هر و شر
[هُرْ رُ شُرر] (ص مرکب)مندرس و پاره پاره و آویخته از جامه. (از یادداشتهای مؤلف). || آنکه جامه اش دریده و مندرس و ریخته و آویخته باشد. (از یادداشتهای مؤلف).
هروط
[هُ] (ع اِ) جِ هرط. (منتهی الارب). هرط ماده شتر کلان است. (آنندراج). رجوع به هرط شود.
هروک
[هَرْ وَ] (اِخ) نام خسروپرویز پادشاه ساسانی. (برهان) (ناظم الاطباء) (آنندراج). این لغت را رشیدی از جاماسپ نامه نقل کرده است ولی در متن «ایاتکار زاماسپیک» (یادگار جاماسپ) نیامده است و ممکن است مصحف «مروک» باشد. (حاشیهء برهان چ معین).
هروک
[هَ] (اِ) زرشک. (یادداشت به خط مؤلف). رجوع به زرشک شود.
هروک
[هَ] (اِخ) دهی است از بخش ابرقوی شهرستان یزد که در 8هزارگزی باختر ابرقو و 2هزارگزی جنوب راه ابرقو به فیروزآباد قرار دارد. جلگه ای است معتدل و دارای 230 تن سکنه. از قنات مشروب میشود. محصول عمده اش غله، پنبه و تره بار است. کار مردم کشاورزی و هنردستی...
هروکیدن
[هُ دَ] (مص) ترسیدن و هراسیدن. (ناظم الاطباء).
هرول
[هِ وُ] (اِ) دانه ای است مانند ماش و او را ملک خوانند. (برهان). در فرهنگ های دیگر و از جمله فرهنگ رشیدی «هروی» با یاء به این معنی آمده است. (از حاشیهء برهان چ معین). رجوع به هروی شود.
هروله
[هَرْ وَ لَ] (ع مص) رفتاری میان دویدن و رفتن و دویدن بعد عنق و شتاب رفتن. (منتهی الارب). نوعی از رفتار که پویه نیز گویند. (ناظم الاطباء). شتاب کردن در رفتن کمتر از خبب یا بین عدو و مشی. (اقرب الموارد) :
کرده پندازی گرد تله ای هروله ای
تا درافتاده...
هروم
[هَ] (ع ص) زن پلید بدخوی. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).
هروم
[هَ] (اِخ) نام پهلوانی و دلاوری است. (برهان).
هروم
[هَ] (اِخ) نام شهر زنان و بعضی گویند نام شهری است که در این زمان بردع می گویندش. (برهان) :
هرومش لقب بود از آغاز کار
کنون بردعش خواند آموزگار.نظامی.
رجوع به بردع شود.
هروهل
[](1) (اِ) کنجاره را گویند و آن نخاله و ثفل کنجد است که روغن آن را گرفته باشند. (برهان). رجوع به کنجاره شود.
(1) - با هاء و لام و حرکت مجهول. (برهان).
هروی
[] (اِ) اسم عربی عروق الصفر است. (فهرست مخزن الادویه).
هروی
[هِ رَ] (ص نسبی) منسوب به هرات. (برهان). هریوه. (برهان). هراتی. (یادداشت به خط مؤلف).
هروی
[هِ رَ] (اِ) دانه ای است مانند ماش که در میان باقلا بود. (رشیدی). در برهان و سروری «هرول» ضبط شده است به لام و محشی رشیدی نویسد که در اکثر نسخ با یاء آمده است. (از حاشیهء برهان چ معین).
هروی
[هِ رَ] (اِخ) زبانی بوده است از جملهء هفت زبان فارسی. (برهان). زبان فارسی را شامل پنج یا هفت زبان دانسته اند که هروی به عقیدهء فرهنگ نویسان قدیم یکی از سه لهجه ای است که متروک شده است و آن را در ردیف سگزی و زاولی که لهجه های...
هروی
[هِ رَ] (اِخ) امامی... مداح سلاطین و وزرای کرمان بوده و اشعار بسیار خوب دارد و از جمله این لغز است:
ثلث و خمس و زوج فردی را که خمس و سدس او
بی شک از حد عدد بیرون بود تصنیف کن
بر قرار خویش باری دیگرش در بیت مال
ضرب کن، چون ضرب...
هروی
[هِ رَ] (اِخ) دهی است از بخش پاوهء شهرستان سنندج که از چشمه و رودخانهء سیروان مشروب میشود. کار مردم زراعت و محصول عمدهء آنجا غله است. عده ای از اهالی به شغل گله داری گذران می کنند. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج5).
هرویه
[هَ رَ وی یَ] (ص نسبی) منسوب به هرات. (منتهی الارب). مؤنث هروی. رجوع به هروی شود.
هره
[هِرْرَ] (ع اِ) مؤنث هِرّ. ج، هِرَر. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). گربهء ماده. (یادداشت به خط مؤلف). رجوع به هر و هرر شود.
