هرتک
[] (اِخ) دهی است در چهار فرسخی میان جنوب و مشرق بستک فارس. (از فارسنامهء ناصری). در مآخذ جغرافیایی کنونی نام این ده دیده نشده است.
هرت کردن
[هُ کَ دَ] (مص مرکب) به کام کشیدن آش یا آب یا هر خوردنی روان با آوازی کم. (یادداشت به خط مؤلف). رجوع به هرت و هرت کشیدن شود.
هرت کشیدن
[هُ کَ / کِ دَ] (مص مرکب) هرت کردن. هرت. رجوع به هرت شود.
هرتکه
[هُ تِ کَ] (اِخ) دهی است از دهستان بیلوار بخش مرکزی شهرستان کرمانشاهان واقع در 6 هزارگزی شمال خاوری مرزبانی و 2 هزارگزی میان رود. دشتی است سردسیر و دارای 230 تن سکنه. از رودخانهء سماق مشروب میشود و محصول عمده اش غلات، حبوبات، توتون و لبنیات است. شغل اهالی...
هرتوز
[هَ] (اِ) صدق و آن خبر دادن در چیزی باشد چنانکه حق اوست. (برهان). ظاهراً برساختهء فرقهء آذرکیوان است. (حاشیهء برهان قاطع چ معین).
هرتوقی
[هُ] (معرب، ص) کفرآمیز. شرک آمیز. معرب هرتیک(1) از زبان فرانسه. (از دزی ج2).
(1) - Heretique.
هرتیکه
[هُ کِ] (اِ) گزنه. نبات النار. (یادداشت به خط مؤلف).
هرث
[هِ] (ع اِ) جامهء کهنه. (منتهی الارب). جامهء خلق. (اقرب الموارد).
هرث
[هُ / هِ] (اِخ) قریهء بزرگی است بر نهر جعفر از اعمال واسط و از قراء مشهور است. (معجم البلدان).
هرثم
[هَ ثَ] (ع اِ) شیر بیشه. (منتهی الارب). ج، هراثم. (اقرب الموارد).
هرثمه
[هَ ثَ مَ] (ع اِ) نوک بینی. (منتهی الارب). عرتمه. (اقرب الموارد). || مابین بینی و لب، گو لب بالایین. (منتهی الارب). عرتمه. (اقرب الموارد). || سیاهی میان دو سوراخ بینی سگ. || شیر بیشه. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).
هرثمه
[هَ ثَ مَ] (اِخ) ابن اعین از امراء هارون رشید است که ولایت خراسان به او داده شد. (از حبیب السیر). هرثمه بن نصر جیلی است که هارون او را به ولایت مصر گماشت سپس به افریقا فرستاد و او از آنجا به افریقای شمالی رفت و در آن دیار...
هرج
[هَ] (ع مص) در آشوب و فتنه و کشتن و اختلاط و آمیزش افتادن مردم. || گشاده گذاشتن در را. || بسیاری و فزونی نمودن در سخن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). بسیار گفتن. (تاج المصادر بیهقی) (مصادر اللغه زوزنی). || سخن شوریده و مشتبه گفتن. (منتهی الارب). تخلیط در سخن....
هرج
[هَ رَ] (ع مص) سرگشته و سراسیمه گردیدن شتر از سختی گرما و از افزونی مالش قطران. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
هرج
[هِ] (ع ص) گول. (منتهی الارب). احمق. (اقرب الموارد). || سست از هر چیزی. (منتهی الارب). ضعیف از هر چیزی. (اقرب الموارد).
هرج
[هَ رَ] (اِخ) دهی است از دهستان گله دار بخش کنگان شهرستان بوشهر، واقع در 68 هزارگزی خاور کنگان و 7 هزارگزی شمال راه فرعی لار به گله دار. جلگه ای است گرمسیر و دارای 315 تن سکنه. از آب چاه مشروب میشود. محصول عمده اش غله و تنباکو است....
هرجائی
[هَ] (ص نسبی) هرجایی. رجوع به هرجایی شود.
هرجاب
[هِ] (ع ص) دراز از مردم و جز آن. (منتهی الارب). هرجب. (اقرب الموارد). || عظیم و ستبر از هر چیز. (اقرب الموارد از التاج). رجوع به هرجب شود.
هرجاب
[هَ / هِ / هُ] (اِخ) موضعی است. (منتهی الارب). در شعر عامربن طفیل مذکور است. (معجم البلدان).
هرجاب
[هَ] (اِخ) دهی است از دهستان برغان ولیان شهرستان کرج واقع در 33 هزارگزی شمال باختری کرج و 9 هزارگزی شمال راه شوسهء کرج به قزوین. جایی کوهستانی و سردسیر و دارای 278 تن سکنه است. محصول عمده اش غلات و بنشن و انگور و میوه های دیگر و آب...
