هرم
[هَ رَ] (ع مص) سخت پیر و کلانسال گردیدن. (منتهی الارب). سخت پیر شدن. (تاج المصادر بیهقی). رسیدن به نهایت پیری. (اقرب الموارد) :
همیشه تا نشود خوشتر از بهار خزان
همیشه تا نبود خوشتر از شباب هرم.فرخی.
دست بخشندهء او از دل پیران ببرد
غم بریانی و بیچارگی و ضعف هرم.
فرخی.
گر او را...
هرم
[هَ] (ع اِ) گیاهی است شور. (منتهی الارب). نوعی از حمض است که شورمزه است و بیش از انواع دیگر بر زمین گسترده شود و پهن گردد. (اقرب الموارد). || نام درختی است. || بقله الحمقاء. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || (اِخ) یوم الهرم از ایام عرب است. (اقرب الموارد)....
هرم
[هَ رِ] (ع ص) نیک پیر خرف. ج، هرمون، هَرمی. || (اِ) خرد. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). عقل. (اقرب الموارد). || هوش. || دل. (منتهی الارب).
هرم
[هَ رَ] (اِخ) جایی است به یمن که بناهای عجیب دارد از ملوک حمیر. (منتهی الارب).
هرم
[هَ رَ] (اِخ) قریه ای است در هفت فرسنگی میان شمال و مشرق بیدشهر. (فارسنامهء ناصری). از اعمال کارزین. (فارسنامهء ابن بلخی).
هرم
[هَ] (اِخ) جایی است در طایف از اموال عبدالمطلب و نیز گویند متعلق به ابوسفیان بن حرب بوده و هنگامی که او از جانب پیامبر مأمور هدم بت لات شد در این مکان اقامت کرد و به ذوالهرم معروف شد. (از معجم البلدان).
هرم
[هَ] (اِخ) نام ابوالعجفاء سلمی است. (یادداشت به خط مؤلف).
هرم
[هَ] (اِخ) نام ابوزرعه بن عمروبن جریر است. (یادداشت به خط مؤلف).
هرم
[هَ] (اِخ) نام ابوخالد الوالبی است. (یادداشت به خط مؤلف).
هرم
[هَ] (اِخ) دهی است از دهستان هرم و کاریان بخش جویم شهرستان لار واقع در 48 هزارگزی جنوب باختری جویم و دامنهء شمالی کوه یاسین. جلگه ای است گرمسیر و دارای 367 تن سکنه. از چاه مشروب میشود. محصول عمده اش غلات و کنجد و شغل اهالی زراعت، قالی بافی...
هرمات
[هَ رِ] (ع ص، اِ) جِ هرمه. (منتهی الارب).
هرمازس
[هُ رُ زِ] (اِخ)(1) صورت یونانی شدهء نام اورمزد یا هرمزد، خداوند نیکی و روشنی، در نوشته های پلوتارک بدین صورت است. رجوع به ایران باستان پیرنیا ص1521 و 1522 شود.
(1) - Horomazes.
هرماس
[هُ] (اِ) اهریمن را گویند که راه نمایندهء بدی هاست و شیطان را هم میگویند. (برهان) :
از ره نام همچو یکدگرند
سوی بیعقل هرمس و هرماس.
ناصرخسرو (دیوان چ تقوی ص 207).
هرماس
[هِ] (ع اِ) شیر سخت خونخوار مردم. (منتهی الارب). هرمس. (اقرب الموارد). || بچهء پلنگ. (منتهی الارب). ولدالنمر. (اقرب الموارد). رجوع به هرمس شود.
هرماس
[هِ] (اِخ) نام نهر نصیبین. (از معجم البلدان).
هرماس
[هِ] (اِخ) جایی است در معره. (معجم البلدان).
هرمافرودیت
[هِ ما رُ] (فرانسوی، ص)(1) هر موجودی که دو طبیعت دارد یعنی هم مذکر و هم مؤنث است. (از اساطیر یونان و رم، تألیف پیر گریمال، ترجمهء بهمنش ص412). گیاهانی که دارای نافه و مادگی هستند، خواه دارای پریانت کامل بوده و یا فاقد آن باشند، گلهای هرمافرودیت نامیده میشوند...
هرمافرودیت
[هِ ما رُ] (اِخ)(1)داستان نویسان این عنوان را به یکی از پسران آفرودیت و هرمس اطلاق و روایت کرده اند که: وی که به نام پدر و مادرش خوانده می شد در جنگلی به نام ایدا واقع در فریژی، به وسیلهء نمف ها پرورش یافت. بسیار زیبا بود و در...
هرمامیتر
[هِ] (اِخ)(1) پسر داتیس از فرماندهان سواره نظام و یکی از افسران معاصر خشیارشاست. (از ایران باستان پیرنیا ص739).
(1) - Hermamithre.
هرمان
[هَ رَ] (اِخ) قلعه ای است در حدود مصر. (برهان). || پادشاهی بوده است در یونان. (برهان). مؤلف سراج اللغات نویسد: غلط محض است بلکه هرمان دو عمارت عظیم اند محاذی فسطاط در مصر که هر کدام از ایشان کوهی به نظر می آید و بنای ایشان مربع القاعده است...
