آب حیات

[بِ حَ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) آب زندگانی :
آب حیات زیر سخنهای خوب اوست
آب حیات را بخور و جاودان ممیر.
ناصرخسرو.
کنونم آب حیاتی بحلق تشنه فروکن
نه آنگهی که بمیرم به آب دیده بشویی.
سعدی.
سیاهی گر بدانی عین ذاتست
بتاریکی درون آب حیات است.
شیخ محمود شبستری.
طبیبی چه خوش گفت در خاک بلخ
که آب حیاتست...


آب حیوان

[بِ حَیْ / حِیْ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) آب زندگانی :
خردیافته مرد یزدان پرست
بدو در یکی چشمه گوید که هست
گشاده سخن مرد با رای و کام
همی آب حیوانْش خواند بنام.فردوسی.
چنین گفت روشن دل پرخرد
که هر کآب حیوان خورد کی مِرَد؟فردوسی.
بدست آور از آب حیوان نشان
بخور زو و پس شاد زی...


آب خاکستر

[بِ کِ تَ] (اِخ) نام رودی در حدود ایران و روس که به رود لائین پیوندد.


آبخانه

[نَ / نِ] (اِ مرکب) جایی معلوم برای قضای حاجت. مستراح. مبرز. مخرج. کنیف. مغتسل. متوضا. بیت الفراغ. مبال. خلا. بیت التخلیه. میضاء. مذهب. آبشتنگاه. تشتخانه. ادب خانه. جایی. صحت خانه. قدمگاه. کریاس. بیت الماء. بیت الخلاء. ضروری. کابینه. قدم جا. طهارتخانه. و گاه از آن به بیرون و سرِ...


آبخانی

(اِخ) نام یکی از آبراهه های کشگان رود.


آبخسب

[خُ] (نف مرکب) ستوری که چون آب بیند در آن بخسبد و این از عیوب اسب و جز آن است.


آبخست

[خَ] (اِ مرکب) جزیره :
رفت در دریا بتنگی [ظ: بیکّی] آبخست
راه دور از نزد مردم دوردست.
بوالمثال(1) (از فرهنگ اسدی پاول هورن).
بردشان باد تند و موج بلند
تا بیک آبخستشان افکند.عنصری.
تنی چند از آن موج دریا برست
رسیدند نزدیکی آبخست.عنصری.
|| (ن مف مرکب) آب گز. یعنی میوه ای که قسمتی از آن بگردیده...


آبخشک کن

[خُ کُنْ] (اِ مرکب)آبخُشکان. کاغذ پرزدار که بدان مرکب نوشته خشک کنند. نشافه. و آن را آبچین نیز توان گفت.


آب خضر

[بِ خِ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) آب زندگانی، و مجازاً علم لدنّی. (برهان) :
در کلک تو سرّ غیب مضمر
در لفظ تو آب خضر مدغم.
کمال الدین اصفهانی.


آب خفته

[بِ خُ تَ / تِ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) آب راکد. || آب جاری که جریان آن از تراکم یا همواری مجری محسوس نباشد.


آبخو

(اِ مرکب) آبخوست. آبخست. جزیره، یا جزیره ای در رودی بزرگ که آب سطح آن را فراگرفته و گیاه و درختان آن ظاهر باشد :
گویی که هست مردمک دیده آبخو
یا خود چو ماهی ای است که دارد در آب خو.
عمعق بخاری.


آبخوار

[خوا / خا] (نف مرکب) آشامندهء آب :
تشنه میگوید که کو آب گوار
آب میگوید که کو آن آبخوار.مولوی.


آبخواره

[خوا / خا رَ / رِ] (اِ مرکب)ظروف سفالینه که در آن آب یا شراب آشامند. آنچه که در آن آب توان خورد از سبو و جز آن :
همه آبخواره بینی که ز ما کنند مستی
اگر آبخواره سازند ز خاک ما سبویی.
قاسم انوار.
|| (نف مرکب) آبخوار.


آبخور

[خوَرْ / خُرْ] (اِ مرکب) محل آب خوردن و آب برداشتن جانور و آدمی از نهر و جز آن. ورد. مورد. منهل. سَقایه. شرعه. شریعه. عطن. مشرب. مشرع. معطن. منزل. آبشخور. آبشخورد. آبخورد :
سر فروبردم میان آبخور
از فرنج مَنْش خشم آمد مگر.رودکی.
وزآن آبخور شد بجای نبرد
پراندیشه بودش دل و روی...


آبخورد

[خوَرْ / خُرْ] (مص مرکب مرخم، اِمص مرکب) مخفف آب خوردن :
درخت ارچه سبزش کند آبخورد
شود نیز زافزونی آب زرد.
امیرخسرو دهلوی.
|| (اِ مرکب) قسمت. نصیب :
جان شد این جا چه خاک بیزد تن
کابخوردش از این جهان برخاست.خاقانی.
|| منهل و مشرب، و مجازاً به معنی مقام و منزل و جایگاه :
لیکن...


آب خوردن

[خوَرْ / خُرْ دَ] (مص مرکب) آشامیدن آب :
هرچند خلنده ست چو همسایهء خرماست
بر شاخ چو خرماش همی آب خورَد خار.
ناصرخسرو.
- در یک آب خوردن؛ در لحظه ای. در مدتی سخت کوتاه.


آبخوردی

[خوَرْ / خُرْ] (اِ مرکب) مَرَق. مَرَقه. گوشت آبه. نخوداب.


آبخورش

[خوَ / خُ رِ] (اِ مرکب) در تداول عامه به معنی نصیب و قسمت.
- آب خورش کسی از جایی کنده شدن؛ از آنجای کوچ کردن و رفتن او.


آبخوره

[خوَ / خُ رَ / رِ] (اِ مرکب) آبگیر. جوی :
آب چون برد سوی آبخوره
چون گسست آب بر بماند خره.ابوالعباس.


آبخوری

[خوَ / خُ] (اِ مرکب) ظرف آب خوردن. مشربه. آبخواره. آبخور. || شارب (موی سبلت). || نوعی از دهنهء اسب که هنگام آب دادن بر دهان او زنند.



قافیه‌یاب آنلاین
برای جستجوی قافیه، در قافیه‌یاب آنلاین فارسی اینجا کلیک کنید.
لغت‌نامۀ دهخدا
شما می‌توانید معنی واژۀ مورد خود را در لغت‌نامۀ دهخدا مشاهده کنید.
قافیه‌یاب برای اندروید

اپلیکیشن قافیه‌یاب را از مارکت‌های زیر دریافت کنید: