هرمان
[هُ] (ع اِ) خرد و هوش. (منتهی الارب). عقل. گویند: ماله هرمان. (اقرب الموارد).
هرمان اته
[هِ اِ تِ] (اِخ)(1) خاورشناس نامی آلمانی. در 13 فوریه 1844 م. در اشترالزوند(2) به دنیا آمد و در دانشگاههای گرایتزوالد(3) و لیپزیک در شعبهء زبانشناسی تحصیل کرد و به سال 1865 موفق به اخذ درجهء دکتری شد. مطالعات خود را دربارهء زبان و ادبیات فارسی و عربی و ترکی...
هرمز
[هُ مُ] (اِ) نام روز اول است از هر ماه شمسی و نیک است در این روز سفر کردن و جامهء نو پوشیدن و نشاید وام دادن. (برهان). از نظر ریشه با اهورامزدا، ارمز، ارمزد، اورمزد، هورمز، هورمزد، و هرمزد یکی است. (از حاشیهء برهان چ معین) :
سر سال نو...
هرمز
[هُ مُ] (اِخ) فرشته ای که امور و مصالح روز هرمز - یعنی روز اول هر ماه - به او تعلق دارد. (برهان). نام فرشته نیست نام خداست. (حاشیهء برهان چ معین). رجوع به مادهء بعد شود.
هرمز
[هُ مُ] (اِخ) نام ستارهء مشتری است. (برهان). برجیس. (یادداشت به خط مؤلف). اورمزد. در یونانی هرمس به معنی عطارد است و رومیان قدیم مشتری را ربّالارباب میدانستند و ایرانیان هم نام اهورامزدا را بر آن نهادند. (حاشیهء برهان چ معین) :
برید لشکرش ناهید و هرمز
به پیش لشکرش بهرام و...
هرمز
[هُ مُ] (اِخ) قلعه ای است میان قدس و کرک. (منتهی الارب).
هرمز
[هُ مُ] (اِخ) پسر اصفهبذ خورشید از پادشاهان طبرستان. (حبیب السیر چ سنگی تهران ج1 ص431). در معجم الانساب زامباور دیده نشد و ظاهراً مؤلف حبیب السیر در نام خود او یا خاندانش اشتباه کرده است.
هرمز
[هُ مُ] (اِخ) بندر... رجوع به هرمز (جزیرهء هرمز) شود.
هرمز
[هُ مُ] (اِخ) الوالبی، مکنی به ابوخالد تابعی است. (یادداشت به خط مؤلف).
هرمز
[هُ مُ] (اِخ) مکنی به ابوکیان مولی رسول الله، صحابی است. (یادداشت به خط مؤلف).
هرمز
[هُ مُ] (اِخ) نام سردار ایرانی که با خالدبن ولید حرب کرده و در کاظمیه کشته شد و «اکفر من هرمز» که در امثال عرب آمده مراد این هرمز است. (یادداشت به خط مؤلف).
هرمز
[هُ مُ] (اِخ) تنگهء... میان خلیج فارس و بحر عمان. (فرهنگ امیرکبیر). جزیرهء هرمز در کنار این تنگه واقع است آب خلیج فارس در این ناحیه شورتر از نقاط دیگر است. (از جغرافیای طبیعی کیهان ص102).
هرمز
[هُ مُ] (اِخ) جزیرهء... در خلیج فارس واقع است. (یادداشت به خط مؤلف). جزیرهء بیضی شکلی است واقع در دریای عمان به مساحت 37 هزار گز مربع که متعلق به ایران و معادن خاک سرخ آن از نظر اقتصادی مهم است. (فرهنگ امیرکبیر). در این جزیره معادن اکسید آهن یافت...
هرمز
[هُ مُ] (اِخ) رباطی بوده است در حدود ورامین در ناحیتی مشهور به جرم جوی که در حدود سیزده فرسنگ با دامغان فاصله داشته و بر سر راه ورامین به دامغان بوده است. (از نزهه القلوب حمدالله مستوفی چ لیدن ص173).
هرمز
[هُ مُ] (اِخ) ابن بلاش. رجوع به هرمزان بن بلاش شود.
هرمز
[هُ مُ] (اِخ) ابن بیزن. رجوع به هرمزان بن بلاش شود.
هرمز
[هُ مُ] (اِخ) ... ابن خسرو. رجوع به هرمز چهارم و ساسانیان شود.
هرمز
[هُ مُ] (اِخ) ... ابن شاپور. رجوع به هرمز اول و ساسانیان شود.
هرمز
[هُ مُ] (اِخ) ابن شیرویه. رجوع به هرمز چهارم شود.
هرمز
[هُ مُ] (اِخ) ... ابن نرسی. رجوع به هرمز دوم و ساسانیان شود.
