هرطه
[هِ طَ] (ع ص) میش سالخورد لاغر. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || زن گول بددل. ج، هِرطَ. (منتهی الارب). گول ترسوی ضعیف. (اقرب الموارد).
هرطه کلا
[هِ طِ کَ] (اِخ) دهی است از دهستان قشلاق کلارستاق شهرستان چالوس، واقع در 10 هزارگزی باختر چالوس و 4 هزارگزی جنوب شوسهء چالوس به شهسوار. دشتی است معتدل و مرطوب و دارای 400 تن سکنه. از رودخانهء سردآب مشروب میشود. محصول عمده اش برنج و لبنیات و مختصری چای...
هرع
[هَ] (ع مص) سخت راندن. || سرعت کردن. (منتهی الارب).
هرع
[هَ رَ] (ع مص) روان گشتن خون. (منتهی الارب). تند روان گشتن خون. (اقرب الموارد). || شتابان و مضطربانه رفتن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || تندگریه و تندرو بودن مرد. (اقرب الموارد).
هرعه
[هَ رَ عَ / هَ عَ] (ع اِ) شپش. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).
هرعه
[هَ رَ عَ] (ع اِ) کرمکی است. (آنندراج). دویبه. (اقرب الموارد).
هرف
[هَ] (ع مص) فزونی و درازنفسی نمودن در مدح و ثنا بشگفت. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). غلو. (یادداشت به خط مؤلف). || ستودن بی دانست و خبر. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || ستایش چیزی از شگفتی بدان. (اقرب الموارد). || زود رساندن نخله بر خود را. (منتهی الارب). در اقرب...
هرفته
[هُ رَ تِ] (اِخ) دهی است از بخش مهریز شهرستان یزد، واقع در 18 هزارگزی شمال خاوری مهریز و 7500 گزی خاور راه یزد به انار. جلگه ای معتدل و دارای 448 تن سکنه است. از قنات مشوب می شود و محصول عمده اش غله است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران...
هرفولیون
[هَ] (معرب، اِ) نوعی از نعناع باشد که آن را سیسنبر میگویند و نمام الملک همان است. بوی آن شپش را میکشد. (برهان). نمام است. (فهرست مخزن الادویه). سوسنبر. (اشتینگاس).
هرفی
[هَ فی ی] (ص نسبی) منسوب به هرفه که نام جد خاندانی است. (از سمعانی).
هرق
[هَ] (ع مص) ریختن آب را. (اقرب الموارد).
هرق
[هِ] (ع اِ) جامهء کهنه. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).
هرق
[هِ رِ] (اِخ) دهی است از دهستان سراجو از بخش مرکزی شهرستان مراغه که در 12 هزارگزی خاور مراغه و 3500گزی شمال راه مراغه به قره آغاج واقع شده و جایی معتدل و دارای 649 تن سکنه است. آب آن از چشمه ها تأمین میشود. محصول عمده اش غله، کرچک،...
هرقل
[هِ قِ] (ع اِ) منخل. (اقرب الموارد).
هرقل
[هِ قِ / هِ قَ] (اِخ) شهری است به روم. (منتهی الارب). رجوع به هراکله شود.
هرقل
[هَ رَ / هِ قَ] (اِخ) نام دیری و معبدی بوده است در قدیم. (برهان).
هرقل
[هِ قِ / هِ قَ] (اِخ) نام یکی از سلاطین روم است و چنانکه سلاطین روم را در این زمان قیصر میگویند در قدیم هرقل می گفتند و این لغت رومی است. (برهان). هراکلیوس اول امپراطور روم شرقی متولد در حدود 575 م. وی جانشین فکاس امپراطور گردید و با...
هرقل
[هِ قِ / هِ قَ] (اِخ) هرقل دوم. پسر هرقل اول امپراطور روم شرقی است که پس از پدر سه ماه و نیم سلطنت کرده. (از حاشیهء برهان چ معین).
هرقل
[هِ قِ] (اِخ) یکی از حکما که در صنعت کیمیا بحث کرده و گویند به عمل اکسیر تام رسیده است. (ابن ندیم).
هرقلس
[هِ رَ لِ] (اِخ) هرقل. هرکل. هراکلیوس. نام امپراطور روم در متن نزهه القلوب و حلل السندسیه بدین صورت نوشته شده است.
