هرکند
[] (اِخ) شهری است بزرگ به هندوستان و از پادشاهی دهم است بر کران دریا. (حدود العالم).
هرکو
[هَ] (ضمیر مبهم مرکب) هر که او. هرکس که او. (یادداشت به خط مؤلف) :
هرکو نکند به صورتت میل
در صورت آدمی دواب است.سعدی.
در ازل هرکو بفیض دولت ارزانی بود
تا ابد جام مرادش همدم جانی بود.حافظ.
هرکو نکاشت مهر و ز خوبی گلی نچید
در رهگذار باد نگهبان لاله بود.
حافظ.
هرکول
[هِ] (اِخ) نام رومی هراکلس قهرمان افسانه های ادبیات یونان و رم. رجوع به هراکلس شود.
هرکولانوم
[هِ] (اِخ)(1) شهری قدیم است در ناحیت کامپانیه در کشور ایتالیا که در نزدیکی ناپل و بر دامنهء کوه آتشفشان وزو قرار داشته است و اخیراً در حفاریهای باستان شناسان آثار عتیق گرانبها از زیر آوارهای آن به دست آمده که نمایندهء تمدن رم کهن است . (از ایران باستان...
هرکولس
[هِ] (اِخ) پسر ژوپیتر و در یونان قدیم رب النوع شجاعت و قوت بود. (فوستل دوکولانژ). رجوع به هراکلس و هرکول شود.
هرکوله
[هِ کَ لَ] (ع ص) دختر شگرف اندام نیکوخلقت خوشرفتار بزرگ سرین. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || دختر چاق برجسته سرین و ابوعبیده گوید: الضخمه الاوراک. (اقرب الموارد).
هرکیل
[هِ] (ع ص) دختر شگرف اندام نیکوخلفت خوشرفتار. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به هرکوله شود.
هرکی میدان
[هَ مَ] (اِخ) ایلی از ایلات اطراف ارومیه که شامل 400 خانوار است. (از جغرافیای سیاسی کیهان ص120).
هرگ
[هُ] (ص) احمق و بی عقل. (برهان) (جهانگیری). || مبهوت. (برهان) (جهانگیری). مؤلف سراج آن را مصحف هزک و هزک را مخفف هزاک دانسته است. (از حاشیهء برهان چ معین، از نظام).
هرگبذ
[هَ بَ] (اِ مرکب) ارگبذ. ارگبد. (از ایران در زمان ساسانیان ترجمهء فارسی چ 1 ص65). نگهبان و رئیس ارگ شهر. رجوع به ارگبذ شود.
هرگز
[هَ گِ] (ق) هگرز. در پهلوی هکرچ(1)به معنی یک بار، هر، هرگز، ابداً، ایرانی باستان: هکرت چیت(2). (از حاشیهء برهان چ معین). هیچ وقت. هیچ زمان. (برهان). هگرز. هرگیز. ابداً. به هیچوجه. (یادداشت مؤلف) :
چرخ فلک هرگز پیدا نکرد
چون تو یکی سفله و دون و ژکور.رودکی.
ستد و داد مکن هرگز...
هرگزی
[هَ گِ] (ص نسبی) مرکب از هرگز + یاء نسبت. (حاشیهء برهان چ معین). ابدی و لایزالی. (آنندراج) (برهان). ابدی. سرمدی. همیشگی. فناناپذیر. (یادداشت به خط مؤلف) :
زمین را بلندی نبد جایگاه
یکی هرگزی تیره بود و سیاه.فردوسی.
ای طمع کرده به نادانی، به عمر هرگزی
با فزونی و کمی، مر هرگزی را...
هرگلان
[هَ گَ] (اِخ) دهی است از دهستان حومهء بخش دهخوارقان تبریز که در 26 هزارگزی جنوب خاوری دهخوارقان و 32 هزارگزی راه شوسهء تبریز به آذرشهر قرار دارد و جایی معتدل و دارای 1233 تن سکنه است. محصول عمده اش غله و حبوبات و توتون و کار مردم زراعت و...
هرگله
[هَ گَ لِ] (اِ مرکب) رمهء اسبان. (ناظم الاطباء). رجوع به گله شود.
هرگیان
[هَ] (اِخ) دهی است از دهستان شیپران بخش سلماس شهرستان خوی واقع در 48 هزارگزی جنوب باختری سلماس. جایی است کوهستانی، سردسیر و دارای 186 تن سکنه. از چشمه ها مشروب میشود و محصول عمده اش غله و توتون و کار مردم کشاورزی و گله داری و هنر دستی آنها...
هرگیز
[هَ] (ق) هرگز :
چه گویی کز همه حران چنو بوده ست کس نیزا
نه هست اکنون و نه باشد و نه بوده ست هرگیزا.
بهرامی سرخسی.
رجوع به هرگز شود.
هرل
[هَ رَ] (ع ص) دوشیزه. زنی که به ازدواج نرسیده باشد. (دزی ج 2 ص755).
هرلولی
[] (هندی، اِ) به هندی خروع است. (فهرست مخزن الادویه).
هرلیان
[هَ] (اِخ) دهی است از بخش حومهء شهرستان ساوه. در پانزده هزارگزی جنوب خاوری ساوه واقع و جایی معتدل است، 250 تن سکنه دارد و محصول عمده اش غله، بنشن، پنبه و کار مردم زراعت، گله داری و جاجیم بافی است. این ده قشلاق چند خانواری از ایل شاهسون بغدادی...
هرم
[هَ / هِ رَ] (ع اِ) (در اصطلاح هندسه) حجمی که قاعدهء آن چندضلعی باشد و وجوه جانبی اش مثلثهایی باشند که همه به یک رأس مشترک (رأس هرم) منتهی شوند.
- هرم منتظم؛ هرمی است که قاعده اش چندضلعی منتظم و وجوه جانبیش مثلثهای متساوی الساقین متساوی باشند.
- هرم ناقص؛...
