هزارچشمه
[هَ / هِ چَ / چِ مَ / مِ] (اِ مرکب)علت و ریشی باشد که بیشتر بر پشت آدمی به هم رسد، و آن را به عربی سرطان می گویند. (برهان). و پهن شود به قدر کفگیری که سوراخها داشته باشد و از هر سوراخی ریم و خون بیرون آید...
هزارچشمه
[هِ چِ مَ] (اِخ) دهی است از بخش مرکزی شهرستان شاه آباد که دارای 134 تن سکنه است. آب آن از رودخانهء راوند و چشمه و محصول عمده اش غله و لبنیات است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج5).
هزارچم
[هَ چَ] (اِخ) نام قسمتی از راه چالوس. (یادداشت به خط مؤلف). نام یکی از کوههای کوهستان غربی کلارستاق است. (از سفرنامهء مازندران و استرآباد رابینو ص146 از ترجمهء فارسی).
هزارخال
[هَ] (اِخ) دهی است از بخش مرکزی شهرستان نوشهر که دارای 35 تن سکنه است. آب آن از چشمه ها و محصول آن غله است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج3).
هزارخانه
[هَ / هِ نَ / نِ] (اِ مرکب) هزارلا. سی تو. (حاشیهء برهان چ معین). هزارتو. قسمتی از احشاء گیاه خواران مانند گوسفند و گاو که چندین لا دارد. (یادداشت به خط مؤلف). شکنبهء گوسفند. (آنندراج). چیزی است که با شکنبهء گوسفند می باشد، و شکنبه را نیز گویند. (برهان)....
هزارخانی
[هَ] (اِخ) دهی است از بخش دلفان شهرستان خرم آباد که دارای 420 تن سکنه است. آب آن از چشمه است و محصولش غله و لبنیات و پشم و ساکنان آن از طایفهء غیب غلام اند. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج6).
هزارخانی
[هَ] (اِخ) دهی است از بخش سنقر کلیایی شهرستان کرمانشاهان. دارای 1070 تن سکنه است. محصول عمده اش غله، حبوب، انگور و توتون و هنر دستی مردم بافتن قالیچه و گلیم است. شامل دو قسمت علیا و سفلی است که 5هزار گز از هم فاصله دارند. (از فرهنگ جغرافیایی ایران...
هزارخانی
[هَ] (اِخ) دهی است از بخش رزاب شهرستان سنندج. دارای 501 تن سکنه است. محصول عمده اش غله، گردو، لبنیات، توتون و مختصری پنبه و صیفی و آب آن از چشمه است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج5).
هزارخانی
[هَ / هِ] (اِخ) دهی است از بخش کنگاور شهرستان کرمانشاهان. دارای 156 تن سکنه است. آب آن از چشمه و محصولش غله و حبوب و لبنیات است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج5).
هزارخوابه
[هَ / هِ خوا / خا بَ / بِ](ص نسبی) کنایت از چشم بسیارخواب. (آنندراج) :
بعدِ هزار شب هم اکنون شبی نخسپد
این دیده ای که شبها بودی هزارخوابه.
امیرخسرو دهلوی.
هزارخوشه
[هَ شَ] (اِخ) دهی است از بخش خواف شهرستان تربت حیدریه. جلگهء معتدل و دارای 148 تن سکنه است. آب آن از قنات و محصول آن غله، پنبه و بنشن است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج9).
هزاردار
[هَ] (اِ) نامی از نامهای ایرانی که از جمله نام پدر ابن هزاردار طبیب است. (یادداشت به خط مؤلف).
هزارداستان
[هَ / هِ] (اِ مرکب) بلبل. (غیاث). بلبل را گویند، و به عربی عندلیب خوانند. (برهان). رجوع به هزاردستان و هزارآوا و هزار شود.
هزاردانه
[هَ / هِ نَ / نِ] (ص مرکب، اِ مرکب) تسبیح که هزار دانه دارد. (یادداشت به خط مؤلف). قسمی سبحه که عدد دانه های آن هزار است. (یادداشت دیگر) :
تسبیح هزاردانه بر دست مپیچ.
سعدی (گلستان).
نُه چرخ هزاردانه گردان
در حلقهء ذکر خانقاهت.
سلمان ساوجی (از آنندراج).
|| به معنی برنج به کار...
هزاردر
[هَ دَ] (اِخ) نام قصری که ظاهراً ساسانیان بر کنار رود ام حبیب در بصره ساخته بودند. (یادداشت به خط مؤلف). جایی است در بصره که بر نهر ام حبیب واقع و گویند کثیرالابواب بوده است. (معجم البلدان).
هزاردرخت
[هَ دَ / دِ رَ] (اِخ) نام جایی بوده است در مغرب فارس. ابن بلخی در تعیین حدود کورهء اصطخر گوید : حد این کوره از یزد تا هزاردرخت در طول و از قهستان تا تبریز در عرض. (فارسنامهء ابن بلخی ص122).
هزاردره
[هِ دَرْ رَ / رِ] (اِخ) از أعمال اصفهان. (یادداشت به خط مؤلف). کوهی است در جنوب اصفهان. (ناظم الاطباء).
هزاردره
[هِ دَرْ رِ] (اِخ) دهی است از بخش سروستان شهرستان شیراز که دارای 313 تن سکنه است. آب آن از چاه و محصول عمده اش غله است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج7).
هزاردستان
[هَ / هِ دَ] (اِ مرکب) هزار. هزارآوا. هزارآواز. (یادداشت به خط مؤلف). عندلیب. کعیب. بلبل. (یادداشت دیگر). مرغی است معروف از جنس بلبل که از کثرت صفیرهای نیکو او را هزاردستان و هزارآوا گویند. (انجمن آرا). بلبل. (برهان). گویا هزاردستان جز بلبل و شاید نوعی از آن است. (حاشیهء...
هزاردوست
[هَ / هِ] (ص مرکب)هرجایی. آنکه هر روز دوست تازه گیرد :
معشوق هزاردوست را دل ندهی
ور میدهی آن دل به جدایی بنهی.سعدی.
