هجین
[هَ] (ع ص) ناکس. (منتهی الارب). لئیم. (اقرب الموارد). || فرومایه از هر چیز. (منتهی الارب). || آن که پدرش آزاد و مادرش پرستار باشد. (منتهی الارب). عربی که کنیززاده باشد و ازهری گوید: هجین کسی است که پدرش عرب و مادرش کنیزی غیرمحصنه بود و چون محصنه شود فرزند...
هجینه
[هَ نَ] (ع ص) مؤنث هجین. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). ج، هُجن، هجائن، هِجان. (اقرب الموارد). رجوع به هجین شود.
هچ
[هَ] (اِ) هج. راست باز کردن چیزی باشد مانند علم و نیزه و ستون و امثال آن. (برهان). راست بازکردن بود چیزی را چون علم یا نیزه. (اسدی). راست ایستادن چیزی را نیز گویند بر زمین. (برهان). و اگر چیزی بر زمین افکنی راست بایستد گویند «هج کرد». (اسدی) :
گردون...
هچدسپ
[هَ دَ] (اِخ) هئچت اسپ. رجوع به هئچت اسپ شود.
هچرود
[هَ چِ] (اِخ) دهی است از دهستان قشلاق کلارستاق بخش چالوس شهرستان نوشهر، واقع در نه هزارگزی باختر چالوس و کنار راه شوسهء چالوس به شهسوار که در کنار دریا قرار دارد. ناحیه ای است دشت، معتدل، مرطوب و دارای 300 تن سکنه. از رودخانهء سرداب رود مشروب میشود. محصولش...
هچکاره
[هِ رَ / رِ] (ص مرکب) مخفف هیچکاره. (آنندراج). رجوع به هیچکاره شود.
هچل
[هَ چَ] (اِ) در تداول عوام، مخمصه. کش و واکش. (یادداشت به خط مؤلف).
- در هچل افتادن؛ گرفتار شدن. (یادداشت به خط مؤلف).
- در هچل افتادن کسی یا پولی؛ گرفتار شدن شخص یا از دست رفتن پول چنانکه بازگردانیدنش دشوار بود، یا وصول آن ممتنع باشد. (یادداشت به خط مؤلف).
-...
هچوکان
[] (اِخ) دهی است از طسوج ابرشتجان. (تاریخ قم ص114).
هچ و مچ
[هَ چْ چُ مَ] (اِ صوت) آواز بوسه. (آنندراج) :
شنیدم از در عشرت سرا که خوش کوک است
نوای هچ و مچ بوسه با غزل خوانی.
ملافوقی یزدی (از آنندراج).
هخ
[هِخ خ] (ع اِ صوت) حکایت آواز آب بینی اندازنده. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). فین. رجوع به فین شود.
هخامنش
[هَ مَ نِ] (اِخ) یا هخامنیش(1)، در پارسی باستان مرکب از دو جزء است. جزء اول هخی(2) به معنی دوست و یار و جزء دوم منیش(3) ازمنه(4) به معنی حس باطنی، فهم و شعور و اندیشیدن و جمعاً به معنی «دوست منش» است. وی سر دودمان سلسلهء هخامنشی و جد...
هخامنشی
[هَ مَ نِ] (ص نسبی) منسوب به هخامنش سردودمان شاهنشاهان پارس. رجوع به هخامنش شود.
هخامنشی
[هَ مَ نِ] (اِخ) نام عمومی سلاله ای است که فرزندان هخامنش بودند و در پارس سلطنت میکردند. رجوع به هخامنشیان شود.
هخامنشیان
[هَ مَ نِ] (اِخ) موافق نوشتهء هرودت این خانواده از خانوادهء پارساگادیها بودند و قبل از قیام کورش بزرگ علیه آخرین پادشاه ماد، در پارس اقامت داشتند. چنانکه از نوشهء هرودت دربارهء نسب نامهء کورش و داریوش اول و خشیارشا برمی آید سرسلسلهء این خاندان هخامنش است و بعد از...
هختن
[هُ تَ] (مص) کشیدن. سنجیدن. (لغات شاهنامه).
هد
[هَدد] (ع ص، اِ) مرد گرامی نژاد و جوانمرد. (منتهی الارب). مرد کریم. (اقرب الموارد). || بانگ شتر. (منتهی الارب). بانگ غلیظ. (اقرب الموارد). || آواز سخت و درشت که از افتادن دیوار و جز آن برآید. (اقرب الموارد). || مرد ضعیف. (اقرب الموارد). ج، هدون [ هُ / هِ...
هد
[هَدْ دِ] (ع اِ صوت) کلمه ای است که وقت آب خوردن خر گویند. (منتهی الارب). هنگام آب نوشیدن حمار برای اغراء و ترغیب گویند. (از اقرب الموارد).
هد
[هَدد / هِدد] (ع ص) مرد سست و ضعیف. (منتهی الارب). ج، هِدّون. (از اقرب الموارد).
هدا
[هَ] (ع مص) هدأ. هدء. رجوع به هدأ [ هَ دَ ءْ ] شود.
هدا
[هَ] (اِخ) جایی است از نواحی طائف. (معجم البلدان). رجوع به طائف شود.
