اخکم
[اَ کَ] (اِ) کم غربال و جز آن. اِطار. (السامی). چنبر دف و غربال. (مجمع الفرس سروری).
اخکندو
[اَ کَ] (اِ) اخکلندو. بازیچهء اطفال. (شعوری).
اخکوبه
[اَ بَ / بِ] (اِ) تکمهء کلاه و جامه و قبا و گوی گریبان و امثال آن، و آنرا بندنه و بندینه نیز گویند. گوی قوقه. (آنندراج). مقابل اَنگله یعنی مادگی.
اخکوچه
[اَ چَ / چِ] (اِ) اخکوبه. دگمهء کلاه و جامه. رجوع به فقرهء قبل شود و ظاهراً یکی تصحیف دیگریست.
اخکوز
[اَ] (اِ) چغاله بادام. || خرمای ناپخته. (شعوری).
اخکوزنه
[اَ زَ نَ / نِ] (اِ) اخکوبه. اخکوجه. قوقه. تکمهء کلاه و جامه. و رجوع به اخکوژنه و اخگوژنه شود.
اخکوزه
[اَ زَ / زِ] (اِ) اَخکوژه. اخکوبه. اخکوچه. تکمهء کلاه و جامه. || چوبی که نساجان کرباسی را که بافند بدان پیچند و آنرا بعربی منوال گویند. (شعوری). || خرمای خام. (شعوری).
اخکوژنه
[اَ ژَ نَ / نِ] (اِ) اخکوزنه. گوی گریبان. اِلمَک. عُروه. دگمه:
دُرّ دری فلک که مهر است
اخکوژنهء کلاه او باد.فریدالدین احول.
و رجوع به اخگوژنه و رجوع به اِلمک شود.
اخکوش
[اَ] (اِ) زردآلوی نارسیده. چغالهء زردآلو. رجوع به اخکوک شود.
اخکوک
[اَ] (اِ) معنی آنرا زردآلوی نارسیده گفته اند و بیت ذیل را شاهد آورده اند :
ز پیروزه و از زمرد مگر
نمایند اخکوک نارس ببر.اسدی.
اگر این معنی درست است نارس حشو قبیح است ولی معنی درست نیست. و اخکوک هر میوه ایست سبز و نارس. چغاله و نارسیدهء هر میوه. هر...
اخکونه
[اَ نَ / نِ] (اِ) صاحب فرهنگ شعوری به این صورت معنی اخکوچه داده و شعری مجعول یا مغلوط از عزالدین شیروانی شاهد آورده است. والله اعلم.
اخگر
[اَ گَ] (اِ) آتش بود که چون آب زنی انگشت شود. (نسخه ای از اسدی). آتش پاره بود. (نسخه ای از اسدی). هیزم آتش گرفته بود و چون آب زنند زگال شود. (نسخه ای از اسدی) (صحاح الفرس). انگشت سوزان و افروخته. (مؤید الفضلاء). زغال افروخته. سکار. بجال. خرده آتش....
اخگرستان
[اَ گَ رِ] (اِ مرکب) جای اخگر. محل سوختن. کانون. آتشدان. منقل :
می تواند شعلهء آهم پر پروانه شد
کو سمندر تا بگویم اخگرستانم توئی.
ظهوری.
اخگل
[اَ گَ] (اِ) داسهء گندم و جو را گویند یعنی خسهای سرتیز که بر سر خوشهء گندم و جو میباشد. (جهانگیری) (برهان). داس. (جهانگیری). و رجوع به اخکل شود.
اخگوزنه
[اَ زَ نَ / نِ] (اِ) قوقه. دگمه. گوی. رجوع به اخکوزنه و اخکوژنه شود.
اخگوژنه
[اَ ژَ نَ / نِ] (اِ) گویک گریبان. (مؤید الفضلاء). تکمهء کلاه. رجوع به اخکوزنه و اخکوژنه و قوقه شود و در لغت نامه ها بیت فرید احول را برای همین کلمه نیز شاهد آورده اند.
اخگوک
[اَ] (اِ) اخکوش. رجوع به اخکوک و اخکوش شود.
اخل
[اَ خَل ل] (ع ن تف) نعت تفضیلی از خلّ. محتاج تر. || (ص) مردی اخلّ؛ درویش مفلس.
اخل
[اَ خُل ل] (ع اِ) جِ خَلّ. راههای نافذ در ریگ یا میان دو ریگ.
اخلاء
[اِ] (ع مص) اِخلاء مکان؛ خالی شدن جای. || خالی کردن جائی را. || خالی یافتن جائی را. || در جای خالی و بی مزاحم افتادن. || خلوت کردن با. در خلوت بردن کسی را: اخلاه معه. || تهی شکم شدن از طعام. || علفناک شدن زمین. با گیاه بسیار...
