هبیره
[هُ بَ رَ] (اِخ) ابن خالدبن مسلم بن حارث بن مخصف بن حاج... السکونی. از شرفا و امرای معاویه بود. (از الاصابه فی تمییز الصحابه، قسم سوم).
هبیره
[هُ بَ رَ] (اِخ) ابن سَبَل(1) از صحابه است. ابن سعد و بغوی از طریق ابن جریح روایت کرده اند که هنگامی که پیغمبر از مدینه به طائف رفت، هبیره بن سبل ثقفی را جانشین خود در مدینه قرار داد. و نیز عبدالرزاق از ابن جریح روایت کرده که اول...
هبیره
[هُ بَ رَ] (اِخ) ابن سعد. مردی که مفقود شد و گم شدن وی در عرب مثل گشت.
-امثال: لاآتیک حتی یؤوب هبیره بن سعد ؛ یعنی تا هبیره بن سعد باز نگردد نزد تو نمی آیم و چون تعلیق بر محال است یعنی هرگز نزد تو نمی آیم. (از مجمع...
هبیره
[هُ بَ رَ] (اِخ) ابن [ عبدالله بن ] عبد مناف عرین تمیمی یربوعی عرینی. شاعر دورهء جاهلیت و از سواران و رؤسای بنی تمیم بود به وی فارس العراده گفته میشد و «عراده» نام اسب او است و نیز به اسم «الکَلحَبَه» شهرت داشت. (کلحبه: بانگ آتش و لهیب...
هبیره
[هُ بَ رَ] (اِخ) ابن عمروبن جرثومه النهدی، شاعر دورهء جاهلیت عرب که ابیاتی از اشعار وی که در آنها اشاره به وصیت جدش «نهد» کرده، مشهور است. از آنجمله است:
فاوصی بألا تستباح دیارکم
و حاموا، کما کنا علیها نضارب
اذا اوقدت نارالعدو فلایزل
شهاب لکم، ترمی به الحرب، ثاقب
یفرج عن ابنائنا و...
هبیره
[هُ بَ رَ] (اِخ) ابن مسروح. صاحب عقدالفرید، داستانی دربارهء نکته سنجی وی آورده است. رجوع به عقدالفرید ج4 ص132 شود.
هبیره
[هُ بَ رَ] (اِخ) ابن مُشَمرِج الکلابی. یکی از اشراف شجاعان و فصحای عرب که در جنگ چین همراه قتیبه بود و قتیبه او را با عده ای به رسالت نزد پادشاه کاشغر فرستاد. چون هبیره به نزد پادشاه رسید و رسالت به جای آورد، ملک از فصاحت وی در...
هبیره
[هُ بَ رَ] (اِخ) ابن مفاضه العامری. صحابی است. مفاضه نام مادر وی که از بنی اسد بود میباشد. وثیمه در کتاب الرده نام او را ذکر کرده و گوید که وی هنگام ارتداد اعراب از اسلام، نزد بنی سلیم کس فرستاد و ایشان را به ثبات و پایداری بر...
هبیره
[هُ بَ رَ] (اِخ) ابن نعمان بن قیس بن مالک بن معاویه بن شعبه بن بداءبن... سعد العشیره الجعفی... از امراء علی بن ابیطالب و با او در جنگ صفین شرکت داشت. وی از طرف علی، عامل مداین گشت ابن کلبی او را از شرفا دکر کرده است. (از الاصابه...
هبیره
[هُ بَ رَ] (اِخ) ابن هاشم بن عبدالله بن عبدالرحمان بن معاویه بن حدیج. از نجبا و بزرگان مصر در ابتدای دولت عباسی بود. در سال 196 ه . ق. به ریاست انتظامات مصر نائل گشت و در سال 200 ه . ق. در واقعه ای به قتل رسید. وی...
هبیره
[هُ بَ رَ] (اِخ) ابن هلال (یا عبدیغوث) البجلی المرادی ملقب به مَکشوح. از رؤسای یمن و از شجاعان آن سرزمین بود که در اندکی پیش از اسلام میزیست. ابن حبیب او را از جرارین(1) یمن شمرده است. (از اعلام زرکلی چ 2 ج9 ص67).
(1) - جرار، کسی که رئیس...
هبیره
[هُ بَ رَ] (اِخ) ابن یَریم خارفی شبامی، مکنی به ابوالحارث، از یاران مختار ثقفی، از مردم کوفه بود ابن سعد وی را در طبقهء اول تابعان کوفی آورده و اشارت به پیوستن او به مختار ثقفی کرده است. ابن اثیر آورده: هبیره بن یریم (و در نسخه ای مریم...
هبیریه
[هُ بَ ری یَ] (ص نسبی، اِ) نام دیناری است از سکه های دورهء بنی امیه که در زمان خلافت یزیدبن عبدالملک، بوسیلهء عمر بن هبیره زده شد. عیار آن سکه 6 دانه(1)بود. پس از بنی امیه، منصور خلیفهء عباسی فقط سه سکه از نقود اموی را پذیرفت و آن...
هبیط
[هَ] (ع ص، اِ) لاغر از بیماری و گوشت رفته. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب). لاغر. (اقرب الموارد). || شتر لاغر و باریک اندام. (لسان العرب). || ناقهء لاغر. ماده شتر باریک اندام و لاغر. (معجم متن اللغه) (لسان العرب). اشتر لاغر. (مهذب الاسماء). || گاو وحشی. (معجم متن اللغه) (لسان...
هبیغ
[هَ بَیْ یَ] (ع ص، اِ) زن بدکاری که دست لمس کننده را رد نکند. هبیغه. || درهء بزرگ. هبیغه. || رود بزرگ. (معجم متن اللغه).
هبیغه
[هَ بَیْ یَ غَ] (ع ص، اِ) زن بدکاری که دست لمس کننده را رد نکند. هبیغ. (معجم متن اللغه).
هبیل
[هَ] (اِخ) پدر بطنی است. (منتهی الارب). پدر قبیله ای است از عرب که باقیماندهء آنها در یمن هستند. (معجم متن اللغه).
هبیل
[هَ] (اِخ) صورتی از کلمهء هابیل است برادر قابیل که فرزندان آدم باشند. (از اقرب الموارد). هابیل پسر آدم. (ناظم الاطباء). رجوع به هابیل شود.
هبیل
[هُ بَ] (اِخ) ابن کعب. صحابی است. وی از بنی مازن بود. طبرانی در کتاب اوسط از صفوان بن عمر روایت کرده که معاذبن جبل، هبیل بن کعب و جدش مازن بن خثیمه را نزد رسول فرستاد و اینان اسلام آوردند. (الاصابه فی تمییز الصحابه قسم اول).
هبیل
[هُ بَ] (اِخ) ابن وبره الانصاری صحابی است. (الاصابه فی تمییز الصحابه قسم اول).
