هرد
[هَ] (ع مص) نیک پختن گوشت را و مهرا کردن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || دریدن و پاره پاره کردن جامه را. || دست یافتن بر چیزی. || طعن کردن در ناموس کسی. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || شکافتن به جهت تباه کردن. (منتهی الارب). شکافتن برای افساد یا...
هرد
[هُ] (ع اِ) زعفران. (منتهی الارب). الکوکم الاصفر. (اقرب الموارد). || گل سرخ. (منتهی الارب). الطین الاحمر. (اقرب الموارد). || بیخ درختی است که بدان رنگ کنند. (منتهی الارب). و رنگ زرد دهد. (از اقرب الموارد).
هرد
[هِ] (ع اِ) شترمرغ. (منتهی الارب). || (ص) مرد بی وقار و بی اعتبار. (منتهی الارب). الرجل الساقط. (اقرب الموارد).
هرداء
[هِ] (ع اِ) گیاهی است. هِردی. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به هردی شود.
هردبه
[هَ دَ بَ] (ع اِ) نوعی از دویدن گرانبار. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).
هردبه
[هِ دَبْ بَ] (ع ص) گنده پیر. (منتهی الارب). العجوز. (اقرب الموارد). || مرد بددل کلان شکم. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).
هردت
[هِ رُ دُ] (اِخ) رجوع به هرودوت شود.
هردجه
[هَ دَ جَ] (ع مص) شتاب رفتن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).
هردری
[هَ دَ] (ص نسبی) هرجایی. آنکه هردم به دری روی آورد. که هردم به در خانه ای رود :
آن یکی نوری ز هر عیبی بری
وین یکی کوری، گدایی هردری.مولوی.
|| بی پایه. بی اساس. بی ربط : دعوی او سرسری بوده ست و سخن او هردری. (جهانگشای جوینی). رجوع به هرجایی...
هردشه
[هِ دِ شَ] (ع ص) کلانسال از شتر ماده و زن و گوسپند. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
هردقان
[] (اِخ) نام یکی از دهات طالقان بوده است. (از نزهه القلوب حمدالله مستوفی چ لیدن ص66).
هردم
[هَ دَ] (ق مرکب) هر لحظه. هرساعت. هر آن. پیوسته. پشت سر هم. پیاپی. متواتراً. (یادداشت به خط مؤلف) :
چو با او تو پیوستهء خون شوی
از این پایه هردم به افزون شوی.فردوسی.
یا در این غم که مرا هردم هست
همدم خویش کسی داشتمی.خاقانی.
مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر...
هردن بیر
[هَ دَمْ] (ترکی، ص مرکب)مرکب از دو کلمهء هردن به معنی گاهگاه و بیر به معنی یک، یعنی بدون نظم. نه بترتیب نیکو. نه بنظم شایسته. بی رویه. بی معنی. نابجای. چرند. (از یادداشتهای مؤلف). عوام هردمبیل و هردنبیل گویند.
هردنگ
[هَ دَ] (اِخ) دهی است از دهستان قیس آباد بخش خوسف شهرستان بیرجند واقع در 51 هزارگزی جنوب خاوری خوسف. جایی است دامنه، معتدل و دارای 141 تن سکنه. از قنات مشروب میشود. محصول عمده اش غله، بادام، عناب و کار مردم زراعت، مالداری و کرباس بافی است. (از فرهنگ...
هردو آبرود
[هَ دُ] (اِخ) دهی است از دهستان لنگای شهرستان شهسوار واقع در 28 هزارگزی جنوب خاروی شهسوار و 7 هزارگزی جنوب شوسهء شهسوار به چالوس. دامنه ای است معتدل و مرطوب و دارای 150 تن سکنه. از کاظم رود مشروب میشود. محصول عمده اش برنج و مرکبات است. شغل اهالی...
هردوت
[هِ رُ دُ] (اِخ) رجوع به هرودوت شود.
هردوتس
[هِ رُ دُ تِ] (اِخ) هرودوت. رجوع به هرودوت شود.
هردود
[هُ] (اِ صوت) فریاد. غریو. خروش.
- هردود کشیدن؛ با خشم و شتاب بسوی کسی رفتن. حمله کردن همراه با فریاد و غریو. (از یادداشتهای مؤلف).
هردورود
[هَ دُ] (اِخ) دهی است از دهستان علی آباد بخش مرکزی شهرستان شاهی واقع در 3 هزارگزی شمال باختری شاهی. دشتی است معتدل و مرطوب، دارای 275 تن سکنه. از رودخانهء تالار مشروب میشود. محصول عمده اش برنج، غله، باقلا، پنبه، صیفی، ابریشم، کنف و کنجد است. شغل اهالی زراعت...
هردورود
[هَ دُ] (اِخ) دهی است از دهستان ناتل کنار بخش نور شهرستان آمل واقع در 7 هزارگزی جنوب خاوری سولده. دشتی است معتدل و مرطوب و دارای 90 تن سکنه. از چشمهء کاردگرکلا مشروب میشود. محصول عمده اش برنج است. شغل اهالی زراعت است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج3).
