هبهب
[هَ هَ] (اِخ) نام وادی ای است از جهنم که جایگاه جباران و ستمگران است. (از معجم متن اللغه).
هبهب
[هَ هَ] (ع ص) گرگ سبک تیزرفتار. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (معجم متن اللغه) (اقرب الموارد). اخطل گوید:
علی انها تهدی المطی اذا عوی
من اللیل، ممشوق الذراعین هبهب.
(از لسان العرب).
|| شتر سبک تیزرو. (معجم متن اللغه) (لسان العرب). || تیزرو. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (اقرب الموارد). ج، هَباهِب. (ناظم الاطباء).
هبهبه
[هَ هَ بَ] (ع اِ) بانگ گشن هنگام هیجان گشنی. (معجم متن اللغه).
هبهبه
[هَ هَ بَ] (ع مص) به شتاب رفتن. (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). به شتاب و نشاط رفتن. (معجم متن اللغه). || درخشیدن سراب. || بیدار شدن از خواب. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (معجم متن اللغه). || بانگ بر زدن. || تیز شدن گشن. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب). به...
هبهبی
[هَ هَ بی ی] (ع ص) مرد نیکو سرودگوی مر شتران را. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (اقرب الموارد). آن کس که برای شتران هنگام راه رفتن آواز نیکو خواند تا بشتاب و نشاط روند. || نیکوخدمت مطلقاً. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (معجم متن اللغه) (لسان العرب). || نیکو خدمت کننده...
هبهبیه
[هَ هَ بی یَ] (ع ص) شتر مادهء سبک و شتاب. (منتهی الارب). شتر مادهء سبک. (اقرب الموارد). شتر مادهء ضعیف. (ناظم الاطباء). شتر مادهء سبک تیزرو. (لسان العرب). ابن احمر گوید :
تماثیل قرطاس علی هبهبیه
نضاالکور عن لحم لها متخدد.
از کلمهء تماثیل، کتابهایی را که خواهد نوشت اراده کرده است....
هبه فراپذیرفتن
[هِ بَ / بِ فَ پَ رُ تَ] (مص مرکب) اتهاب. (تاج المصادر بیهقی). بخشش پذیرفتن. قبول هبه کردن.
هبه کردن
[هِ بَ / بِ کَ دَ] (مص مرکب)بخشیدن. (ناظم الاطباء). دادن. بذل کردن. و رجوع به هبه شود.
هبه نامه
[هِ بَ / بِ مَ / مِ] (اِ مرکب)بخشش نامه. (ناظم الاطباء). در اصطلاح، قباله ای است که بر طبق آن، واهب مالی یا چیزی را (عین موهوبه) به متهب ببخشد. (از حقوق مدنی، تألیف موسی عمید).
هبی
[هَ] (ع اِ صوت) آوازی که بدان اسب را برانند و از خود دور کنند. (ناظم الاطباء). نوعی از آواز که بدان اسب را برانند، یعنی دور شو از من. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). کمیت گوید :
نُعَلّمها هبی و هلا و ارحب
و فی أبیاتنا و لنا افتلینا.(از لسان العرب).
هبی
[هَ بَ ی ی](1) (ع اِ) کودک خرد. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد) (معجم متن اللغه) (لسان العرب). ج، هَبائیّ(2). (لسان العرب).
(1) - ناظم الاطباء به کسر «ب» نیز آورده است.
(2) - در معجم متن اللغه هبابی [ هَ بی ی ] آمده است.
هبی
[هُبْ با] (ع ص، اِ) جِ هابی. (معجم متن اللغه) (اقرب الموارد) (لسان العرب). رجوع به هابی شود: نجوم هبی؛ ستاره هایی که از گرد و غبار پوشیده شده باشند. (ناظم الاطباء). ستارگان نهفته در غبار. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (معجم متن اللغه) (لسان العرب).
هبیب
[هَ] (ع ص) باد گردانگیز. (منتهی الارب). بادی که گرد و غبار پراکند. هَبوب. هبوبه. (معجم متن اللغه) (اقرب الموارد) (لسان العرب).
هبیب
[هَ] (ع مص) هَبّ. هُبوب. وزیدن باد. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). برپا شدن باد. (معجم متن اللغه) (اقرب الموارد) (لسان العرب). جستن باد. (تاج المصادر بیهقی). || بیدار شدن. (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد) (معجم متن اللغه). طلوع کردن ستاره. برآمدن اختر. (معجم متن اللغه) (اقرب الموارد). || تیز شدن گشن...
هبیب
[هُ بَ] (اِخ) نام وادی است در راه اسکندریه منسوب به هبیب بن معقل. (منتهی الارب). وادیی ای است بین مربوط و فیوم که هبیب بن مغفل(1) در آن گوشه گیری گزید و از آن جهت به نام وی منسوب شده است. (از الاصابه فی تمییزالصحابه).
(1) - در منتهی الارب...
هبیب
[هُ بَ] (اِخ) ابن مُغفَل صحابی است. مغفل نام جد پدرش بود. ابونعیم گوید وی پسر عمروبن مغفل بن واقفه بن... غفاری است. ابن یونس گوید که وی شاهد فتح مصر بود و در فتنهء بعد از قتل عثمان در وادیی که بین مریوط و فیوم واقع میباشد گوشه گیری...
هبیت
[هَ] (ع ص) مهبوت. مرد بددل و بی خرد. (منتهی الارب) (معجم متن اللغه). مرد بددل و ترسو و کم خرد. (ناظم الاطباء). مرد ترسو و بی خرد. (اقرب الموارد). مرد ترسو. جبان. (معجم متن اللغه). || جن زدهء ترسو. (اقرب الموارد). || آن کس که قدر و منزلتش فرود...
هبیت
[هَ / هِ یَ] (ع ص) مرد جن زده. || مرد ترسو. || ترسوی عقل و هوش باخته چون مهبوت. || نادان. احمق. گول. (معجم متن اللغه).
هبیج
[هَ] (ع ص) آهو که در دو پهلوی وی دو خط دراز از میان پشم شکم و پشت باشد. (منتهی الارب) (معجم متن اللغه) (اقرب الموارد). آهویی که در هر یک از دو پهلوی وی خطی دراز میان پشم شکم و پشت وی باشد. (ناظم الاطباء).
هبیج
[هَ بَیْ یَ] (ع ص) لغتی است در هَبَیَّخ. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (معجم متن اللغه) (اقرب الموارد). رجوع به هَبَیَّخ شود.
