اخماساً
[اَ سَنْ] (ع ق) پنج یک پنج یک. پنج بهری. به پنج بخش.
اخماسی
[اَ] (ص نسبی) صورت بخش کردن به اخماس.
اخمال
[اِ] (ع مص) خوابناک و پرزه دار کردن جامه را. || گم نام کردن. (مؤید الفضلاء) (زوزنی). گم نام و بی قدر گردانیدن. (منتهی الارب). بی نام کردن. (تاج المصادر بیهقی).
اخمام
[اِ] (ع مص) متغیر شدن شیر از بدبوئی مشک. || گنده شدن گوشت. گندا شدن گوشت. (تاج المصادر بیهقی).
اخمد
[اَ مَ] (ع ن تف) نعت تفضیلی از خمد و خمود. خامدتر. آرمیده تر. خاموش تر.
اخمر
[اَ مَ] (ع ص) خمرخورده. مست. (آنندراج). مدهوش. || تخمه زده.
اخم رو
[اَ مِ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب)عُبوس. ترش روئی.
اخمره
[اَ مِ رَ] (ع اِ) جِ خِمار. معجرهای زنان و مقنعه ها و هرآنچه بپوشند چیزی را.
اخمساء
[اَ مِ] (ع اِ) جِ خمیس.
اخمسه
[اَ مِ سَ] (ع اِ) جِ خمیس.
اخمسه
[اَ مَ / مُ سَ / سِ] (اِ) و بصورتهای آخمسه، آخسمه و اخمشه نیز آورده اند. شرابی است مثل بکنی که از ارزن و جو سازند. (مؤید الفضلاء). بوزه را گویند و آن شرابی باشد که از آرد ارزن و جو و امثال آن سازند. (برهان). آب جو. ||...
اخمص
[اَ مَ] (ع ص، اِ) باریکی کف پا. باریکی کف پای که بزمین نرسد. میان پای و کف پائی که بر زمین نیاید. آنجا از زیر قدم که بر زمین ننشیند. میان کف پا که با زمین ملحق نشود. || آنکه ته پایش بزمین نرسد. (مهذب الاسماء). ج، اخامص. ||...
اخمع
[اَ مَ] (ع ص) لنگ. (مهذب الاسماء).
اخم کردن
[اَ کَ دَ] (مص مرکب) چهره درهم کشیدن. چین به ابرو افکندن. عبوس کردن. چین بر جبین آوردن. روی ترش کردن. ترش نشستن. ابرو درهم کشیدن. اخمو شدن. گره به ابرو آوردن در حال خشم.
اخمل
[اَ مَ] (ع ن تف) نعت تفضیلی از خمول. گمنام تر. خامل تر.
اخمند
[] (اِخ) (یا اخنمند؟) نام محلی کنار راه مشهد به باجگیران میان خواجه حراج و چنبر غربال در 72130 گزی مشهد.
اخمو
[اَ] (ص نسبی) در تداول عامه، آنکه هماره ابرو درهم کشیده دارد. که بسیار اخم کند. بداخم. عبوس. کاسف الوجه.
اخم و تخم
[اَ مُ تَ] (اِ مرکب، از اتباع)عُبوس و ترش روئی.
اخمور
[اُ] (اِخ) بطنی از معافر که بمصر فرودآمده اند. (سمعانی).
اخم و رو کردن
[اَ مُ کَ دَ] (مص مرکب)عُبوس کردن.
