هریسه
[هَ سَ / سِ] (اِ) از اغذیهء مشهوره و بهترین حبوبات و لحومی که از آن ترتیب یابد گندم و گوشت مرغ است. (تحفهء حکیم مؤمن). به معنی هریس که طعامی است از گوشت و حبوبات. (منتهی الارب). امروز این طعام عبارت از گندم و گوشت است که مهرا کنند...
هریسه پز
[هَ سَ / سِ پَ] (نف مرکب)آنکه هریسه پزد و فروشد : جمله بازارها بسوخت و آغاز آن از دکان هریسه پزی بود. (تاریخ بخارا ص113).
هریسه کردن
[هَ سَ / سِ کَ دَ] (مص مرکب) پختن و ساختن هریسه. مهرا کردن. (یادداشت به خط مؤلف). رجوع به هریسه شود.
هریسه گر
[هَ سَ / سِ گَ] (ص مرکب)هریسه پز. آنکه هریسه را خوب بپزد. (آنندراج). رجوع به هریسه پز شود.
هریش
[هِ] (اِخ) دهی است از بخش شوسف شهرستان بیرجند که در 24هزارگزی شمال باختری شوسف واقع و جایی است کوهستانی و معتدل و دارای 66 تن سکنه. از قنات مشروب میشود. محصول عمده اش غله و کار مردم زراعت است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج9).
هریصه
[هَ صَ] (ع اِ) فراهم آمدنگاه آب. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).
هریع
[هَ] (ع اِ) پاره ای از شب. (یادداشت به خط مؤلف).
هریف
[هَ] (اِخ) دهی است از دهستان رودبار بخش معلم کلایهء شهرستان قزوین که در 32هزارگزی باختر معلم کلایه واقع و جایی کوهستانی و دارای 315 تن سکنه است. از رودخانهء کلین مشروب میشود. محصول عمده اش غله، برنج و صیفی است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج1).
هریک
[هَ یَ / یِ] (ضمیر مبهم مرکب)هرکدام. (یادداشت به خط مؤلف) :
روی هریک چون دوهفته گرد ماه
جامه شان غفه، سمورینشان کلاه.رودکی.
چو شب روز گشت انجمن شد سیاه
بدان نیز کردند هریک نگاه.فردوسی.
ابر ده و دو هفت شد کدخدای
گرفتند هریک سزاوار جای.فردوسی.
رجوع به هر شود.
هریکنده
[هَ کَ دِهْ] (اِخ) دهی است از بخش مرکزی شهرستان بابل که واقع در 6هزارگزی جنوب خاوری بابل و دشتی است معتدل و مرطوب و دارای 465 تن سکنه. از رودخانهء هتکه از شعب رود بابل مشروب میشود. محصول عمدهء آنجا برنج، غله، صیفی، پنبه، پیاز و نیشکر است. (از...
هریکی
[هَ یَ / یِ] (ضمیر مبهم مرکب)هریک. هرکدام. (یادداشت به خط مؤلف) :
بیامد سپاه و بیامد پسر
بخندید با هریکی تاجور.فردوسی.
رجوع به هر و هریک شود.
هریل آباد
[هِ] (اِخ) دهی است از بخش صحنهء شهرستان کرمانشاهان که در 17هزارگزی صحنه و یکهزارگزی شمال شوسهء کرمانشاه به همدان واقع و دارای 30 تن سکنه است. از رودخانهء زردآب مشروب میشود. محصول عمده اش غلات، برنج و حبوبات است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج5).
هریله
[هِ لِ] (اِخ) دهی است از بخش صحنهء شهرستان کرمانشاهان که در 26هزارگزی شمال باختری صحنه واقع و ناحیه ای است کوهستانی و سرد و دارای 191 تن سکنه. از آب چشمه مشروب میشود. محصول عمده اش غلات، حبوبات و توتون است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج5).
هریمن
[هَ مَ] (اِ) اهریمن. (مزدیسنا و تأثیر آن در ادبیات فارسی ص157). مخفف اهریمن. (حاشیهء برهان چ معین). رجوع به اهریمن شود.
هرین
[هُرْ ری / هُ] (اِ) آواز مهیب را گویند همچو آواز سباع و وحوش. (برهان) :
ز هرین حمله ز هرای تیغ
شده آب خون در دل تند میغ.نظامی.
رجوع به هرا شود.
هرین
[هُ] (اِخ) دهی است از بخش طرهان شهرستان خرم آباد واقع در 11هزارگزی شمال باختری مرکز دهستان کوهدشت. ناحیه ای است دامنه و معتدل و دارای 180 تن سکنه است. از آب چشمه مشروب میشود. محصول عمده اش غلات، لبنیات و پشم و کار مردم زراعت است. (از فرهنگ جغرافیایی...
هریو
[هِ یْو] (اِخ) هری. هرات. (برهان) (آنندراج). رجوع به هری و هرات و هریوه شود.
هریونه
[هِ نِ] (اِخ) دهی است از دهستان نهارجانات از بخش حومهء شهرستان بیرجند که در 49هزارگزی جنوب خاوری بیرجند واقع و جایی است کوهستانی و معتدل و دارای 292 تن سکنه. محصول عمده اش غله، گردو، بنشن و آب مشروب آن از قنات و کار مردم کشاورزی است. (از فرهنگ...
هریوه
[هِ / هَ وَ / وِ] (ص نسبی) هروی. هراتی. (یادداشت به خط مؤلف). منسوب به هریو که صورتی از نام شهر هری یا هرات است :
چند برداری این هریوه خروش
نشود باد بر سماعش نوش.منجیک(1).
|| زر خالص و رائج را نیز گفته اند. (برهان). زر یا دینار هریوه مسکوک دارالضرب...
هز
[هَزز] (ع مص) جنبانیدن چیزی را. (منتهی الارب) (تاج المصادر بیهقی) (مصادر اللغه زوزنی) (ترجمان جرجانی ترتیب عادل بن علی).
