هرمیاس کاری
[هِ سِ] (اِخ)(1) یکی از معاصران سلوکوس سوم است که پادشاه سلوکی مزبور هنگام سفر به آسیای صغیر او را - که در مقام وزیر اعظم بود - کفیل ادارهء قلمرو خود کرد. (از ایران باستان پیرنیا ص2078).
(1) - Hermias de Carie.
هرمیدول
[هَ] (اِخ) ده کوچکی است از دهستان سرشیو بخش مرکزی شهرستان سقز واقع در 64 هزارگزی جنوب سقز و 4 هزارگزی جنوب امام سیف الدین و 12 هزارگزی مرز عراق که دارای 20 نفر سکنه است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج5).
هرمیز
[هُ] (اِخ) نام دهی که هرمز در جنوب مهریجرد ساخت و اکنون آن را خرمیز گویند. (از تاریخ یزد). رجوع به هرمز شود.
هرمیس
[هِ] (ع اِ) شیر سخت خونخوار. (منتهی الارب). الهرامس. (اقرب الموارد). || گاومیش. (منتهی الارب). || کرگدن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به هُرامِس شود.
هرمیله
[هَ لِ] (اِخ) دهی است از دهستان میرده بخش مرکزی شهرستان سقز واقع در 24 هزارگزی شمال باختری سقز و 8 هزارگزی شمال باختری مرخوز. جایی است کوهستانی و سردسیر و دارای 120 تن سکنه. از چشمه مشروب میشود. محصول عمده اش غلات، توتون و شغل اهالی زراعت و گله...
هرمین
[هَ رَ مَ] (اِخ) دو بناست بر سر کوهی نهاده به نزدیکی فسطاط و ملاط و از جوهری است که هیچ چیز بر وی کار نکند و هر یکی را از وی چهارصد ارش دراز است اندر چهارصد ارش پهنا اندر چهارصد ارش بلندی و اندر میان وی خانه هاست...
هرمینا
[] (اِخ) یکی از دهات تابع شهر ساری مازندران است. (از مازندران و استرآباد رابینو ص162 از ترجمهء فارسی).
هرمیون
[هِ یُ] (اِخ)(1) دختر منلاس و هلنا. (فوستل دوکولانژ). تنها دختر منلاس و هلن بود. در قدیمترین افسانه ها چنانکه در اودیسه بچشم میخورد چنین روایت شده است که منلاس او را غیاباً نامزد نئوپتولم پسر آشیل کرد و در مراجعت به لاسدمون جشنی برای این همسری گرفت. این همسری...
هرناشک
[هِ] (اِخ) دهی است از دهستان جوزم دهج بخش شهر بابک شهرستان یزد که در 33 هزارگزی شمال شهر بابک و ده هزارگزی راه جوزم به شهر بابک قرار دارد. جایی کوهستانی، معتدل و دارای 176 تن سکنه است. از قنات مشروب میشود محصول عمده اش غله و کار مردم...
هرنج
[هَ رَ] (اِ) آن قسمت از قنات که رویش باز است و پوشیده نیست. (یادداشت به خط مؤلف). فُرُنج. رجوع به فرنج شود.
هرنج
[هَ رَ] (اِخ) دهی است از دهستان وسط بخش طالقان شهرستان تهران واقع در 6 هزارگزی شمال طالقان جایی است کوهستانی و سردسیر و دارای 888 تن سکنه. از چشمه سارها و رودخانهء محلی مشروب میشود. محصول عمده اش غله، یونجه و میوه است. شغل اهالی زراعت و کرباس و...
هرنج
[هَ رَ] (اِخ) دهی است از دهستان لاهیجان از بخش حومهء شهرستان مهاباد واقع در 35 هزارگزی باختر مهاباد و 20 هزارگزی خاور راه خانه به نقده جایی است کوهستانی، معتدل و دارای 305 تن سکنه. از رودخانهء آواجیر مشروب میشود و محصول عمده اش غله، توتون، حبوبات و کار...
هرند
[هَ رَ] (اِخ) رودخانه ای است بسیار عظیم در نواحی جرجان که از آن جز به شناوری و کشتی نتوان گذشت. (برهان). چون به حدود استرآباد رسد از پهلوی آق قلعه گذر کرده به دریای خزر میریزد. (آنندراج). رودی است بحدود خراسان که آن را رود هرند خوانند. از کوه...
هرند
[هَ رَ] (اِخ) قصبه ای از دهستان حومهء بخش کوهپایهء شهرستان اصفهان است که در 20 هزارگزی جنوب باختری کوهپایه و 8 هزارگزی جنوب شوسهء اصفهان به یزد قرار دارد. جلگه ای است معتدل و دارای 3840 تن سکنه. از قنات مشروب میشود و محصول عمده اش غله و حبوبات...
هرندی
[هَ رَ دی ی] (ص نسبی) ظاهراً منسوب به هرند اصفهان است.
هرنصانه
[هِ نِ نَ] (ع اِ) کرمی است که آن را سرفه نامند. (منتهی الارب). سرفه. (اقرب الموارد).
هرنصه
[هَ نَ صَ] (ع اِ) رفتار هرنصانه. (منتهی الارب). مشی هرنصانه یا سرفه بر درخت. (اقرب الموارد).
هرنع
[هُ نُ] (ع اِ) شپش خرد. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). ج، هرانع، هرانیع. (اقرب الموارد). هرنوع. رجوع به هرنوع شود.
هرنعه
[هِ نِ عَ] (ع اِ) شپش بزرگ. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). ج، هرانع، هرانیع. (اقرب الموارد).
هرنفه
[هَ نَ فَ] (ع مص) نرم خندیدن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).
