وندیش
[وَ] (اِخ) دهی است از دهستان برازوند شهرستان اصفهان با 338 تن سکنه. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج10).
وندیک
[وِ نِ] (اِخ) ونیز(1). (یادداشت مؤلف). رجوع به ونیز شود.
(1) - Venise.
ونزد
[وَ زَ] (اِ مرکب) (از: ون + زد) ونژد. (برهان) (آنندراج). رجوع به ونژد شود.
ونژد
[وَ ژَ] (اِ مرکب)(1) (از: ون + ژد) صمغ درخت ون باشد که درخت چتلاقوچ است، چه ژد به معنی صمغ است، و با زای هوز هم آمده. (برهان) (آنندراج). صمغ درخت ون. رجوع به ونیژد شود.
(1) - گیلکی vin-ja(سقز). (حاشیهء برهان).
ونستان
[وَ نِ] (اِخ) دهی است جزو دهستان دیزمار خاوری بخش ورزقان شهرستان اهر واقع در 12 هزارگزی شوسهء تبریز به اهر، دارای 394 تن سکنه. رجوع به فرهنگ جغرافیایی ایران ج4 شود.
ونستانک
[وَ نِ نَ] (اِخ) دهی است از دهستان مغان بخش گرمی شهرستان اردبیل واقع در 5 هزارگزی شوسهء گرمی به بیله سوار، دارای 367 تن سکنه. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج4).
ونع
[وَ نَ] (ع اِ) کنایه از چیز اندک، و این لغت یمانی است. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).
ونک
[وَ] (ع مص) جای گرفتن در میان قوم. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).
ونک
[وَ] (ص) ونگ. رجوع به ونگ شود. || زشت و کریه. (برهان). || کریه و رکیک. (انجمن آرا). (آنندراج). داعی الاسلام در فرهنگ نظام گوید: جهانگیری معنای دیگر آن را (ونگ را) رکیک و کریه نوشته اما شاهد نیاورده است و سراج احتمال درستی داده که کریه مصحف گربه است...
ونک
[وَ نَ] (اِ)(1) جانوری است بی دم کبودرنگ شبیه به گربه، و به عربی وبر می گویند. (برهان).(2) جانوری است شبیه و مانند گربه بی دم که به عربی وبر گویند. (انجمن آرا).
(1) - صحیح فارسی: ونگ.
(2) - وبر، ببر فارسی است که تعریب شده است. (حاشیهء برهان قاطع چ...
ونک
[وَ نَ] (اِخ) دهی جزو بخش شمیران شهرستان تهران، در 8 هزارگزی شمال باختری تهران قرار گرفته و سردسیر است. 806 تن سکنه دارد. آب آن از 5 رشته قنات و در بهار از رودخانهء اوین درکه حق آب دارد و محصول آن غلات، اسپرس، مختصر بنشن، توت، گردو، انار،...
ونک
[وَ نَ] (اِخ) قصبهء بخش سمیرم بالا از شهرستان شهرضای اصفهان. سکنهء آن 3000 تن است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج10).
ونک
[وَ نَ] (اِخ) دهی است از دهستان چناررود بخش آخورهء شهرستان فریدن اصفهان. سکنهء آن 225 تن است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج10).
ونکول
[وَ] (اِ) درکار و ضروری و مایحتاج. (برهان). کار لازم. امر ضروری.
ونکه
[وَ کِ] (حرف ربط مرکب) بر وزن و معنی بلکه است که کلمهء ترقی باشد، و به عربی بل گویند. (برهان)(1) (انجمن آرا).
(1) - برساخته فرقهء آذرکیوان، از: ون + که. (حاشیهء برهان چ معین).
ونگ
[وَ / وِ](1) (اِ صوت) حکایت صوت و آواز سگ بچه، یا مطلق است: ونگش درآمد. (یادداشت مرحوم دهخدا). صدا و آواز و بانگ. داد و فریاد.
- ونگ زدن؛ آوا برآوردن.
- ونگ کردن؛ ونگ زدن. رجوع به مادهء ونگ زدن شود.
- ونگ ونگ؛ آواز سگ به هنگامی که آن را...
ونگ
[وَ / وِ] (ص) ونک. تهی. خالی(1).
(1) - پاول هرن، وِنگ را بدین معنی ضبط کرده و وجه اشتقاقی برای آن نوشته است ولی هوبشمان آن را قطعی نمیداند. (از فرهنگ فارسی معین).
ونگ
[وَ] (ص) درویش. مفلس. تهی دست. (یادداشت مرحوم دهخدا) :
ما از شمار آدمیانیم سنگ دل
از معصیت توانگر و از طاعتیم ونگ.
سوزنی.
کار تو بر سریش و همه کار تو سریش
همواره زین نهاد که هستی گدا و ونگ.
سوزنی.
زین شعر شاعران را گردد یقین که من
از هزل و جد توانگرم از زرّ و...
ونگ زدن
[وَ / وِ زَ دَ] (مص مرکب) در تداول، بانگ زدن با گریه. آواز دادن. زار زدن.
ونگ زدن
[وَ / وِ زَ دَ] (مص مرکب) در تداول، آهسته و نامفهوم چیزی را به کسی گفتن. || ونگ ونگ کردن.
