هجأ
[هَ جَءْ] (ع اِ) هر چیزی که در نزد کسی سپری گردد. (آنندراج) (ناظم الاطباء) (منتهی الارب). هر چیز که فوت شود و سپری گردد از کسی. (اقرب الموارد) (از معجم متن اللغه) (تاج العروس). هَجا . (از معجم متن اللغه). رجوع به هَجا شود. بشار گوید :
و قضیت من...
هجأ
[هَجْءْ] (ع مص) فرومردن گرسنگی کسی و آرمیدن. (آنندراج) (منتهی الارب). آرام گردیدن گرسنگی. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از معجم متن اللغه). || خوردن. (منتهی الارب) (آنندراج). خوردن طعام. (تاج المصادر بیهقی) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از معجم متن اللغه). || پر کردن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء)...
هجأ
[هَ جَءْ] (ع مص) تیز گردیدن گرسنگی. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب). التهاب جوع. (اقرب الموارد) (معجم متن اللغه).
هجأه
[هُ جَ ءَ] (ع ص) گول. (منتهی الارب). گول و احمق. (ناظم الاطباء). احمق از زنان و مردان. (از اقرب الموارد) (معجم متن اللغه).
هجب
[هَ] (ع مص) راندن. (منتهی الارب) (آنندراج) (از معجم متن اللغه). راندن ستور را. (از ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). || به چوب دستی زدن. (منتهی الارب) (آنندراج). زدن کسی را به چوب دستی. (از ناظم الاطباء) (اقرب الموارد) (از معجم متن اللغه). || شتابی کردن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء)...
هجب
[] (اِخ) دهی است جزء دهستان حومهء بخش مرکز شهرستان ساوه، واقع در 24 هزارگزی شمال خاور ساوه و 12 هزارگزی راه معروف شاه عباسی قزوین به اصفهان، ناحیه ای است کوهستانی، سردسیر و سکنهء آن 88 تن میباشد. از قنات مشروب میشود و محصولات آن چغندر قند و میوه...
هجتسب
[هَ تَ] (اِخ) صورتی است از کلمهء اوستایی هئچت اسپ که نام چهارمین نیای زرتشت پیغمبر ایرانی است. این کلمه در مآخذ مختلف به صورتهای هجدسف(1)، هچدسپ و منجدسف(2) نیز آمده است. رجوع به هئچت اسپ شود.
(1) - مروج الذهب.
(2) - تاریخ طبری.
هجد
[هِ جِ] (ع اِ صوت) کلمه ای است که بدان اسب را زجر می کنند. (ناظم الاطباء). زجری است مر اسب را. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد) (از معجم متن اللغه). صوتی است که بدان اسب را برانند.
هجد
[هُجْ جَ] (ع ص، اِ) متهجدان، جِ هاجد و هجود. (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد) (معجم متن اللغه) (منتهی الارب). رجوع به مدخل های مزبور شود.
هجدسف
[هَ دَ] (اِخ) صورتی است از کلمهء اوستایی هئچت اسپ که نام چهارمین نیای زرتشت پیغمبر ایرانی باشد. این کلمه به صورتهای هجتسب، هچدسپ و منجدسف(1)نیز آمده است. رجوع به هئچت اسپ شود.
(1) - تاریخ طبری.
هجدک
[هِ دَ] (اِخ) دهی است از دهستان حرجند بخش مرکزی شهرستان کرمان در 84 هزارگزی شمال باختری کرمان و 4 هزارگزی خاور راه مالرو شاهزاده محمد کرمان واقع شده ناحیه ای است کوهستانی، سردسیر و دارای 150 تن سکنه است. آب آن از قنات و محصولاتش غلات و حبوبات میباشد....
هجدم
[هِ دَ] (ع اِ صوت) کلمه ای است که بدان اسب را زجر کنند تا پیش رود. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). صوتی است که بدان اسب را برانند تا پیش رود. (اقرب الموارد). لغتی است در اجدم. (از معجم متن اللغه). گویند اول کسی که سوار بر اسب شد پسر...
هجده
[هَ / هِ دَ هْ] (عدد، ص، اِ) ده بعلاوهء هشت. (ناظم الاطباء). هشتده. (آنندراج). عددی که در میان هفده و نوزده است. با فتح اول هم صحیح است. (فرهنگ نظام). هژده. (شمس اللغات). هیجده : «این پسر را سالش به هجده رسید و جمالش یکی ده شد». (نوروزنامه).
هجدهم
[هَ / هِ دَ هُ] (عدد ترتیبی، ص نسبی) چیزی که در مرتبهء هجده واقع شده باشد. (ناظم الاطباء).
هجده هزار
[هَ / هِ دَهْ هَ / هِ] (عدد مرکب، ص مرکب، اِ مرکب) (...عالم) هژده هزار نیز گویند. (لسان العجم). قدما معتقد بودند که هجده هزار عالم وجود دارد : «گفت بگوی در هجده هزار عالم آفریدگار یکی است». (اسکندرنامه، نسخهء سعید نفیسی).
در خود پدید کرده ز خود سر خود...
هجر
[هِ] (از ع، اِمص) جدایی. مفارقت. ضد وصل. (ناظم الاطباء). دوری. فراق. هجران.
هجر
[هَ] (ع اِمص) جدایی. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (غیاث)(1) (آنندراج). ضد وصل. قطیعه. (معجم متن اللغه). بُعد. انقطاع. فراق. دوری. افتراق. هجران. مفارقت :
زمانه حامل هجر است و لابد
نهد یک روز بار خویش حامل.منوچهری.
روی مرا هجر کرد زردتر از زر
گردن من عشق کرد نرمتر از دوخ.
شاکر بخاری.
کار من در هجر...
هجر
[هَ] (ع مص) جدایی کردن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (غیاث). جدا شدن. (شمس اللغات). از کسی بریدن. (ترجمهء علامهء جرجانی) (تاج المصادر بیهقی) (اقرب الموارد) (معجم متن اللغه). هجران. (تاج العروس). || دور گشتن. تباعد. (معجم متن اللغه) (تاج العروس). || از جماع بازماندن در روزه. (منتهی الارب) (آنندراج)...
هجر
[هُ] (ع مص) پریشان گفتن و هذیان گفتن در خواب و بیماری. (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد) (از معجم متن اللغه) (تاج العروس). هذیان درآینده در خواب و مرض و پریشان گفتن. (منتهی الارب). پرت و پلا گفتن. هَجر. هجیری. اهجیری. || بیهوده گفتن. (ترجمان عادل بن علی). فسوس کردن در...
هجر
[هُ] (ع اِ) سخن زشت و بیهوده. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج) (شمس اللغات). کلام قبیح. (اقرب الموارد) (معجم متن اللغه). فحش. (تاج العروس). || هذیان. سخن پریشان بیمار تب دار. (معجم متن اللغه). || اسم است از اهجار. (اقرب الموارد). ج، هواجر(1)، غیر قیاسی. (معجم متن اللغه) (تاج العروس).
(1)...
