هتیم
[هُ تَ] (اِخ) نام مردی است. (منتهی الارب) (معجم متن اللغه).
- بنوهتیم؛ قبیله ای است از عرب که منازلشان اطراف مصر باشد. (از تاج العروس). قبیله ای از اعراب بادیه نشین است که در حجاز و نجد و مصر پراکنده میباشند. و گروهی از ایشان در بهار به سواحل بحر...
هتیمل
[هُ تَ مِ] (اِخ) نام مردی است از عرب. (معجم متن اللغه).
هتیمه
[هَ مَ] (ع اِ) گیاه ترش ریزه. (منتهی الارب). گیاه حمض ریزه. (ناظم الاطباء). گیاه خرد ترش مزه. (معجم متن اللغه).
هتیه پور
[] (هندی، اِ) نام جایی که در عهد شاهجهان پادشاه دو فیل مست برای سیاست یکی را به جانب راست و دیگری را به سوی چپ می بستند. (غیاث).
هتیه پول
[] (هندی، اِ) همان کلمهء هتیه پور است. (از غیاث اللغات). رجوع به هتیه پور شود.
هث
[هَث ث] (ع مص) دروغ گفتن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). || هث چیزی؛ درآمیختن برخی از آن به برخی دیگر. (از معجم متن اللغه).
هث
[هَث ث] (ع اِ) دروغ. (منتهی الارب) (تاج العروس).
هثاث
[هَثْ ثا] (ع ص) دروغگوی. (منتهی الارب). بسیار دروغگوی. (ناظم الاطباء). کذاب. (معجم متن اللغه) (اقرب الموارد). هثهاث.
هثرمه
[هَ رَ مَ] (ع مص) سخن بسیار گفتن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). بسیاری سخن. کثرت کلام. (ناظم الاطباء) (معجم متن اللغه). این کلمه مقلوب هثمره و مبدل هتمره میباشد. رجوع به این مدخلها شود.
هثم
[هَ] (ع مص) کوفتن چیزی را چنانکه ساییده شود. (منتهی الارب): هثم چیزی؛ کوفتن آن را تا نرم و ساییده گردد. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از معجم متن اللغه). || به یک بار مال نیکو و کلان دادن. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء). به یک بار مال نیکو و...
هثم
[هُ ثُ] (ع اِ) ریگ تودهء فروریخته. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از معجم متن اللغه).
هثمره
[هَ مَ رَ] (ع مص) بسیار سخن گفتن. هتمره. (معجم متن اللغه) (تاج العروس). این کلمه مقلوب هثرمه میباشد. رجوع به هثرمه شود.
هثمله
[هَ مَ لَ] (ع مص) تباه شدن. (منتهی الارب). تباهی. فساد. (ناظم الاطباء) (معجم متن اللغه) (اقرب الموارد). || آمیختن. (منتهی الارب). آمیختگی. اختلاط. (ناظم الاطباء) (معجم متن اللغه) (اقرب الموارد).
هثمنه
[هَ مَ نَ] (ع مص) بسیار سخن گفتن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). || (اِمص) بسیاری سخن. (منتهی الارب). هتمره. هثمره. هثرمه. رجوع به هر یک از این کلمات شود.
هثور
[] (اِ)(1) نام ماهی است در تاریخ قبط محدث. (کشاف اصطلاحات الفنون).
(1) - صاحب کشاف این کلمه را در بخش الفاظ عجمی آورده است.
هثهاث
[هَ](1) (ع ص) شتابی کننده. (منتهی الارب). شتاب کننده. (ناظم الاطباء). سریع. (از معجم متن اللغه) (تاج العروس). شتابنده از انسان و حیوان. (از اقرب الموارد). || آمیخته. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب). شی ء هثهاث؛ مختلط. درهم. (از اقرب الموارد). || دروغگوی. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب). کذاب. (معجم متن اللغه)...
هثهاث
[هَ] (اِخ) ابن ثور السدوسی. جاحظ در البیان و التبیین نام وی را در ذیل باب لحن آورده است. رجوع به البیان و التبیین ج2، ص167 شود.
هثهثه
[هَ هَ ثَ] (ع مص) آمیخته شدن. (منتهی الارب). آمیخته و مختلط شدن چیزی. (ناظم الاطباء). اختلاط. (اقرب الموارد) (معجم متن اللغه). || شتاب فرستادن. (منتهی الارب). || به شتاب باریدن باران و برف. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب): هثهث السحاب بمطره و ثلجه؛ بشتاب فروفرستاد ابر باران و برف را....
هثیان
[هَ ثَ] (ع مص) هثو. (معجم متن اللغه) (اقرب الموارد): هثیان تراب؛ خاک برگرفتن و پاشیدن آن. (از المنجد). افکندن و ریختن خاک.
هج
[هَ] (ص) راست بود یعنی به پای کرده. (لغت فرس ص74). راست و افراخته شده. (ناظم الاطباء). راست و ایستاده مانند ستون. (رشیدی) (انجمن آرا) (آنندراج) (شمس اللغات). راست و بلند. مستقیم. قائم. برپا. منصوب. سرپا. || (اِ) هرچیز افراخته مانند نیزه و علم. (ناظم الاطباء). || هرچیز راست بر...
