هجرت کردن
[هِ رَ کَ دَ] (مص مرکب)مهاجرت کردن. کوچ کردن. ارتحال : «و خواهی نمود که برای طلب علم هجرت کرده ام». (کلیله و دمنه). «نشاید که ملک.... ا ز وطن مألوف هجرت کند.» (کلیله و دمنه). «و بعد از ملک پرویز پیغمبر علیه السلام هجرت کرد از مکه به مدینه»....
هجرتگاه
[هِ رَ] (اِ مرکب) مراغم. (ترجمان القرآن). جای هجرت. محلی که بدان مهاجرت کنند.
هجرتین
[هِ رَ تَ] (اِخ) به صیغهء تثنیه، هجرت به حبشه و هجرت به مدینه باشد. رجوع به هجرتان و به حبشه شود.
- ذوالهجرتین؛ آنکه به سوی حبشه و مدینه هجرت کرده باشد. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از معجم متن اللغه). کسی که در هر دو هجرت...
هجرس
[هِ رِ] (ع اِ) کپی. (منتهی الارب). قرد. (اقرب الموارد). || روباه بچه. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || مردم ناکس. (منتهی الارب). لئیم. (اقرب الموارد). || خرس. || هر جانور خرد که به شب گشت کند فرود روباه و برتر از کلاکموش. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
- امثال: ادنی...
هجرسی
[هِ رِ سی ی] (اِخ) محمد بن خلیل، مکنی به ابوالفتوح از فقهای شافعی جامع الازهر بود و در سال 1328 ه . ق درگذشت. او راست: 1- الجوهر النفیس علی صلوات بن ادریس. 2- القصر المشید فی التوحید و فی طریقه سیدی ابراهیم رشید، دربارهء احوال مریدان طریقهء احمدیهء...
هجرع
[هِ رَ / هَ رَ] (ع ص) گول. (منتهی الارب). احمق. (اقرب الموارد). || درازبالای سبک گوشت. (منتهی الارب). طویل ممشوق. (اقرب الموارد). || دیوانه. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || درازقامت لنگ. (منتهی الارب). || سگ سلوقی خفیف چست. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
هجره
[هِ رَ](1) (ع اِمص) خروج از سرزمینی برای سکونت در سرزمین دیگر. (معجم متن اللغه). || اسم از هَجَرَ. ضد وصل. (معجم متن اللغه). اسم از تهاجر. (اقرب الموارد). || نوع. (اقرب الموارد). رجوع به هجرت شود.
(1) - به ضم اول نیز ضبط شده، ولی به کسر اشهر است. (معجم...
هجره
[هَ رَ] (ع اِ) سال تمام. (منتهی الارب). || (ص) زن فربه تمام اندام. (اقرب الموارد).
هجره
[هُ رَ] (ع اِمص) از زمینی به زمینی رفتن. (منتهی الارب). خروج از سرزمینی به سوی سرزمین دیگر. (اقرب الموارد). هِجرَت. رجوع به هجرت و هِجره شود.
هجره
[هِ رَ] (اِخ) از نواحی یمامه و در آنجا قریه و نخلستانهاست بنی قیس بن ثعلبه را. (از معجم البلدان). و در موضع دیگر گفته است آبکی است مر بنی قیس را. (از معجم البلدان).
هجره البحیح
[هِ رَ تُلْ بُ حَ] (اِخ) از نواحی صنعاءالیمن است. (معجم البلدان).
هجره ذی غبب
(1) [هِ رَ تُ غَ بَ] (اِخ)از نواحی ذمار یمن. (معجم البلدان).
(1) - در منتهی الارب «ذی غیب» آمده است.
هجری
[هِ ری ی] (ع ص نسبی) منسوب به هجرت نبوی. تاریخ هجری که از سال 622 م. آغاز میشود. (یادداشت به خط مؤلف). رجوع به «تاریخ هجری» شود.
هجری
[هَ جَ ری ی] (ص نسبی) منسوب به هجر که از بلاد اقصی یمن باشد. (سمعانی). منسوب به هجر. (منتهی الارب).
هجری
[هِ] (اِخ) اصفهانی. میرزاصادق. رجوع به صادق شود.
هجری
[هِ] (اِخ) ... افشار. پسر سلطان افشار و موسوم به قاسم بیک و متخلص به هجری است. ترکیب بند مسدسی گفته است که شهرت دارد و این بیت هم از اوست:
من نه آنم که مرا از تو شکایت باشد
من و اظهار غمت این چه حکایت باشد.
(از مجمع الخواص ص72).
هجری
[هِ] (اِخ) اندجانی (ملا...) مردی فقیر است. در اوایل لوند و اوباش بود. اما آخر روی به گوشهء فقر و درویشی آورد. از اوست این مطلع:
بر رخ نشسته گرد ملامت بسی مرا
نبود عجب اگر نشناسد کسی مرا.
(از مجالس النفائس امیر علیشیر نوایی چ حکمت ص155). از شعرای گمنام قرن نهم...
هجری
[هِ] (اِخ) تفرشی. اسمش میرزا ابوالقاسم ولد میرزا صادق تفرشی بوده. در اصفهان تحصیل کرده و به رشت رفته و در آنجا از خوان اکرام و انعام هدایت اللهخان رشتی مائده خوار بوده تا رحلت نموده است. او راست:
خوش آنکه چون از دست او من نالم او خنجر زند
من نالهء...
هجری
[هِ] (اِخ) فرغانی. رجوع به هجری اندجانی شود.
هجری
[هَ جَ ری ی] (اِخ) ... معلم. زهربن جنادهء هجری معلم، مکنی به ابوعبدالله از عطاء و ابن بریده روایت دارد، عیسی بن یونس و ابونمیله را از وی روایت است. (اللباب فی تهذیب الانساب).
