اعواض آلام او (ظالم) بردارند و بمظلوم دهند، چه بادلهء عقل درست شده است که بعمل کسی دیگری را ثواب ندهند و نیز بادلهء شرع از قرآن و اخبار مقطوع علیها، لابد این خبر را تأویل باید...
ارومه
[اَ / اُ مَ] (ع اِ) بن درخت. ریشهء درخت. بیخ درخت و جز آن. کونهء درخت. (مهذب الاسماء). اصل. اساس. ج، اُروم. (مهذب الاسماء) : الحمد لله الذی انتخب امیرالمؤمنین من اهل تلک المله التی علت غراسها و رست اساسها و استحکمت ارومتها و رسخت جرثومتها. (تاریخ بیهقی چ...
ارومه
[اَ مَ / مِ] (اِ)(1) علفی که اشخار از آن حاصل شود. شخار. اشنان. اشنه. اشنان القصارین. غاسول رومی.
(1) - Kali. Soude.
ارومی
[اُ] (ص نسبی) رومی: الکساندر ارومی؛ اسکندر مقدونی.
ارومی
[اُ] (اِخ) ارومیه. ارْمیه. اورمیه. رضائیه.
ارومیه
[اُ می یَ] (اِخ) ارمیه. ارومی. شهری بمغرب دریاچهء ارومیه و نسبت بدان اُرمَوی باشد. رجوع به ارمیه شود: آزادخان... بعضی از بلاد آذربایجان هم در تحت تصرف آورده کوچ و متعلقان خود را بامتوسلان فتحعلی خان و شهبازخان در قلعهء ارومیه که از قلاع مشهوره و در استحکام و...
ارومیه
[اُ می یَ] (اِخ) (دریاچهء...) دریاچه ای بمغرب آذربایجان. دریاچهء ارومیه. چیچست. دریاچهء شاهی. دریاچهء تلا. نسبت بدان اُرموی است. رجوع به ارمیه (دریاچهء...) شود.
ارومیه رود
[اُ می یَ] (اِخ) رودی است که از کوه کون کبوتر (بارتفاع 3271 گز) سرچشمه گیرد و از بردسیر گذشته بنام شهری رود از شهر ارومیه گذشته در جنوب دماغهء حصار بدریاچهء ارومیه ریزد. (جغرافیای طبیعی تألیف کیهان ص 83).
ارون
[اَ] (ع ص) شاد. شادان. شادمان. اَرِن.
ارون
[اَ] (ع اِ) زهر. (مهذب الاسماء) (منتهی الارب). یا دماغ فیل که گویند سم قاتل است. مغز سر فیل که زهرناک باشد. (آنندراج). ج، اُرُن. (منتهی الارب).
ارون
[اَ] (از لاتینی، اِ)(1) خبزالقرود. آذان الفیل. پیلگوش. پیلغوش. آرُن. لوف الصغیر.
(1) - Arum.
ارون
[اِ] (ع اِ) جِ اِرَه.
ارون
[اِ] (اِ) آلو و در بعض نسخ طوشنجل (؟) است. (شعوری).
ارون
[] (اِخ) قریه ای است بیک فرسنگی شمال کاشان و آن سابقاً بسیار آباد و پرجمعیت بوده است.
ارون
[اَ] (اِخ) ناحیه ای باندلس از اعمال باجه و کتان آن بر کتان دیگر نواحی اندلس برتری دارد. (معجم البلدان) (قاموس الاعلام ترکی) (تاج العروس).
