هجیر
[هَ] (اِخ) نام پسر قارن بن کاوه است که او را سهراب وقتی که به ایران می آمد در پای قلعهء سفید سبزوار در جنگ زنده بگرفت. (برهان). هجیر یا هژیر پسر گودرز است. (از حاشیهء برهان چ معین). نام پهلوان ایرانی پسر گودرز. (ولف، لغات شاهنامه).
چو گودرز گشواد بر...
هجیر
[] (اِخ) وزیر جغتای مغول پسر چنگیزخان. رجوع به جهانگشای جوینی ج1 ص227 شود.
هجیر
[هُ جَ] (اِخ) موضعی است. (منتهی الارب). رجوع به هجیره شود.
هجیر
[هَ] (اِخ) آبکی است مر بنی عجل را میان کوفه و بصره. (منتهی الارب). رجوع به هجره شود.
هجیرکلا
[هَ کَ] (اِخ) یکی از دهات مازندران در حدود بارفروش و فرح آباد. (از مازندران و استرآباد رابینو، ترجمهء فارسی ص160).
هجیره
[هَ رَ] (ع اِ) نیمروز نزدیک زوال مع ظهر یا از وقت زوال آفتاب تا عصر. || گرمای نیمروز. (منتهی الارب). || سختی گرما. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). هجیر. رجوع به هجیر شود.
هجیره
[هِجْ جی رَ] (ع اِ) خوی و عادت. (منتهی الارب). هجیر. (اقرب الموارد). || حال. (منتهی الارب). رجوع به هِجّیر شود.
هجیره
[هُ جَ رَ] (ع اِ مصغر) مصغر هَجرَه است. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به هجره شود.
هجیره
[هَ رَ] (اِخ) آبی است مر بنی عجل را میان کوفه و بصره. (معجم البلدان). هجیر. رجوع به هجیر شود.
هجیری
[هِجْ جی را] (ع مص) هذیان دراییدن در خواب و مرض و پریشان گفتن. || (اِ) خوی و عادت. || حال. (منتهی الارب).
هجیسه
[هَ سَ] (ع ص) شیر برگردیده و تباه شده در مشک. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).
هجیسی
[هُ جَ سی ی] (اِخ) اسبی است مر بنی تغلب را. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).
هجیع
[هَ] (ع اِ) پاره ای از شب. مضی هجیع من اللیل. (منتهی الارب).
هجیع
[هُ جَ] (اِخ) ابن قیس. صحابی است. (منتهی الارب).
هجی کردن
[هِ جی / هِجْ جی کَ دَ](مص مرکب) هجی کردن کلمه ای را، یعنی حروف و حرکات و اعراب آن را جدا کردن مث به جای «حسن» بگوییم: «ح زبر حَ، س زبر سَ، ن ساکن حسن». (یادداشت به خط مؤلف). حروف مقطعهء کلمه را با اعراب بیان کردن. (ناظم...
هجیل
[هَ] (ع اِ) راه هموار پست. ج، هجال. (منتهی الارب). ارض مطمئن. (اقرب الموارد). رجوع به هجل شود.
هجیم
[هُ جَ] (اِخ) محله ای از بصره که بنی هجیم در آن ساکن شدند. (از سمعانی).
هجیمه
[هَ مَ] (ع ص، اِ) شیر که در مشک نو ریزند و دوغ ناکرده خورند. (منتهی الارب). || شیر دفزک. (منتهی الارب). شیر غلیظ. (اقرب الموارد). || شیر جغرات شده. (منتهی الارب). || شیر نزدیک جغرات شدن رسیده. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
هجیمی
[هُ جَ می ی] (ص نسبی) منسوب به محلهء هجیم بصره. (از سمعانی).
هجیمی
[هُ جَ می ی] (اِخ) عبیدبن عمرو الضریر الهجیمی، مکنی به ابوعبدالرحمان در محلهء هجیم بصره نزول کرد و بدان منسوب شد. از عطاءبن السائب روایت کند و محمد بن سلام را از وی روایت است. (اللباب فی تهذیب الانساب).
