هروانه
[هَرْ نَ / نِ] (اِ) بیمارستان باشد یعنی دارالشفا. (سروری). هروانگه. بیمارستان. دارالشفا. (برهان). || نزدیک پارسیان جای بادافراه یعنی جای عقوبت است. (اسدی). || شکنجه. (برهان). رجوع به هروانگه و هروانه گه شود.
هروانه
[هَرْ نَ] (اِخ) نام کوهی است. (برهان).
هروانه گه
[هَرْ نَ / نِ گَهْ] (اِ مرکب)بیمارستان. (صحاح الفرس) :
بفرمود کاین را بهروانه گه
برید و کنیدش همانجا تبه.فردوسی.
رجوع به هروانگه و هروانه شود.
هروانی
[هَ رَ نی ی] (ص نسبی) منسوب به هرات. (سمعانی). رجوع به هروی و هراتی شود.
هروئین
[هِ رُ] (فرانسوی، اِ)(1) یا دی آستیل مرفین(2) گرد سفید بی بو و تلخ مزه ای است که در آب بسیار کم حل می شود و معمولاً در طب کلریدرات آن را به کار میبرند که در آب قابل حل است. این دارو از راه تزریق جلدی پس از یک...
هروب
[هَ] (اِخ) از قراء صنعاء یمن. (معجم البلدان).
هروپولیس
[هِ رُ پُ] (اِخ)(1) نام خلیج سوئز کنونی که در شمال دریای احمر است در منابع تاریخی یونان کهن هروپولیس نوشته شده است. (از ایران باستان پیرنیا ص1922).
(1) - Heropolis.
هروت
[هَ] (ع اِ) شیر بیشه.
هروتو
[هَ] (اِ) تخم اسپغول را گویند که بذر قطونا باشد. (انجمن آرا) (آنندراج). رجوع به هروتوم شود.
هروتوم
[هَ] (اِ) تخم اسپغول که بزرقطونا باشد. (برهان). اسپغول. (رشیدی). رجوع به هروتو شود.
هرودت
[هِ رُ دُ] (اِخ) هرودوت. رجوع به هرودوت شود.
هرودتس
[هِ رُ دُ تِ] (اِخ) هرودوت. رجوع به هرودوت شود.
هرودوت
[هِ رُ دُ] (اِخ)(1) اگر چه او را پدر مورخین خوانده اند ولی در واقع نخستین مورخ نبوده زیرا قبل از او اشخاص دیگری از یونانیها مانند هکاته(2) چیزهایی نوشته اند که به ما نرسیده و ظن قوی میرود که هرودوت و مورخین قرون بعد از این نوشته ها استفاده...
هرودیان
[هِ رُ] (اِخ) هرودیانوس، مورخ یونانی. رجوع به هرودیانوس شود.
هرودیانوس
[هِ رُ] (اِخ)(1) یکی از مورخان یونان است که در سال 170 م. در اسکندریه متولد شد و پس از 71 سال عمر به سال 241 م. درگذشت. وی در رم میزیست و تاریخ رم را از درگذشت «تونن» تا زمان «گُردیان» به زبان یونانی نوشته است. تاریخ او در...
هرور
[هُ] (ع اِ) آنچه برافتد از دانهء انگور. (منتهی الارب).
هرور
[هَ] (اِخ) قلعه ای است از اعمال موصل. (منتهی الارب). دژ منیعی است از اعمال موصل در طرف شمال آن که تا موصل سی فرسخ فاصله دارد. از هکاریه شمرده میشود. و از آنجا تا عمادیه سه میل مسافت است. (از معجم البلدان).
هرور
[هَ] (اِخ) دژی است از اعمال اربل در کوههای واقع در سمت شمال آن. (معجم البلدان).
هروز بالا
[هَ زِ] (اِخ) دهی است از دهستان حرجند از بخش مرکزی شهرستان کرمان که در 70هزارگزی شمال کرمان و سر راه فرعی راور به کرمان واقع و جایی است کوهستانی و سردسیر و دارای 107 تن سکنه. از قنات مشروب میشود و محصول عمده اش غله، حبوبات و کار مردم...
هروز پایین
[هَ زِ] (اِخ) دهی است از دهستان حرجند کرمان که در 75هزارگزی شمال کرمان واقع و جایی سردسیر و کوهستانی و دارای 165 تن سکنه است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج8).
