هبنوقه
[هَ قَ] (ع اِ) نای. مزمار. ج، هبانیق. (معجم متن اللغه).
هبنوقه
[هُ قَ] (ع اِ) نای. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). مزمار. (معجم متن اللغه) (اقرب الموارد). || دف. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). || هر آلت سرود. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). ج، هبانیق. (معجم متن اللغه).
هبنه
[هَ بَ نَ] (اِخ) نام کوهی است به مازندران. (ترجمهء مازندران و استرآباد رابینو ص204).
هبنیق
[هِ] (ع اِ) خدمتکار و چاکر. (منتهی الارب). غلام بچهء خدمتکار. (معجم متن اللغه) (اقرب الموارد). هُبنُق. هُبنوق. هَبنیق. هَبَینَق. هُبانِق. ج، هبانق، هبانیق. (معجم متن اللغه).
هبنیق
[هَ] (ع اِ) خدمتکار و چاکر. (منتهی الارب). غلام بچهء خدمتکار. (معجم متن اللغه) (اقرب الموارد). هُبنُق. هِبنیق. هُبنوق. هَبَینَق. هُبانِق. ج، هبانق، هبانیق. (معجم متن اللغه).
هبو
[هَ] (اِ) هوو. همشوی. وسنی. ضره. بنانج. (یادداشت مؤلف). رجوع به هوو شود.
هبو
[هَبْوْ] (اِخ) نام گروهی از تازیان. (ناظم الاطباء). حیی است از عرب. (منتهی الارب).
هبو
[هُ بُوو] (ع مص) بلند برآمدن گرد و خاک. (ناظم الاطباء). بلند برآمدن غبار. (منتهی الارب) (معجم متن اللغه) (اقرب الموارد). || گریختن. || مردن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (معجم متن اللغه) (اقرب الموارد). || مخلوط شدن خاکستر با خاک. (اقرب الموارد) (معجم متن اللغه). || خاکستر شدن آتش. (معجم...
هبوات
[هَ بَ] (ع اِ) جِ هَبوَه. رجوع به هَبوَه شود: سطعت الهبوه و الهبوات. (اقرب الموارد).
هبوب
[هَ] (ع ص) باد گردانگیز. (منتهی الارب). بادی که گرد و خاک برانگیزد. (ناظم الاطباء). بادی که گرد و غبار پراکند. (معجم متن اللغه) (اقرب الموارد).
هبوب
[هُ] (ع مص) وزیدن باد. (منتهی الارب). برپا شدن باد. برانگیخته شدن باد. هب. وزیدن باد. (معجم متن اللغه) (اقرب الموارد) (تاج العروس) :
برآمد بادی از اقصای بابل
هبوبش خاره در و باره افکن.
منوچهری.
|| بیدار شدن. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب). بیدار شدن از خواب. (اقرب الموارد) (معجم متن اللغه) (تاج العروس)....
هبوبه
[هَ بَ] (ع ص) باد گردانگیز. (منتهی الارب) (معجم متن اللغه). بادی که گرد و خاک برانگیزد. (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد).
هبود
[هَبْ بو] (اِخ) نام مردی است. (منتهی الارب).
هبود
[هَبْ بو] (اِخ) نام اسبی است از بنی قریع. (معجم البلدان). اسبی است عمروبن جعد را. (منتهی الارب).
هبود
[هَبْ بو] (اِخ) نام آبی است. (معجم البلدان) (معجم متن اللغه) (منتهی الارب). و آن را هبابید نیز گویند. (منتهی الارب) (معجم متن اللغه). این کلمه را به اعتبار آبهای اطرافش به «هبابید» جمع بندند. (معجم البلدان). رجوع به هبابید شود.
هبود
[هَبْ بو] (اِخ) نام جایی است در بلاد بنی تمیم. (معجم البلدان). جایی است در بلاد بنی تمیم یا بنی نمیر. (معجم متن اللغه). موضعی است در بلاد بنی نمیر. (منتهی الارب). || نام کوهی است. (معجم البلدان). ابن مقبل گوید:
جزی الله کعباً بالاباتر نعمه
وحیاً بهبود جزی الله اسعدا.
عمربن کرکره...
هبود
[هَبْ بو] (ع اِ) دانهء حنظل. هبید. (معجم البلدان). هبد.
هبوداری
[هَ] (حامص مرکب) هوو داشتن. دارای همشوی بودن. ضره، بنانج، همشوی و وسنی داشتن.
هبودان
[هَ] (اِخ) دهی است از بخش نیک شهر شهرستان چاه بهار که در 21 هزارگزی شمال نیک شهر و 15 هزارگزی خاور شوسهء ایرانشهر به چاه بهار واقع شده. ناحیه ای است کوهستانی، گرمسیر مالاریایی دارای 150 تن سکنهء بلوچ میباشد. آب آن از چشمه و محصولاتش خرما، برنج و...
هبور
[هَ] (ع اِ) عنکبوت. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (معجم متن اللغه).
