هزء
[هَزْءْ] (ع مص) شکستن چیزی را. || به سرما کشتن شتر را. || جنبانیدن راحله را و حرکت دادن. || مردن. (اقرب الموارد) (منتهی الارب).
هزء
[هُزْءْ / هُ زُءْ] (ع مص) فسوس کردن به کسی. (منتهی الارب). فسوس. (ترجمان جرجانی) (اقرب الموارد). در اقرب الموارد به فتح اول و سکون دوم هم ضبط شده.
هزاء
[هَزْ زا] (ع ص) افسوس کننده. (یادداشت به خط مؤلف). رجوع به هزءه شود.
هزائم
[هَ ءِ] (ع اِ) جِ هزیمه. (منتهی الارب). رجوع به هزیمه و هزایم شود.
هزابر
[هَ بِ] (ع اِ) جِ هزبر. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب). رجوع به هُزابر شود.
هزابر
[هُ بِ] (ع اِ) هزبر. شیر بیشه. (ناظم الاطباء). رجوع به هزبر و هژبر و هَزابر شود.
هزار
[هَ / هِ] (عدد، ص، اِ) ده صد را گویند و به عربی الف خوانند. (برهان) :
میلفنج دشمن که دشمن یکی
فراوان و، دوست ار هزار اندکی.بوشکور.
یکی مؤاجر و بی شرم و ناخوشی که ترا
هزاربار خرانبار بیش کرده عسس.لبیبی.
هزار زاره کنم، نشنوند زارهء من
به خلوت اندر نزدیک خویش زاره کنم.
دقیقی.
در این...
هزار
[هَ] (اِخ) قریه ای است در دو فرسنگ و نیمی میانهء جنوب و مشرق تل بیضا. (فارسنامهء ناصری). شهرکی است خرم و آبادان و بانعمت به ناحیت پارس. (حدودالعالم).
هزار
[هَ] (اِخ) کوهی است در شمال غربی بم در کرمان، دنبالهء آن قهرود و ارتفاع آن پنج هزار گز است. (از جغرافیای طبیعی کیهان).
هزار
[هِ] (اِخ) دهی است از دهستان بیضا از بخش اردکان شهرستان شیراز که دارای 140 تن سکنه است. از چشمه مشروب میشود. محصول عمده اش غله و برنج و کار مردم زراعت است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج7).
هزارآباد
[هَ] (اِخ) دهی از بخش دستجرد شهرستان قم. کوهستانی و سرد و دارای 331 تن سکنه است. از قنات و چشمه سارها مشروب میشود. محصول عمده اش غله و بنشن است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج1).
هزارآستین
[هَ / هِ] (اِ مرکب) کنایت از دریاست، چه هر شعبه از آن به منزلهء آستینی است. (برهان).
هزارآوا
[هَ / هِ] (اِ مرکب) هزاردستان. (انجمن آرا). بلبل. عندلیب. هزار. هزاران. (یادداشت به خط مؤلف). و او را هزارآواز هم میگویند. (برهان) :
تا هزارآوا از سرو برآرد آواز
گوید او را مزن ای باربد رودنواز.
منوچهری.
بر گل نظم چون هزارآوا
تا گه صبح می سرایم من.مسعودسعد.
صفیر صلصل و لحن چکاوک و ساری
نفیر...
هزارآواز
[هَ / هِ] (اِ مرکب) هزارآوا. (برهان). بلبل. عندلیب. هزار. هزاران. هزاردستان :
هزارآواز چون دانا همه نیکو و خوش گوید
ولیکن زاغ همچون مرد جاهل ژاژها خاید.
ناصرخسرو.
رجوع به هزارآوا و هزاردستان شود.
هزارات
[هَ / هِ] (اِ) جِ هزاره. ادوار سنین. (یادداشت به خط مؤلف). رجوع به ادوار شود.
هزاراسب
[هَ زا اَ] (اِخ) قلعه ای است استوار و شهری پرآب که گرد آن را آب گرفته است و از یک سوی به خشکی راه دارد. تا خوارزم سه روز راه است و راه آن همه بازارهاست. (معجم البلدان). قلعه ای است از مضافات خراسان. (برهان). این شهر در جنگهای...
هزاراسبی
[هَ زا اَ] (ص نسبی) منسوب به هزاراسب که درهء محکمی است به خوارزم. (سمعانی).
هزاراسپ
[هَ زا اَ] (اِخ) هزاراسب. هزاراسف. رجوع به هزاراسب شود.
هزاراسپ
[هِ زا اَ] (اِخ) نام یکی از اتابکان لرستان است که در قرن ششم هجری میزیسته و در اواخر آن قرن به حکومت رسیده و لوای استقلال برافراشته است و پس از وی گروهی از فرزندانش نیز در آن دیار حکومت کردند. (از تاریخ گزیده چ لیدن صص538-544).
هزاراسپند
[هِ زا اِ پَ] (اِ مرکب) نوعی از سداب کوهی است، و آن را به یونانی مولی میگویند و به عربی حرمل عامی خوانند. بر مفاصل طلا کنند نافع باشد. (برهان). هزاراسفند. رجوع به هزاراسفند شود.
