هپروت
[هَ پَ] (اِ) کلمهء منحوت بر وزن جبروت و ملکوت، که از آن افکار پریشان و مالیخولیایی بنگیان و حشیشیان را اراده کنند. (یادداشت مؤلف).
- در عالم هپروت سیر کردن؛ افکاری چون افکار حشیش و بنگ کشیدگان پروردن. خیالاتی چون خیالات چرسیان و بنگیان کردن. خیالات واهی داشتن: او در...
هپروتی
[هَ پَ] (ص نسبی) منسوب به هپروت، که کلمه ای است ساختگی. رجوع به هپروت شود.
- خیالات هپروتی؛ به معنی واهی و غیر معقول که هیچ نوع مخرج عقلانی ندارند.
هپرو کردن
[هَ پَ کَ دَ] (مص مرکب) در تداول عامه، به غصب و دزدی چیزی را متصرف شدن. خوردن مال کسی. (یادداشت مؤلف). به یغما بردن. غارت کردن.
هپل هپو
[هَ پَ هَ] (ص مرکب) در تداول عامه، بی ترتیب و بی قانون. (فرهنگ نظام).
هپلیت
[هُ] (یونانی، اِ)(1) اصل این کلمه یونانی است و در آن زبان به معنی سلاح و ساز و برگ کامل میباشد، ولی در یونانباستان به پیاده نظام سنگین اسلحه اطلاق میشده است. هپلیت ها دارای اسلحهء کامل بودند و آنان را کلاه خودی با تاج گل بود و زرهی سرخ...
هپلیت
[هُ] (فرانسوی، اِ)(1) نوعی از بی مهرگانند که دارای غلاف فسیلی می باشند و در طبقات گل سفید یافت میشوند. نزدیک به پنجاه نوع از آنها شناخته شده است. (از لاروس).
(1) - Hoplite.
هپوک
[هَ] (اِ) نامی است که در مازندران به سنای کاذب دهند. دغدغک. (یادداشت مؤلف). رجوع به سنای کاذب شود.
هپولو
[هُ پُ] (اِخ) ده کوچکی است از دهستان انگالی بخش برازجان شهرستان بوشهر که در 27 هزارگزی باختر برازجان واقع شده و دارای 34 تن سکنه میباشد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج7).
هپی
[هَ] (اِخ) دهی است از دهستان سراجو بخش مرکزی شهرستان مراغه که در 34 هزارگزی جنوب خاوری مراغه و 5/18 هزارگزی جنوب باختری شوسهء مراغه به میانه واقع شده. منطقه ای است کوهستانی و دارای هوای معتدل سالم میباشد. جمعیت آن 165 تن ترک زبان است. از چشمه مشروب میشود...
هپیون
[هَ] (اِ) تریاک. افیون. (برهان) (آنندراج). هبیون. (ناظم الاطباء). ابیون. اپیون. از یونانی اُپیُون(1) مبدل اپوس(2)، لاتینی اپیوم(3) (به معنی مایع)، و آن شیرهء بستهء تخمدانهای نارس خشخاش است. (از برهان چ معین حاشیهء ص86، ذیل: اپیون) :
آن فلسفه است و این سخن دینی
این شکر است و فلسفه هپیون است.
ناصرخسرو.
علم...
هت
[هَت ت] (ع مص) پی هم نقل کردن کلام و حدیث را. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (معجم متن اللغه). || نیکو راندن کلام را بسلامت. (منتهی الارب). نیکو بیان کردن کلام و حدیث را. (ناظم الاطباء). نیکو راندن کلام را. (از اقرب الموارد). سخن نیکو راندن. (زوزنی). ||...
هت
(1) [هَ2تْ تَ] (هندی، اِ) از اندازه های هند بوده که معادل یک قبضه و بیست و چهار انگشت باشد و آن یک ذرع است. و «دست» نیز نامیده میشده. (از ماللهند ابوریحان بیرونی ص79).
(1) - چنین است در متن ماللهند، اما «هَستَ» صحیح تر بنظر میرسد، زیرا تلفظ این...
هتاء
[هِ] (ع اِ) وقت. هنگام. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (تاج العروس). پارهء شب. (مهذب الاسماء). هزیع. (معجم متن اللغه). بخصوص هنگامی از شب. (ناظم الاطباء). و گاهی در مورد روز هم به کار رود. (معجم متن اللغه). پاره ای از زمان. هَت ء. هِت ء. هَتی ء. هَتیّ. هیتَأ. هیتاء....
هتات
[هَتْ تا] (ع ص) مرد بسیار سخن سبک. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (تاج العروس). بسیار سخن بیهوده گوی. مهذار. مهت. هتهات. (معجم متن اللغه). بسیار سخن گوی و حاضرکلام. (ناظم الاطباء). مرد بسیارگو و چست. (منتخب اللغات). مؤنث؛ هتاته.
هتاته
[هَتْ تا تَ] (ع ص) زن سبک دست در دوک رشتن. (مهذب الاسماء).
هتاخ
[هَتْ تا] (ال ...) (اِخ) قلعهء مستحکمی است در دیاربکر نزدیک میافارقین. (از معجم البلدان ج5 ص392).
هتار
[هِ] (ع مص) به باطل دشنام دادن. (ناظم الاطباء). مهاتره. (معجم متن اللغه). به یکدیگر دشنام دادن.
هتار
[هِ] (اِخ) لقب طلحه بن عیسی بن ابراهیم، قطب یمن، متوفی به سال 780 ه . ق. است. خاندان وی از رؤسا و بزرگان یمن بودند و از میان ایشان بزرگانی چون طاهربن المحجب الهتاری و محمد بن یوسف بن المهتار برخاستند. (از تاج العروس).
هتاس
[هُ سَ] (هندی، اِ)(1) در اصطلاح هیأت و نجوم هندیان، این کلمه صاحب جوک چهارم باشد که آن را محمود دانند. هتاس همان نار است. رجوع به ماللهند ص265 شود. ظاهراً صورتی از هُتاشَن است. رجوع به هُتاشَن شود.
(1) - Hutasa.
هتاشن
[هُ شَ نَ] (هندی، اِ)(1) به هندی یکی از نامهای نار است، ابوریحان بیرونی در جدول مربوط به زیجات، آن را بدینسان آورده: «ثم اسماء النار و هی پافک(2)، بیشفانر(3)، دهن(4) تپن(5)، هتاشن، جلن(6)، اکن(7). رجوع به ماللهند ص85 شود. ممکن است صورتی از هتاس باشد. رجوع به هتاس شود.
(1)...
