اخلاء
[اَ] (ع ص، اِ) جِ خَلی. گیاههای تر. || جِ خِلو. مردان فارغ و بری. || جِ خالی. مردان بی زن و زنان بی شوهر.
اخلاء
[اَ خِلْ لا] (ع ص، اِ) جِ خلیل. دوستان : الاخلاء یومئذ بعضهم لبعض عدوّ الاّ المتقین. (قرآن43/67). اَخِلّاءُ هذاالزمان جواسیس العیوب. (علی ع).
ملکا اسب تو و زرّ تو و خلعت تو
بنده را نزد اخلّا بفزوده ست اجلال.فرخی.
اخلاء
[اَ] (اِخ) ناحیه ایست ببصره. (مراصدالاطلاع).
اخلاب
[اِ] (ع مص) اخلاب کرم؛ برگ برآوردن تاک. || اخلاب ماء؛ تیره شدن آب. لوش ناک شدن آب. (تاج المصادر بیهقی).
اخلاب
[اَ] (ع اِ) جِ خِلب.
اخلاد
[اِ] (ع مص) مقیم گردیدن در جائی. اقامت کردن بجائی. (تاج المصادر بیهقی). || لازم گرفتن کسی را. || میل کردن بسوی... میل کردن به. چسبیدن. (تاج المصادر بیهقی). || جاویدانه کردن. (تاج المصادر بیهقی). جاودانه کردن. (زوزنی): اخلده الله؛ همیشه داراد او را خدای. || دیر پیر شدن. (تاج...
اخلاس
[اِ] (ع مص) اخلاس نبات؛ بهم آمیختن تر و خشک گیاه. || بهم آمیختن موی سیاه و سپید. گمیژه شدن موی. (تاج المصادر بیهقی). || آمیخته شدن.
اخلاص
[اِ] (ع مص) خالص کردن. ویژه کردن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). ویژه داشتن. بی آمیغ گردانیدن. || دوستی خالص داشتن. امحاض. خلوص نیت داشتن. عقیدهء پاک داشتن. ارادت صادق داشتن : بیعت کردم بسید خود... از روی اعتقاد و از ته دل براستی نیت و اخلاص درونی. (تاریخ بیهقی). از...
اخلاص
[اِ] (اِخ) (سورهء...) صدودوازدهمین سورهء قرآن، مکیّه و بقولی مدنیه و آن چهار آیت است، پس از تبت و پیش از فَلَق. سورهء قل هواللّه احد :
مدیح او شعرا را چو سوره الاخلاص
سرای او ادبا را چو کعبه الاسلام.فرخی.
چون کودک دبستان اخلاص و فاتحه
دشنام آن سیاهه زن از بر همی...
اخلاص
[اِ] (اِخ) تخلص چند تن از شعرای اخیر هندوستان است و یکی از آنان را تألیفی است به اسم پادشاه نامه بنظم فارسی و آن تاریخ شاه عالمگیر است. (قاموس الاعلام).
اخلاص کیش
[اِ] (ص مرکب)اخلاصمند. دارای خلوص نیت.
اخلاصمند
[اِ مَ] (ص مرکب)اخلاص کیش.
اخلاصی
[اِ] (ص نسبی، اِ) قسمی درهم و شاید درهم اخلاصیه یعنی درهم قل هواللهی باشد : بدین یک بیت او را صدهزار درم اخلاصی داد. (تاریخ بیهق).
اخلاصیه
[اِ صی یَ / یِ] (از ع، ص نسبی، اِ) درم های قل هواللهی. (مهذب الاسماء). سیم قل هواللهی. اخلاصی.
اخلاصیه
[اِ صی یَ] (اِخ) (مدرسهء...) از مدارس هرات بزمان سلطان حسین میرزای تیموری. رجوع به حبط ج 2 ص303، 304، 305 و 309 شود. و در وقفنامهء امیر علیشیر نوائی در باب مدرسهء مزبوره آمده است: «و در دو صفهء شرقی و غربی مدرسه دو مدرس معین شده که یکی...
اخلاط
[اَ] (ع اِ) جِ خِلط. (دهار).
- اخلاط اربعه؛(1) هر چهار مزاج بدن. گشنهای چهارگانه. دم و بلغم و مرتان یعنی مره الصفراء و مره السوداء. رجوع به خلط شود.
|| اخلاط قوم؛ کسانی که از قوم نباشند و در آن گروه مداخلت کنند. || گروههای مختلفه. گروه هر جنس مردم بهم...
اخلاط
[اِ] (ع مص) اخلاط فرس؛ کوتاهی کردن اسب در رفتار. || اخلاطِ فحل؛ آمیزش کردن او با ماده. || اخلاط جمّال فحل را؛ به آمیزش داشتن شتربان شتر نر را. || جهد کردن. (آنندراج). || سوگند خوردن. || تر گردانیدن. (آنندراج). به سه معنی اخیر، مصحف اِحلاط است.
اخلاط
[اَ] (اِخ)(1) مصحف خلاط، نام شهری به ارمینیه. (منتهی الارب). در کنار دریاچهء وان و آنرا از اقلیم پنجم محسوب میداشتند. (مجمل التواریخ والقصص ص480). اخلاط، شهرکیست از ارمینیه خرّم و بانعمت و مردم و خواسته و بازرگانان بسیار و از وی زیلوهای قالی و غیره و شلواربند و چوب...
اخلاطی
[اَ] (ص نسبی) منسوب بشهر اخلاط. || کیمیاگر. شیمی دان.
اخلاطی
[اَ] (اِخ) فخرالدین. رجوع به فخرالدین اخلاطی شود.
