هرنک
[هَ رَ] (اِخ) نام محلی در کنار راه بستک به لنگه میان خلوس و کوخرد در 548 هزارگزی شیرازی. (یادداشت به خط مؤلف). رجوع به هرنگ شود.
هرنکس
[هَ رَ کَ] (ع ص) هر بلا و سختی که هلاک کند و از بیخ برکند شتران را. (منتهی الارب). هر بیماری شومی که در هوا و چراگاه بوجود آید و مبتلا سازد ستور را. (ناظم الاطباء). صفت هر بلای مهلک و ریشه کن کننده. (اقرب الموارد).
هرنگ
[هِ رَ] (اِخ) دهی است از دهستان حومهء بخش بستک شهرستان لار واقع در 13 هزارگزی جنوب خاوری بستک و کنار راه شوسهء بستک به لنگه. جلگه ای است گرمسیر و دارای 1644 تن سکنه. از چاه مشروب میشود. محصول عمده اش غله، خرما، صیفی و کار مردم زراعت است....
هرنوت
[هَ] (اِ) مکر و حیله. || خبث و خباثت. || بدگویی. || بد مردم در دل نگاه داشتن را نیز گویند. (برهان).
هرنوع
[هُ] (ع اِ) شپش ریزه. (منتهی الارب). هرنع. ج، هرانع، هرانیع. (اقرب الموارد). || شپش بزرگ. (منتهی الارب). هرنعه. ج، هرانع، هرانیع. (اقرب الموارد). || کرمکی است. (منتهی الارب).
هرنوه
[هَ نُ وَ] (اِ) میوهء درخت عود است و آن کوچکتر از فلفل و به زردی مایل است. بوی عود می کند. طبیخ وی بول را براند و سنگ مثانه را بریزاند. (برهان). قرنوه. (ابن بیطار). ابوسهل گوید: فاغرهء هندی است و صحیح آن است که: آن دانه ای است...
هرنوی
[هَ نَ وا] (ع اِ) هرنوه. (اقرب الموارد). رجوع به هرنوه شود.
هرنوی
[هَ نُ وی ی] (ع اِ) گیاهی است. هرنوه. فرنوه. یا فلیفله. (منتهی الارب). گیاهی است و گویا قرنوه یا فلیفله است. (اقرب الموارد). رجوع به هرنوه و قرنوه شود.
هرنیدساو
[هَ] (اِخ) پیمان فرهنگ و آن کتابی است از تصنیفات مه آباد که عجمان او را اولین پیغمبر از پیغمبران عجم دانند. (برهان). برساختهء دساتیر است. (از حاشیهء برهان چ معین).
هرنیز
[هِ] (اِ) تعین و چیزی بخود سپردن باشد. (برهان). دساتیری است. (از حاشیهء برهان چ معین).
- هرنیزمند.؛ رجوع به هرنیزمند شود.
|| تعیین و قرار دادن چنانکه گویند: مواجب فلان را هرنیز کردیم یعنی تعیین کردیم و قرار دادیم. (برهان). رجوع به فرهنگ دساتیر ص274 شود.
هرنیزمند
[هَ مَ] (ص مرکب) صاحب تعین به لغت زند و پازند. (برهان). دساتیری است. رجوع به هرنیز و فرهنگ دساتیر ص274 شود.
هرو
[هَرْوْ] (ص) مردم شجاع را گویند. (برهان). سروری هزو (با زاء معجمه) ضبط کرده است. (از حاشیهء برهان چ معین). رجوع به هزو شود.
هرو
[هَرْوْ] (ع مص) به چوب دستی زدن کسی را. (منتهی الارب). به عصا بزدن. (تاج المصادر بیهقی). زدن به هراوه. (اقرب الموارد). || فحش گفتن و بزدن. || نیک پختن گوشت. (تاج المصادر بیهقی). هرء. رجوع به هرء شود. || بزدن سرما کسی را. (مصادر اللغه زوزنی).
هرو
[هَرْوْ] (اِخ) ده کوچکی است از دهستان گاوکان از بخش جبال بارز شهرستان جیرفت که در 112 هزارگزی جنوب خاوری مسکون و 8 هزارگزی شمال راه مالرو کروک به سبزواران واقع است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج8).
هروآباد
[هِ رُ] (اِخ) نام بخش مرکزی هروآباد که شامل دهستان خان اندبیل است و از سوی شمال و باختر به بخش سنجید و از خاور به کوههای طالش و از جنوب به بخش شاهرود محدود است. این بخش از 40 آبادی تشکیل شده که مجموع جمعیت آن در حدود 16962...
هروآباد
[هِ رُ] (اِخ) شهر کوچکی است که مرکز شهرستان خلخال، در 198 هزارگزی خاور تبریز و 56 هزارگزی جنوب اردبیل واقع و مختصات جغرافیایی آن بدینقرار است: طول 48 درجه و 31 دقیقه، عرض 37 درجه و 38 دقیقه: اختلاف ساعت با تهران 11 دقیقه و 28 ثانیه دیرتر. این...
هروء
[هُ] (ع مص) نیک پخته شدن گوشت. (منتهی الارب). نضج گوشت تا از هم باز شود. (اقرب الموارد). هَرء. هُرء. رجوع به این مدخلها شود.
هروان
[هِرْ ] (اِخ) دهی است از دهستان دیزجرود بخش عجب شیر شهرستان مراغه که در چهار هزارگزی جنوب عجب شیر و 7 هزارگزی باختر راه شوسهء مراغهء به آذرشهر واقع و جلگه ای است معتدل و دارای 526 تن سکنه. از رود قلعهء چای و چشمه ها و چاهها مشروب...
هروان
[هِرْ ] (اِخ) دهی است از دهستان ابرغان از بخش مرکزی شهرستان سراب که در 8 هزارگزی جنوب سراب و 8 هزارگزی راه شوسهء تبریز به سراب واقع شده و جلگه ای است معتدل و دارای 315 تن سکنه از چشمه ها مشروب میشود و محصول عمده اش غله، بزرک...
هروانگه
[هَرْ نَ گَهْ] (اِ مرکب) از هروانه + گه که پساوند مکان است. (حاشیهء برهان چ معین). بیمارستان. (برهان). اگر این کلمه مرکب از هروان یا هروانه و «گه» باشد آن وقت بایستی جزء اول بیمار یا پادافراه و کیفر معنی بدهد. در فرهنگ اسدی هروانه به معنی بیمارستان و...
