هجنعه
[هَجَنْ نَ عَ] (ع ص) مؤنث هجنع است. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به هجنع شود.
هجنف
[هَجَنْ نَ] (ع ص) دراز و پهن. (منتهی الارب). طویل عریض. ج، هجانیف. (اقرب الموارد).
هجنه
[هُ نَ] (ع اِ) عیب. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || سخن معیوب. (منتهی الارب). عیب و قبح کلام و آنچه سخن را عیب دارد. (اقرب الموارد). || اضاعت علم. (منتهی الارب) (اقرب الموارد): احفظ علمک عن الهجنه و ان للعلم نکداً و آفه و هجنه. (اقرب الموارد). || (مص) هجین...
هجو
[هَجْوْ] (ع مص) نکوهیدن. (منتهی الارب). شمردن معایب کسی. (اقرب الموارد). عیب کردن. (اقرب الموارد). || دشنام دادن کسی را به شعر. (منتهی الارب). هجا. بد گفتن. (یادداشت به خط مؤلف). شتم. (اقرب الموارد) : شاهنامه به نام او رها کن و هجو او به من ده تا بشویم. (چهارمقاله).
در...
هجوء
[هُ] (ع مص) خوردن. (منتهی الارب). خوردن طعام را. (اقرب الموارد). || پر کردن. (منتهی الارب). پر کردن شکم را. (اقرب الموارد). || فرونشاندن طعام گرسنگی را. (منتهی الارب). || به چرا بازداشتن شتران را. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).
هجود
[هَ] (ع ص) نماز تهجد گذارنده. (منتهی الارب). مصلی باللیل. (اقرب الموارد). ج، هُجود، هُجَّد. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).
هجود
[هُ] (ع مص) بر زمین نهادن شتر پیش گردن خود را. (منتهی الارب). || به شب خفتن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). و گویند هجود خواب روز و هجوع خواب شب است. (اقرب الموارد). || بیدار بودن. (منتهی الارب). سهر و از اضداد است. (اقرب الموارد). || (ص، اِ) جِ هَجود....
هجور
[هُ] (ع مص) هجار بستن شتر را و تنگ برکشیدن. (منتهی الارب). سخت کردن هجار به ریسمان. (اقرب الموارد).
هجوری
[هَ ری ی] (ع ص نسبی، اِ)منسوباً؛ طعامی که وقت نیمروز خورند. (منتهی الارب). طعامی که در نیمروز خورده شود. (اقرب الموارد).
هجوع
[هُ] (ع مص) خفتن. (ترجمان جرجانی، ترتیب عادل بن علی). به خواب رفتن به شب. (منتهی الارب). یا مطلق خواب. (اقرب الموارد) :
همه شب نبودش قرار و هجوع
ز تسبیح و تهلیل و ما را ز جوع.سعدی.
|| شکستن گرسنگی را تا سرحد سیری. (منتهی الارب). || شکسته شدن گرسنگی. (منتهی الارب)....
هجوگو
[هَجْوْ] (نف مرکب) آن که هجو گوید دیگری را. آن که دشنام دهد دیگری را به شعر. (یادداشت به خط مؤلف). رجوع به هجو و هجا شود.
هجول
[هَ] (ع ص) زن فراخ فرج. || زن تباهکار. (منتهی الارب). المرأه البغی. (اقرب الموارد).
هجول
[هُ] (ع ص) روان: دموع هجول؛ اشک روان. (منتهی الارب).
هجول
[هُ] (ع اِ) جِ هجل. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).
هجول
[هُ] (اِخ) کوهی است در حجاز که در یک نقطه با اخشبان تلاقی نماید. (معجم البلدان).
هجوم
[هُ] (ع مص) بناگاه آمدن بر چیزی. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
- هجوم آوردن؛ حمله کردن. روی آوردن برای غلبه بر دشمن. (یادداشت به خط مؤلف) :
در آغوش دو عالم غنچهء زخمی نمی گنجد
هجوم آورده بر دلها ز بس تاراج مژگانش.
خاقانی.
- هجوم بردن؛ هجوم آوردن. (یادداشت به خط مؤلف).
- هجوم...
هجوم
[هَ] (ع ص) ناگاه درآینده بر کسی. (منتهی الارب). سریع الهجوم. (اقرب الموارد). || درآورنده. (منتهی الارب). || باد سخت که خانه ها را ویران کند و گیاه یز را برکند. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || (اصطلاح صوفیه) آنچه بقوت وقت و حال بر قلب وارد شود بی آنکه تصنع...
هجوم
[هَ] (اِخ) نام تیغ ابوقتاده حارث بن ربعی رضی الله عنه است. (منتهی الارب).
هجوم آباد
[هُ] (اِخ) نام محلی است کنار راه سنندج به کرمانشاه، میان دار چالمان و برنجان، در صد هزارگزی سنندج. (از جغرافیای سیاسی مسعود کیهان). دهی است از دهستان میان دربند بخش مرکزی شهرستان کرمانشاهان. واقع در 60 هزارگزی شمال باختری کرمانشاه و 1500 گزی باختر راه شوسهء سنندج. ناحیه ای...
هجونامه
[هَجْوْ مَ / مِ] (اِ مرکب) شعری که در آن کسی را دشنام دهند یا نکوهش کنند. (یادداشت به خط مؤلف). و رجوع به هجو شود.
