همیس
[هَ] (ع اِ) آواز نعل سپل شتر. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).
همیسع
[هَ مَ سَ] (ع ص) مرد توانا و نیک قوی که کسی نتواند او را بر زمین افکند. || مرد درازبالا. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).
همیسع
[هَ مَ سَ] (اِخ) پدر حِمْیَربن سباء. (اقرب الموارد). رجوع به حِمْیَر و سباء شود.
همیسع
[هَ مَ سَ] (اِخ) نام جد بیست وسوم حضرت رسول اکرم. (از سمعانی).
همیشک
[هَ شَ] (اِ) نامی است که در نور و کجور به نوعی درخت دهند و در مازندران قَلَم (به فتح اول و ثانی) و در گرگان چلم و در رامیان مازرا گویند و در نقاط مختلف گیلان نامهای دیگر بر آن نهاده اند. بوته ای زینتی است که همیشه سبز...
همیشک جوان
[هَ شَ جَ] (اِ مرکب)درختی است که برگهایش همیشه سبز باشد و به تازی حی العالم خوانند و آن را همیشه بهار نیز گویند. (انجمن آرا). و در دواها به کار برند. (آنندراج). رجوع به همیشه بهار شود. || نام یک جزو از اجزای اکسیر هم هست. (برهان).
همیشگی
[هَ شَ / شِ] (حامص) مداومت و پیوستگی. (آنندراج). دوام. دیمومت. (السامی). || ازلیت. قدم. (السامی). || (ق) برای همیشه. دائما. به طور دائم :
به سرای سپنج مهمان را
دل نهادن همیشگی نه رواست.رودکی.
|| (ص نسبی) دائمی. جاودان :
بقاش باد و دولت همیشگی
رسیده در حسود او بلای او.منوچهری.
رجوع به همیشه شود.
همیشه
[هَ شَ / شِ] (ق) دائم. همواره. همهء اوقات :
بتا، نگارا! از چشم بد بترس و مکن
چرا نداری با خود همیشه چشم پنام؟
شهید بلخی.
بخل همیشه چنان ترابد از آن روی
کآب چنان از سفال نو بترابد.خسروانی.
همیشه کفش و پیش را کفیده بینم من
به جای کفش و پیش دل کفیده بایستی.
معروفی بلخی.
ایا...
همیشه بور
[هَ شَ / شِ] (اِخ) دهی است از بخش خرم آباد شهرستان شهسوار. دارای 190 تن سکنه، آب آن از رودخانهء چشمهء کیله، محصول عمده اش برنج و مرکبات است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج3).
همیشه بهار
[هَ شَ / شِ بَ] (اِ مرکب)حی العالم. همیشک. همیشک جوان. (یادداشت مؤلف). رجوع به این کلمات و نیز رجوع به همیشه جوان شود. || قسمی بابونه. (ناظم الاطباء). دارای گلهای زرد و نارنجی است که گلبرگ های متعدد دارد.
همیشه جوان
[هَ شَ / شِ جَ] (اِ مرکب)ابرون. (مخزن الادویه). رجوع به همیشک جوان شود.
همیشه کشیک
[هَ شَ / شِ کَ / کِ] (اِ مرکب) نام گروهی از سپاهیان قزلباش. (یادداشت مؤلف). رجوع به تذکره الملوک چ 2 ص 39 و 40 شود.
همیشه هست
[هَ شَ / شِ هَ] (اِخ) اسم پاک لفظ الباقی است یعنی ذاتی که فنا را در ساحت کبریای او راه نیست. (انجمن آرا). خداوند. الله.
همیع
[هِمْ یَ] (ع ص) همیغ. رجوع به همیغ شود.
همیغ
[هِمْ یَ] (ع ص) مرگ شتاب کش. (منتهی الارب). و به عین مهمله تصحیف است. (اقرب الموارد).
همیلا
[] (اِخ) نام یکی از ندیمه های شیرین در خسرو و شیرین نظامی :
فرنگیس و سهیل سروبالا
عجب نوش و فلکناز و همیلا.نظامی.
همیلا گفت: آبی بود روشن
روان گشته میان سبز گلشن.نظامی.
رجوع به خسرو و شیرین چ وحید ص133 شود.
همیم
[هَ] (ع ص) نرم رفتن حشرات به زمین و خزیدن. || (ص، اِ) باران سست و نرم. || شیر که در مشک اندازند و خورند و دوغ نزنند. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).
همیمه
[هَ مَ] (ع ص، اِ) باران سست و نرم. (منتهی الارب). ج، همائم. (اقرب الموارد).
همین
[هَ] (ص مرکب، ق مرکب) (از: هم + این) فقط این. این بس است. تنها این :
همی دربدر خشک نان بازجست
مر او را همین پیشه بود از نخست.
ابوشکور.
جز ایشان به بلخ اندرون نیست کس
از آن نامداران همین است و بس.فردوسی.
همه پرسش این بود و پاسخ همین
که بر شاه بادا هزار...
همینه
[هَ نَ / نِ] (اِ) قطرهء آب. (انجمن آرا) (آنندراج).
