هزارپای
[هَ / هِ] (اِ مرکب) هزارپا. هزارپایه. صدپایه. (یادداشت به خط مؤلف) :
سوار با سر اندر شدی بدو و از آن
برون شدی همه تن چون هزارپای به سر.
فرخی.
هزارپایه
[هَ / هِ یَ / یِ] (اِ مرکب) کرمی است معروف که به هندی گنلایی گویند. (غیاث). رجوع به هزارپا و هزارپای شود.
هزارپت
[ه َ / هِ پَ] (اِ مرکب) هزاربد. رجوع به هزاربد شود.
هزارپسر
[هِ پِ سَ] (اِ مرکب) نام گیاهی است دوائی. (آنندراج) (برهان).
هزارپی
[هَ پَ] (اِخ) از بلوکات آمل در مازندران شامل 38 قریه و دارای سه فرسنگ مربع مساحت و در حدود 4200 تن سکنه است. مرکز آن اوجی آباد. از شمال به دریای خزر، از مشرق به دابو، از جنوب به آمل و از مغرب به اهلمرستاق محدود است. (جغرافیای سیاسی...
هزار پیرهن گوشت گرفتن
[هَ / هِ هَ گِ رِ تَ] (مص مرکب) کنایت از بسیار فربه شدن و بالیدن. (آنندراج).
هزارپیشه
[هَ / هِ شَ / شِ] (اِ مرکب)رجوع به هزاربیشه شود.
هزارتا
[هَ] (اِخ) دهی است از بخش مرکزی شهرستان بندرعباس که دارای 30 تن سکنه است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج8).
هزارتابه
[هَ / هِ بَ / بِ] (اِ مرکب) (از: هزار + تاب + ه، پساوند اتصاف و نسبت یا پساوند فاعلی) (حاشیهء برهان چ معین). نامی از نامهای آفتاب. (انجمن آرا) (برهان) :
تا می تابد هزارتابه
از گنبد این بلند طارم.
سیف اسفرنگ (دیوان ص333).
هزارتو
[هَ / هِ] (اِ مرکب) هزارلا. هزارخانه. (یادداشت به خط مؤلف). رجوع به هزارتوی و هزارلا شود.
هزارتوی
[هَ / هِ] (اِ مرکب) شکنبهء گوسفند و جز آن که گیپا در آن انداخته طبخ می کنند، و آن خانه های بسیار دارد، و آن را هزارخانه هم گویند. (آنندراج). و به عربی رمانه خوانند. (برهان). سی تو. هزارلا. هزارخانه. (حاشیهء برهان چ معین). رمانه. (از السامی فی الاسامی).
هزارجریب
[هَ جَ] (اِخ) ناحیه ای است کوهستانی در مازندران که از مشرق به شاهکوه، از مغرب به ساری و سوادکوه و از جنوب به سمنان و از شمال به اشرف محدود است. رود نیکا در شمال آن از مشرق به مغرب جاری است و قسمت علیای رود تجن از مرکز...
هزارجریب
[هَ جَ] (اِخ) دهی است از بخش دورود شهرستان بروجرد. جلگهء معتدل و دارای 616 تن سکنه است. از قنات مشروب میشود و محصول آن غله است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج6).
هزارجریب
[هَ جَ] (اِخ) دهی است از شهرستان ملایر دارای 158 تن سکنه. آب آنجا از قنات و محصول عمده اش غلات است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج5).
هزارجریب
[هِ جِ] (اِخ) در مشرق قصبهء جلفا در اسپاهان. (جغرافیای سیاسی کیهان). دهی است از بخش داران شهرستان فریدن که 1207 تن سکنه دارد. آب آن از قنات و چشمه است و محصول عمده اش غله و حبوب و هنر دستی مردم بافتن قالی و جاجیم است. (از فرهنگ جغرافیائی...
هزارجشان
[هَ / هِ جَ] (اِ مرکب) به معنی هزارفشان است که تاک صحرایی باشد، و آن بسیار بلند می شود و بر درختها می پیچد، و معنی آن هزار گز است، چه جشان به معنی گز باشد و خوشهء آن زیاده بر ده دانه نمیشود و به جهت دباغت کردن...
هزارجلفا
[هَ جُ] (اِخ) دهی است از دهستان بشاریات از بخش آبیک شهرستان قزوین دارای 118 تن سکنه. آب آن از قنات و محصولش غله، چغندرقند، زردآلو، بادام، انگور و صیفی است. قلعهء قدیمی خرابه ای دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج1).
هزارجوشان
[هَ / هِ جَ / جُو] (اِ مرکب)در ترجمهء صیدنه نام هزارجشان چنین ضبط شده است (با واو). رجوع به هزارجشان شود.
هزارچشان
[هَ / هِ چَ] (اِ مرکب) رجوع به هزارجشان و هزارافشان و هزارکشان شود.
هزارچشم
[هَ / هِ چَ / چِ] (اِ مرکب)هوفاریقون. گیاهی است از تیرهء هوفاریقونی نزدیک به تیرهء پنیرکان که در برگ آن کیسه های اسانسی بسیار است و چون آن برگ را در برابر آفتاب گیرند مانند آن است که سوراخ بسیار دارد و به همین جهت آن را هزارچشم(1) نامیده...
