هجر
[هَ جِ] (ع ص) بهتر و فاضلتر از غیر خود. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || گران بار سست رونده. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد) (تاج العروس) (معجم متن اللغه).
هجر
[هِ] (ع ص) شتر لائق و فائق، مذکر و مؤنث در وی یکسان است. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). شتر پیه ناک و فائق در رفتار. (از معجم متن اللغه).
هجر
[هُ جُ] (ع اِ) جِ هجیر. رجوع به هجیر شود.
هجر
[هِ جِرر] (ع اِمص) به سوی ده هجرت کردن. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (آنندراج). مهاجرت به ده. (از اقرب الموارد) (تاج العروس). هجرت کردن از بادیه به ده. (از معجم متن اللغه). اسم است مهاجرت را. (ناظم الاطباء).
هجر
[هِ جِرر] (ع اِ) خوی و عادت و شأن(1). (ناظم الاطباء). هِجّیر. هِجریّاء. هَجّیری. اِهجیری. اُهجورَه. اِهجیراء.
(1) - این معنی در جای دیگر دیده نشد.
هجر
[هَ جَ] (ع اِ) در لغت حمیر به معنی قریه است. (معجم متن اللغه) (تاج العروس). به لغت حمیر و عرب عاربه قریه باشد، از آنجمله: هجرالبحرین و هجر نجران و هجر جازان. (معجم البلدان).
هجر
[هَ جَ] (اِخ) شهری در یمن، مذکر و منصرف آید و گاه مؤنث و غیرمنصرف. (ناظم الاطباء). شهری است به یمن بر مسافت یک شبانه روز از عثر، خرما را به وی نسبت کنند. (منتهی الارب). شهری است نزدیک مدینه که بین آن و عثر یک شبانه روز راه است....
هجر
[هَ جَ] (اِخ) نام شهری که مرکز بحرین است. و با الف و لام (الهجر) نیز آورده اند. و تمام ناحیهء بحرین را نیز هجر گفته اند و این صواب است. (از معجم البلدان چ جدید). نام شهری است در قسمت شمال شرقی و موسوم به الحساء بحرین از جزیره...
هجر
[هَ جَ] (اِخ) نام شهرهایی است که مرکز آن صفاست و بین آن و یمامه ده روز راه و فاصلهء آن از بصره پانزده روز راه با شتر است. (از معجم البلدان). با الف و لام، موضع دیگری است که در روزگار پیغمبر گشوده شد و گفته شده است که...
هجر
[هَ] (اِخ) حازمی گوید: موضعی است که در شعر بعضی از شعرا آمده. (از معجم البلدان).
هجر
[هُ جَ] (اِخ) موضعی است. (منتهی الارب).
هجراء
[هَ] (ع اِ) سخن زشت و بیهوده. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (آنندراج) (از معجم البلدان). کلام قبیح. (اقرب الموارد). هجر. || کفایت. (منتهی الارب) (آنندراج) (اقرب الموارد). || فائده. (منتهی الارب) (آنندراج). غناء. (اقرب الموارد): «ما عنده غناء ذلک و لا هَجْراؤُهُ»؛ یعنی نیست در نزد وی کفایت و لیاقت...
هجرالبحرین
[هَ جَ رُلْ بَ رَ] (اِخ) مرکز بحرین است. رجوع به هجر شود.
هجران
[هِ] (ع اِمص) جدایی. مفارقت. دوری. دوری از دوستان و یاران. (ناظم الاطباء). هجر. فراق. افتراق. ضد وصال. فرقت :
آتش هر جانْتْ را هیزم منم
و آتش دیگرْتْ را هیزم پده.رودکی.
دلی که پر از زوغ هجران بود
ورا وصل معشوقه درمان بود.بوشکور.
دریغا که باب من آن پهلوان
بماند ز هجران من ناتوان.فردوسی.
کسی که...
هجران
[هِ] (ع مص) جدایی کردن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (شمس اللغات). هجر. || از کسی بریدن(1). (تاج المصادر بیهقی) (شمس اللغات) (آنندراج) (از معجم متن اللغه) (از اقرب الموارد). هجر. || گذاشتن چیزی را و ترک دادن. (منتهی الارب). ترک کردن چیزی و واگذاشتن آن. (ناظم الاطباء) (از اقرب...
هجران
[هُ] (ع اِمص) ضد وصل. (از معجم متن اللغه). رجوع به هِجران و هجر شود.
هجران
[هَ جَ] (اِخ) دو ده است روباروی در سر کوه حصین و محکم نزدیک حضرموت که یکی آن را حیدون و دیگری را دمون نامند. (منتهی الارب). تثنیهء هجر، و هجر به لغت اهل یمن به معنی قریه است و هجران دو قریه باشد بر قلهء کوهی استوار. یکی از...
هجراندوست
[هِ] (اِخ) دهی است از دهستان میشه پارهء بشخ کلبیر اهر، واقع در 5/9 هزارگزی باختر کلیبر و 10 هزارگزی راه شوسهء اهر به کلیبر. ناحیه ای است کوهستانی، معتدل و دارای 421 تن سکنه میباشد. از دو رشته چشمه مشروق میشود. محصول آن غلات است. اهالی به زراعت و...
هجرت
[هِ رَ] (ع اِمص) مفارقت. جدایی. (ناظم الاطباء) (آنندراج) (منتهی الارب). دوری. افتراق. فراق. هجر. هجران. || ترک وطن و دوری از خانمان و مفارقت یاران و دوستان. (ناظم الاطباء). جدائی از سرای و نشیمن. (السامی فی الاسامی). بریدن از وطن. بریدن از خانمان. جدایی از وطن : حرمت هجرت...
هجرتان
[هِ رَ] (اِخ) بصیغهء تثنیه یعنی دو هجرت یکی هجرت به حبشه باشد و دیگری هجرت به مدینه. (ناظم الاطباء). دو هجرت؛ نخستین به حبشه و دیگری به مدینه. (مهذب الاسماء). در اصطلاح اسلام، هجرت به حبشه و هجرت به مدینه باشد. (از معجم متن اللغه). هجرت اول مهاجرت مسلمین...
