هربذه
[هَ بَ ذَ] (ع اِ) نوعی از رفتار اسب کمتر از خبب. (آنندراج). رفتنی کمتر از خبب. (از اقرب الموارد). رجوع به هربذی شود.
هربذی
[هِ بَ ذا] (ع اِ) رفتاری است با خرامش و ناز. (منتهی الارب). مشیه فی اختیال و گویند این رفتنی است شبیه رفتار هیربدان که حکام مجوس اند. (اقرب الموارد).
هربرت سپنسر
[هِ بِ سْ پِ سِ] (اِخ)فیلسوف انگلیسی. رجوع به اسپنسر شود.
هربع
[هُ بُ] (ع ص) سبک و چست و چالاک از دزد و گرگ. (از منتهی الارب). خفیف از دزدان و گرگان. ج، هرابع. (اقرب الموارد).
هربنگ
[هُ بَ] (اِ) گیاهی است که در ایام بهار در میان زراعت گندم بهم میرسد و غوزه ای دارد مانند غوزهء لاله و در درون آن چند دانهء گندم نارسیده می باشد که خوردن آن مردم را بی شعور گرداند و اگر بیشتر خورند جنون و دیوانگی آورد. (برهان).
هربو
[هَ] (اِ) گیاهی است شبیه به ضیمران. (یادداشت به خط مؤلف) :
اگر چه هربو چون ضیمران بود در شکل
کجا توان شبه ضیمران به هربو کرد.
اثیرالدین اخسیکتی.
هربوغ
[هُ] (ع اِ) تره ای است شبیه اشترغار که میخورند آن را. (منتهی الارب).
هربوه
[هَ بُ وِ] (اِخ) دهی است از دهستان برادوست بخش صومای شهرستان ارومیه واقع در 14500 گزی خاور هشتیان و 12500 گزی باختر راه ارابه رو حماملر به راه شوسه. جایی است کوهستانی و سردسیر و دارای 119 تن سکنه. از چشمه ها مشروب میشود محصول عمده اش غلات و...
هربی
[هِ] (اِخ) هروی. دهی است از دهستان سهندآباد از بخش بستان آباد شهرستان تبریز واقع در 31 هزارگزی باختر بستان آباد و 8 هزارگزی راه شوسهء تبریز به بستان آباد. جایی است جلگه، سردسیر و دارای 1246 تن سکنه. از چشمه ها مشروب میشود. محصول عمده اش غلات و میوه...
هرپک
[هُ پَ] (اِخ) دهی است از دهستان شهاباد بخش حومهء شهرستان بیرجند. جایی است واقع در دامنه، معتدل و دارای 8 تن سکنه. از قنات مشروب میشود. محصول عمده اش غلات و شغل اهالی زراعت و گله داری است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج9).
هرت
[هُ] (اِ صوت) نام آواز کشیدن آش و هر غذای روان از کاسه یا قاشق به دهان. (یادداشت به خط مؤلف).
- هرت کردن.؛ هرت کشیدن. (یادداشت به خط مؤلف). رجوع به این ترکیبات شود.
هرت
[هِ] (اِ) شهری وهمی که در آن قانون و قاعده ای نیست: مگر شهر هرت است؟ (یادداشت به خط مؤلف). کنایه از جایی است که در آن بی نظمی و هرج و مرج کامل حکم فرما باشد.
- شهر هرت؛ در زبان عوام نظیر «دیوان بلخ» است در زبان رسمی و...
هرت
[هَ] (ع مص) نیک پختن گوشت را و مهرا کردن. (منتهی الارب). نیک پختن گوشت را. (تاج المصادر بیهقی). انضاج و نیک پختن گوشت را تا مهرا شود. (از اقرب الموارد). || طعن کردن در آبروی کسی. || جامه درانیدن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || به تیر زدن کسی را....
هرت
[هَ رَ] (ع مص) فراخ گردیدن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || هریت گردیدن زن. (منتهی الارب).
هرت
[هَ رِ] (ع اِ) شیر بیشه. (منتهی الارب). هَرّات. هروت. هریت. (اقرب الموارد).
هرت
[هِ] (اِخ) مزرعه ای است کوهستانی از دهستان دامنکوه بخش حومهء شهرستان دامغان، واقع در 36 هزارگزی شمال خاوری دامغان نزدیک طرزه و 16 هزارگزی شمال راه شوسهء دامغان به شاهرود. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج3).
هرتا
[هِ] (اِخ) ده کوچکی است از دهستان جوانرود بخش پاوهء شهرستان سنندج واقع در 30 هزارگزی باختر پاوه، کنار رودخانه سیروان (مرز عراق). جایی است کوهستانی و گرمسیر و دارای 10 تن سکنه است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج5).
هرتار
[] (هندی، اِ) به هندی اسم زرنیخ است. (فهرست مخزن الادویه).
هرتال
[] (هندی، اِ) به هندی زرنیخ است. (فهرست مخزن الادویه). رجوع به هرتار شود.
هرتسفلد
[هِ فِ] (اِخ)(1) ارنست. دانشمند آلمانی که در تمدن ایران قدیم و زبانهای باستانی ایران تحقیقاتی دارد و کارهایش مرجع توجه و پایهء مطالعهء بسیاری از مطالب مربوط به تمدن ایران باستان است. از اکتشافات او یکی کتیبه ای است که در سال 1307 ه .ش. از داریوش بزرگ به...
