هرموس
[هِ] (اِخ)(1) نام رودی در لیدیه که اسکندر پس از تصرف شهر سارد بر کنار آن اردو زد. (ایران باستان پیرنیا ص1261).
(1) - Hermus.
هرموس
[هِ مُ] (اِخ)(1) در اساطیر یونان نام یک آتنی است که در اردوکشی تزه برای جنگ با آمازون ها شرکت کرد و سپس از طرف تزه مأمور شد که برای شهر پیثوپولیس(2) قوانین وضع کند. (از فرهنگ اساطیر یونان و رم پیر گریمال، ترجمهء بهمنش ص417).
(1) - Hermos.
(2) - Pythopolis.
هرموک
[هِ] (اِخ) دهی است از دهستان مرکزی بخش طبس از شهرستان فردوس که در 20 هزارگزی شمال باختری طبس و 8 هزارگزی شمال باختری شوسهء عمومی طبس به یزد قرار دارد. جلگه ای است گرمسیر که از قنات مشروب میشود و محصول عمده اش غله و کار مردم آن کشاورزی...
هرم و کاریان
[هَ مُ] (اِخ) نام یکی از دهستانهای چهارگانهء بخش جویم شهرستان لار که حدود و مشخصات آن به قرار زیر است: از شمال دهستان جویم، از جنوب دهستان بیدشهر، از خاور دهستان بنارویه از باختر دهستان خنج. این دهستان جلگه ای است گرم که آب مشروب آن از چشمه و...
هرموکرات
[هِ مُ] (اِخ)(1) شخصی است که در زمان اردشیر دوم هخامنشی به یونان فرستاده شد تا شاهان ایالات یونان را علیه اسپارت بشوراند و آنها را برای کمک به ایران بخرد. نام وی را گزنفون تیموکرات(2) دانسته است. وی از مردم ردس است. (از ایران باستان پیرنیا ص1106).
(1) - Hermocrate.
(2)...
هرموگنس
[هِ مُ گِ نِ] (اِخ)(1) هرموژن. از سرداران بیزانس در جنگ با کسری انوشیروان. (از ایران در زمان ساسانیان کریستن سن ترجمهء رشید یاسمی چ 2 ص391). رجوع به هرموژن شود.
(1) - Hermogenes.
هرمول
[هُ] (ع اِ) پاره ای از موی باقیمانده در گرد سر. || پارهء پر و پشم باقیمانده. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || موی برکندهء افتاده. (منتهی الارب). ج، هرامیل. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).
هرموله
[هُ لَ] (ع اِ) خرقهء پاره که از دامن پیراهن کهنه شکافته گردد. (منتهی الارب). التی تتشقق من اسافل القمیص کالرعبوله. (اقرب الموارد).
هرمولیون
[هَ] (یونانی، اِ) سیسنبر. (ضریر انطاکی). هرفولیون. رجوع به هرفولیون شود.
هرمون
[هَ رِ] (ع ص، اِ) جِ هَرِم. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به هرم شود.
هرمونیوس
[هِ مُ] (اِخ)(1) از علما و ادبای یونان کهن است که در آتن ادبیات و علوم یونانی را فراگرفت و پس از مرگ پدرش البردیصانی یا برادسن(2) به جای او نشست و شاگردان بسیاری بر گرد او جمع شدند. (از تاریخ علوم عقلی دکتر صفا چ قدیم ص12).
(1) - Hermonius.
(2)...
هرمه
[هَ مَ] (ع اِ) یکی از هرم. (منتهی الارب). واحده الهرم. (اقرب الموارد). رجوع به هرم شود.
هرمه
[هَ مَ] (اِخ) چاهی است در هرم بنی عوال در کوه غطفان از اکناف حجاز. (معجم البلدان).
هرمه
[هَ رِ مَ] (ع ص، اِ) مؤنث هرم. ج، هرمات، هَرمی. (منتهی الارب). || شیر ماده. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).
هرمهی
[هَ مَ] (ق مرکب) به معنی هر شبی باشد. (برهان). لغهً یعنی همه ماهی، هر ماهی. (حاشیهء برهان چ معین).
هرمی
[هَ ما] (ع ص، اِ) هیزم خشک. (منتهی الارب). و فی الاساس: خشب هرمی؛ قدیمه یابسه. (اقرب الموارد). || جِ هرمه و هرم. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).
هرمی
[هَ رَ می ی] (ص نسبی) نام جماعتی است منسوب به هرم. (از سمعانی). || منسوب به هرمه که بطنی است از فهر. (سمعانی).
هرمی
[هِ می ی] (ص نسبی) منسوب به هرم بن هنی. (سمعانی).
هرمی
[هِ] (اِخ) دهی است از دهستان جم بخش کنگان شهرستان بوشهر که در 47 هزارگزی خاور کنگان و کنار راه کنگان به جم قرار دارد. جایی است کوهستانی معتدل و دارای 50 تن سکنه. از قنات مشروب میشود و محصول عمده اش خرما. لیمو، نارنج و غله است. مردم به...
هرمیاس
[هِ] (اِخ)(1) یکی از حکام آتارنه(2)در میسیه که به دستور اردشیر سوم هخامنشی و به دست یکی از سرداران مقرب او به نام «من تور» دستگیر و مطیع حکومت ایران شد. (از ایران باستان پیرنیا صص1180 - 1181).
(1) - Hermias.
(2) - Atarne.
