هنع
[هَ نَ] (ع مص) پست گردن گردیدن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || خمیده قامت گردیدن. || (اِمص) کجی قامت. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || پستی گردن شتر به روشی که بیخ گردنش پست گردد و سر بلند، و میانهء دو شانه برآمده باشد و نیز هنع در آهوان...
هنع
[هُنْ نَ] (ع ص، اِ) جِ هانع. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). رجوع به هانع شود.
هنعاء
[هَ] (ع ص) مؤنث اَهْنَع: اکمه هنعاء؛ پشتهء پست، خلاف سطعاء. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
هنعه
[هَ عَ] (ع اِ) داغ بن گردن شتر. (منتهی الارب). داغی در بن گردن. (از اقرب الموارد). || (اِخ) (اصطلاح ستاره شناسی) یکی از منازل ماه از برج جوزا و آن پنج ستاره است صف کشیده بر منکب چپ جوزا و یا دو ستارهء سپید با هم نزدیک در کهکشان...
هنق
[هَ نَ] (ع اِمص) تفتگی و بی آرامی از اندوه که به مردم عارض شود. حنق. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).
هنقب
[هَ قَ] (ع ص) کوتاه. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
هنک
[هَ نَ] (اِخ) دهی است از بخش مرکزی شهرستان کرمان. دارای 125 تن سکنه، آب آن از قنات و محصول عمده اش غله و حبوب است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج8).
هن کردن
[هِ کَ دَ] (مص مرکب) راندن ستور با گفتن لفظ هن. (یادداشت مؤلف).
هنکوه
[هَ] (اِخ) دهی است از بخش حومهء شهرستان مهاباد. محصول عمده اش غله و حبوب و توتون و کار دستی مردم آنجا بافتن جاجیم است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج4).
هنگ
[هَ] (اِ) سنگینی و تمکین و وقار. (برهان). سنگ. (حاشیهء برهان چ معین) :
ای زدوده سایهء تو ز آینه یْ فرهنگ زنگ
بر خرد سرهنگ و فخر عالم و فرهنگ هنگ.
کسائی.
خداوندا ندیدم هیچ سالاری به سنگ تو
نه اندر کارها شاهی به آئین و به هنگ تو.
فرخی.
شجاعت از هنر و بازوی تو...
هنگ
[هِ] (اِ) زحیر و پیچش شکم. (برهان). || بختیاری و بهره مندی. || ساعات خجسته و مبارک. || فهم و فراست و هوش. || انغوزه. (ناظم الاطباء). به هندی صمغ درخت اشترغار است. (برهان).
هنگ
[هُ] (اِ) ذخیره. || توشه و قوت. || قدرت و توانایی. (ناظم الاطباء).
هنگ
[هَ] (اِخ) دهی است از بخش درمیان شهرستان بیرجند. دارای 44 تن سکنه، آب آن از چشمه و محصول عمده اش غله، شلغم و چغندر است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج9).
هنگار
[هَ] (اِ) تندی و تیزی. (برهان). هنگارد. (آنندراج). رجوع به هنگارد شود.
هنگارد
[هَ] (اِ) هنگار. تندی و تیزی. (برهان).
هنگاریدن
[هَ دَ] (مص) زور و ستم ورزیدن. || تند و تیز و سخت شدن و از این فعل فقط سیوم شخص مفرد زمان حال و استقبال مستعمل است. (ناظم الاطباء).
هنگام
[هَ] (اِ) در پارسی باستان هَنْگامَ، ارمنی اَنْگَم. (حاشیهء برهان چ معین). وقت و زمان و گاه. (برهان) :
ای دریغ آن حر هنگام سخا حاتم وش
ای دریغ آن گو هنگام وغا سام گرای.
رودکی.
دلم پرآتش کردی و قد و قامت کوز
فرازنامد هنگام مردمیت هنوز.آغاجی.
به جاماسپ گفت ار چنین است کار
به هنگام...
هنگام
[هَ] (اِخ) دهی است از بخش مرکزی شهرستان فیروزآباد. دارای 356 تن سکنه، آب آن از چشمه و محصول عمده اش غله، خرما، برنج، لیمو، تنباکو، کنجد و کار دستی مردم آنجا گلیم بافی است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج7).
هنگام
[هَ] (اِخ) جزیره ای است از بخش قشم شهرستان بندرعباس. دارای 78 تن سکنه و آب آن از چاه و باران است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج8).
هنگام جوی
[هَ] (نف مرکب) آنکه برای هر کار زمان مناسب بجوید :
سدیگر سخنگوی هنگام جوی
بماند همه ساله باآبروی.فردوسی.
