هراوه
[هِ وَ] (ع اِ) چوب دستی گنده. ج، هَراوی، هُری، هِریّ. (منتهی الارب). عصا یا چوب دستی ضخیم چون دستهء تبر و کلنگ. ج، هراوی، هَری، هِریّ. (اقرب الموارد).
هراوی
[هَ وا] (ع اِ) جِ هراوه. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به هراوه شود.
هراه
[هَ / هِ] (اِخ) هرات. (غیاث) :
همه شاهان را خاک کف پای تو کند
از بلاد حبش و بادیه و زنگ و هراه.
منوچهری.
چو خدمت تو که مقصودم است حاصل نیست
مرا یکی است نشابور و بلخ و مرو و هراه.
انوری.
هراه
[] (اِخ) شهرکی است به فارس، هوایش معتدل است و آب روان اندک دارد. جایی آبادان و دارای جامع و منبر است. (از فارسنامهء ابن بلخی ص125).
هراهر
[هُ هِ] (ع ص) آب و شیر بسیار. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || (اِ) شیر بیشه. (منتهی الارب). شیر. (اقرب الموارد). ج، هَراهِر. (اقرب الموارد).
هرایجان
[هَ] (اِخ) دهی است از دهستان دشمن زیاری بخش فهلیان و ممسنی شهرستان کازرون. جایی کوهستانی، معتدل و دارای 932 تن سکنه است. محصول عمده اش غله، حبوبات و برنج و کار مردم زراعت و گلیم بافی است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج7).
هرایرز
[هَ رَ] (اِخ) دهی است از دهستان بکش بخش فهلیان و ممسنی شهرستان کازرون که در دامنهء گرمسیر واقع شده و دارای 190 تن سکنه است. محصول عمده اش غله و برنج و کار مردم زراعت است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج7).
هرایس
[هَ یِ] (ع اِ) جِ هریسه. (یادداشت به خط مؤلف). رجوع به هریسه شود.
هرب
[هَ رَ] (ع مص) گریختن. (منتهی الارب) (تاج المصادر بیهقی) (مصادر اللغه زوزنی). فرار. (اقرب الموارد) :
هر که با تو بجنگ گشت دچار
با ظفر نزد او یکی است هرب.فرخی.
ز آن روز باز دیو بدیشان علم زده ست
وز دیو اهل دین بفغانند و در هرب.
ناصرخسرو.
می فروش اندر خرابات ایمن است امروز...
هرب
[هُ] (ع اِ) پیه تنک بالای شکنبه و روده. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). چادر پیه. (یادداشت به خط مؤلف). ثرب. رجوع به چادر پیه شود.
هربابی
[هَ] (ص نسبی) ماهر به انواع دانش ها. (اشتینگاس). ماهر جمیع علوم و فنون. (آنندراج). منسوب به «هرباب» یعنی آنکه از هر باب و هر موضوع سررشته دارد. رجوع به اشتینگاس شود.
هربارت
[هِ] (اِخ)(1) یوهان فریدریش. متولد 1776 و متوفی به سال 1841 م. از فلاسفه و شخصیتهای فرهنگی آلمان است. تولدش در الدنبورگ(2) اتفاق افتاد. از سال 1797 تا 1800 در سویس زندگی کرد و در آنجا تحت تأثیر شیوهء تربیت استاد معروف پستالزی(3) قرار گرفت. او را در تعلیم و...
هرباسب
[هَ] (اِ) هر یک از سیارات را گویند که آن زحل و مشتری و مریخ و آفتاب و زهره و عطارد و ماه باشد. (برهان). رجوع به هرباسپ شود.
هرباسپ
[هَ] (اِ) ستارهء سیار بود. (جهانگیری). در برهان جمع آن هرپاسبان (بای فارسی بعد از راء) آمده است. رجوع به هرباسب و نیز رجوع به حاشیهء برهان چ معین شود.
هرباغ
[هَ] (اِخ) دهی است از دهستان کولیوند بخش سلسلهء شهرستان خرم آباد واقع در 27 هزارگزی جنوب باختری الشتر و 16 هزارگزی جنوب باختری راه شوسهء خرم آباد به کرمانشاه. جایی سردسیر و تپه ماهور و دارای 300 تن سکنه است. از رودخانهء خیاط مشروب میشود. محصول عمده اش غلات،...
هربان
[هَ رَ] (ع مص) گریختن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || شتافتن در راه رفتن. || دور شدن در زمین. || غرق شدن در کاری. (اقرب الموارد). || نیمهء میخ فروشدن به زمین. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به هرب شود.
هربجه
[هَ بَ جَ] (ع مص) زشت گردانیدن کار را و استوار ناکردن. (منتهی الارب). و در التاج آمده است که گویا مقلوب هرجبه یا هبرجه باشد. (اقرب الموارد).
هربد
[هِ بَ] (اِ) خادم آتشکده باشد و قاضی گبران و آتش پرستان را نیز گویند و بعضی خداوند و حاکم آتشکده را هم گفته اند. (برهان). هیربد. معرب آن هربذ است. (حاشیهء برهان چ معین). رجوع به هیربد و هربذ و هرابذه شود.
هربدان
[] (اِخ) قریه ای است در سه فرسنگی میان جنوب و مغرب شهر داراب فارس. (از فارسنامهء ناصری).
هربذ
[هِ بِ] (معرب، اِ) هربد. یعنی مجاور آتشکدهء هنود یا مردم باقدر و عالم ایشان. (منتهی الارب). نگهبانان آتشکده های هند و آنها براهمه اند و گویند بزرگان هند و علمای آن دیارند. (اقرب الموارد). || خادم آتشکدهء مغان. (منتهی الارب). و گویند خدم آتشکدهء مجوس اند و این لغت...
