هزاراستون
[هَ / هِ زا اُ] (اِخ) رجوع به هزارستون و صدستون شود.
هزاراسف
[هَ زا اَ] (اِخ) ابن نماور. نام یکی از حکام پادوسبانان یا فادوسبانان در مازندران بوده است. (از سفرنامهء مازندران و استرآباد رابینو ص192 از ترجمهء فارسی). رجوع به پادوسبانان شود.
هزاراسف
[هَ زا اَ] (اِخ) هزاراسب. رجوع به هزاراسب شود.
هزاراسفند
[هِ زا اِ فَ] (اِ مرکب) حرمل. (ذخیرهء خوارزمشاهی). هزاراسپند. (برهان). رجوع به هزاراسپند شود.
هزارافشان
[هَ / هِ زا اَ] (اِ مرکب) درخت تاک صحرایی باشد و آن مانند عشقه بر درخت پیچد، و آن را هزارچشان هم میگویند، یعنی هزار گز. (برهان). رجوع به هزارجشان و هزارفشان و هزارکشان شود.
هزاران
[هَ / هِ] (عدد، ص، اِ) جمع هزار است برخلاف قیاس، و عدد هزار را نیز گویند. (برهان). این کلمه بیشتر برای دلالت بر کثرت به کار رود :
هزاران بدو اندرون طلق و خم
درون درش نقش باغ ارم.عنصری.
آنگه به یکی چرخشت اندر فکنَدْشان
بر پشت لگد بیست هزاران بزنَدْشان.
منوچهری.
هزاران صفت گل...
هزاران
[هَ] (اِخ) دهی است از بخش قره آغاج شهرستان مراغه. دارای 350 تن سکنه است. آب آن از چشمه سارها و محصول عمده اش غله و نخود است. شامل دو قسمت به نام هزاران پائین و بالاست که یک هزار گز از یکدیگر فاصله دارند. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج4).
هزارانی
[هَ] (اِخ) دهی است از بخش آبدانان شهرستان ایلام. دارای 352 تن سکنه است. آب آن از چشمه و رودخانهء کبود است و محصول آن غله، لبنیات، پشم و ماش است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج5).
هزاربخیه
[هَ / هِ بَخْ یَ / یِ] (اِ مرکب)گویا نوعی طراز و زینت جامه بوده است :... و بعضی منسوج به مقتضای وقت و روز مانند علم جامه و هزاربخیه و مدفون و شب اندرروز. (دیوان البسهء نظام قاری ص138).
هزاربد
[هَ بَ] (اِ مرکب) در تشکیلات مرکزی حکومت ساسانی وزیر بزرگ را هزاربد می گفتند که به زبان پهلوی ساسانی هزارپتی(1) میشود. (از ایران در زمان ساسانیان تألیف کریستن سن ترجمهء رشید یاسمی چ 2 ص133).
(1) - hazarpathi.
هزاربر
[هَ بُ] (اِخ) قلعه ای است از ولایت خراسان. (یادداشت به خط مؤلف). رجوع به هزاربز شود.
هزاربرگ
[هَ / هِ بَ] (اِ مرکب) گل ابریشم. (یادداشت به خط مؤلف). رجوع به گل ابریشم شود.
هزاربز
[هَ بُ] (اِخ) نام قلعه ای است در ولایت خراسان. (برهان).
هزاربند
[هَ / هِ بَ] (اِخ) کوهی در راه چالوس. (یادداشت به خط مؤلف).
هزاربندک
[هَ / هِ بَ دَ] (اِ مرکب)عصی الراعی. (بحر الجواهر). رجوع به هزارجشان و هزارفشان و هزارکشان شود.
هزاربندگ
[هِ بَ دَ] (اِخ) رجوع به هزاربنده شود.
هزاربنده
[هَ / هِ بَ دَ / دِ] (اِخ) به گفتهء بلعمی لقب مهرنرسی از فرزندان اسفندیار است که یزدگرد اوّل ساسانی او را وزارت داد و بهرام گور نیز این شغل بدو سپرد و مردمان از وزارت او شادمان بودند. رجوع به تاریخ بلعمی ص 944 شود.
هزاربوران
[هَ] (اِخ) دهی است از بخش اسکو از شهرستان تبریز دارای 292 تن سکنه. آب آن از چشمه و محصول عمده اش غله و حبوب و بادام است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج4).
هزاربیشه
[هَ / هِ شَ / شِ] (اِ مرکب)جعبه ای که در آن بشقاب و استکان و قوری و کارد و چنگال و قنددان و چای دان و غیره هر یک جای مخصوص دارد و در سفرها به کار رود. صندوقچهء سفری که خانه های مختلف برای جا دادن خوردنیها و...
هزارپا
[هَ / هِ] (اِ مرکب) حیوانی از حشرات الارض بسیار باریک و بلند به طول یک انگشت و تنهء آن گره دار مانند ریسمان که گرههای متصل به هم داشته باشد و بر سرش دو شاخ باریک است و بیست ودو پای باریک از دم تا سر آن، و اگر...
