هجری
[هِ] (اِخ) هراتی. ملاهجری فرزند هرات است. افیون بسیار میخورد. از اوست این مطلع:
ای که با مدعیان کار تو لطف و کرم است
در حق اهل وفا این چه جفا و ستم است.
(از مجالس النفائس، امیر علیشیر نوائی ص165). هجری از شعرای قرن نهم است.
هجری
[هِ] (اِخ) یزدی. محمد شریف. شاعر یزدی. اص تهرانی بوده و چون در یزد نشو و نما یافته به هجری یزدی مشهور شده و مدتی از طرف شاه تهماسب صفوی (930 - 984 ه . ق.) به فرمانداری یزد منسوب شده و یکبار در اثر حسن خدمت به وزارت رسیده...
هجریاء
[هِ ری یا] (ع اِ) خوی و عادت. (منتهی الارب). دأب. شأن. (اقرب الموارد): هذا هجریاؤه؛ این خوی و شأن اوست. (اقرب الموارد).
هجریه
[هِ ری یَ] (ع ص نسبی) مؤنث هجری: سنهء هجریه. رجوع به هجری و تاریخ هجری شود.
هجز
[هَ] (ع مص) گذشتن اندیشه ای به دل. (منتهی الارب). هجس. || (اِ) آواز نرم که شنوده شود. (منتهی الارب). هجس. (اقرب الموارد). مؤلف اقرب الموارد نویسد: آوازی که شنوده شود و فهمیده نشود. رجوع به هجس شود.
هجزع
[هِ زَ] (ع ص) بددل. (منتهی الارب). جبان و گویند آن مشتق از جزع است بر وزن هفعل. (از اقرب الموارد). در این کلمه حرف هاء را اصلی ندانند.
هجس
[هَ] (ع مص) در دل کسی گذشتن چیزی. (تاج المصادر بیهقی). در دل افتادن کسی را. (تاج المصادر بیهقی). خطور کردن به دل کسی. (اقرب الموارد). هجز. || گذشتن اندیشه و وسواس به دل. (منتهی الارب). یا حدیث کردن نفس است وسواس گونه، و از این معنی است آنچه در...
هجسیاس
[هِ جِ] (اِخ)(1) هگسیاس. نام یکی از مورخان در یونان قدیم (حدود 3 سال پیش از میلاد). (قاموس اعلام ترکی ).
(1) - Hegesias.
هجش
[هَ] (ع مص) راندن. (منتهی الارب). نرم راندن ستور را. (از اقرب الموارد). || برانگیختن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || اشاره کردن. (اقرب الموارد). || برآغالانیدن. (منتهی الارب). || آرزو بردن. (منتهی الارب). اشتیاق ورزیدن. (از اقرب الموارد).
هجشه
[هَ شَ] (ع اِمص، اِ) غضب. (منتهی الارب). || برخاستگی. (منتهی الارب). نهضت. (اقرب الموارد).
هجع
[هَ] (ع مص) شکستن. || شکسته شدن. || آرام شدن. (از اقرب الموارد). || شکستن گرسنگی کسی را. (از ناظم الاطباء).
هجع
[هِ] (ع ص) مدهوش بیخود. (منتهی الارب). || گول. (منتهی الارب). غافل احمق. (اقرب الموارد).
هجع
[هُ جَ / هَ جِ] (ع ص) مدهوش. بی خود. (منتهی الارب). || گول. (منتهی الارب). غافل احمق. (اقرب الموارد). رجوع به هِجع شود.
هجع
[هُجْ جَ] (ع ص، اِ) جِ هاجع. (منتهی الارب). هجوع. (اقرب الموارد). رجوع به هاجع و هجوع شود.
هجعت
[هَ عَ] (ع اِ) خواب و خفتن. (غیاث از شرح نصاب). رجوع به هجعه شود.
هجعه
[هَ عَ] (ع اِ) هجعت. خواب سبک اول شب. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
هجعه
[هِ عَ] (ع اِ) هیأت خواب. (منتهی الارب). || (ص) مرد غافل گول. (منتهی الارب). غافل احمق. (اقرب الموارد).
هجعه
[هُ جَ عَ] (ع ص) بسیارخواب. || غافل احمق که نزد هر کسی زود بیارامد یا به خواب رود. (اقرب الموارد).
هجف
[هَ جَ] (ع مص) گرسنه شدن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || فروهشته گردیدن شکم کسی. (منتهی الارب). استرخاء بطن. (اقرب الموارد). || پراکنده شدن آنچه در زمین است. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
هجف
[هِ جَف ف] (ع ص) شترمرغ سالخورده. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || درشت اندام گران سنگ از شترمرغ و از مردم. (منتهی الارب). جافی الثقیل من النعام و من الناس. (اقرب الموارد). || دراز سطبر و فراخ شکم. (منتهی الارب). الرغیب الجوف. (اقرب الموارد).
