هرجاس
[هِ] (ع ص) تندار و تناور و فربه. (منتهی الارب). جرهاس. (آنندراج). جوهری و ابن فارس هرجاس ضبط کرده اند، اما الصاغانی صحیح آن را جرهاس داند. (اقرب الموارد).
هرجان
[هَ] (اِ) به لغت اهل مغرب نوعی بادام کوهی است و به عربی روغن آن را زیت الهرجان گویند. درد پشت را نافع است و قوهء باه دهد. (برهان). لوزالبربر. (فهرست مخزن الادویه).
هرجان
[هَ رَ] (اِخ) دهی است میان جنوب و مشرق فهلیان در دو فرسخی آن. (از فارسنامهء ناصری).
هرجان
[هَ رَ] (اِخ) دهی است در فاصلهء کمتر از سه فرسخ از تبریز در میان جنوب و مشرق آن. (از فارسنامهء ناصری).
هرجان
[] (اِخ) دهی بوده است از دهستان کوهستان، از بخش کلارستاق تنکابن. (از مازندران و استرآباد رابینو ص146 از ترجمهء فارسی).
هرجایی
[هَ] (ص نسبی) چیزی که بر یک جا قرار نگیرد. (آنندراج). || هر چه بر یک حال نماند: دل هرجایی. طبع هرجایی. (یادداشت به خط مؤلف). هر کس یا هر چیزی که تلون حال دارد و هر دم به سویی روی آورد :
بیا تا رند هرجایی بباشیم
سر غوغای رسوایی بباشیم.عطار.
طبع...
هرجب
[هِ جَب ب] (ع ص) دراز از مردم و جز آن. (منتهی الارب). هرجاب. (آنندراج) (اقرب الموارد). رجوع به هرجاب شود.
هرجشه
[هِ جِ شَ] (ع ص) شتر مادهء سالخورده. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).
هرجع
[هِ جَ] (ع ص) سخت لنگ. (منتهی الارب). اعرج. (اقرب الموارد).
هرجف
[هِ جَف ف] (ع ص) مرد سست نرم. (منتهی الارب). الرجل الخوار. (اقرب الموارد).
هرجل
[هُ جُ] (ع ص) مرد گشاده کام. (منتهی الارب). البعید الخطو. ج، هراجل. (اقرب الموارد).
هرجله
[هَ جَ لَ] (ع اِ) رفتار شوریده. || (مص) شوریده رفتن. (منتهی الارب). در هم رفتن مرد و ماده شتر. (اقرب الموارد).
هرج و مرج
[هَ جُ مَ] (ترکیب عطفی، اِ مرکب) در محلی گویند که جمعی ناموافق و بی اتفاق برخلاف هم کاری کنند و هر کرا آنچه از دست آید کند. (برهان). شلوغ پلوغ. بلبشو. فتنه و آشوب و بی انتظامی. (یادداشت به خط مؤلف) : خراسان در هرج و مرج افتاد و...
هرجه
[هِ جَ] (ع اِ) کمان نرم. (منتهی الارب). ج، هِرَج. (اقرب الموارد). || نوع. (اقرب الموارد).
هرچ
[هَ] (ضمیر مبهم مرکب، ق مرکب)مخفف هرچه و این تخفیف را برای نگاهداشت وزن شعر روا دارند. (یادداشت به خط مؤلف). هرچه. هر چیزی که. هر آنچه :
از زمی برجستمی تا چاشدان
خوردمی هرچ اندرو بودی ز نان.رودکی.
جز از رستنیها نخوردند نیز
ز هرچ از زمی سر برآورد نیز.فردوسی.
که من شهریار ترا...
هرچگان
[هَ چِ] (اِخ) دهی است از دهستان لار بخش حومهء شهرستان شهر کرد که در 18 هزارگزی باختر شهرکرد و 6 هزارگزی راه نافچ به سامان واقع است. جایی است کوهستانی معتدل و دارای 2656 تن سکنه. از چشمه و قنات مشروب میشود و محصول عمده اش غله، انگور و...
هرچگاه
[هَ چِ] (ق مرکب) هرگاه. هر وقت که : هرچگاه آن نظر حضرت ایشان زیاده نشدی به درجهء عدم رسیدندی. (انیس الطالبین). من هرچگاه قصد میکردم که یکی از ایشان را بگیرم دیگری می آمد که مرا بگیر. (انیس الطالبین). هرچگاه ترا در سفر مهمی پیش آید توجه به ما...
هرچند
[هَ چَ] (حرف ربط مرکب) رجوع به ذیل کلمهء «هر» شود.
هرچه
[هَ چِ] (ضمیر مبهم مرکب، ق مرکب) آنچه. هر اندازه. هر آنچه. هر آنچیزی که. همهء آنهایی که. هرجا که :
هر چه در عالم دغا و مسخره بوده ست
از حد فرغانه تا بغزنی و قزدار.
نجیبی فرغانی.
هر چه بخواهد بده که گنده زبانست
دیو رمنده نه کنده داند و نه رش.
منجیک ترمذی.
هر...
هرد
[هَ] (اِ) در فارسی و عربی از هریدر(1)سنسکریت است به معنی چوب زرد. (حاشیهء برهان چ معین). زردچوبه را گویند و به عربی عروق الصفر خوانند. (برهان).
(1) - haridra.
