هبکه
[هُ بَ کَ] (ع ص) مرد احمق و گول. (ناظم الاطباء). گول. (منتهی الارب). احمق. (اقرب الموارد) (معجم متن اللغه) (تاج العروس). نادان. بیخرد. || زمین نرم که در آن پای فرورود. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). زمین که پای در آن فرورود. (اقرب الموارد) (معجم متن اللغه) (تاج العروس).
هبکی
[هَ بَ] (اِخ) دهی است از دهستان تورجان بخش بوکان شهرستان مهاباد واقع در 24 هزار و 500گزی جنوب باختری بوکان و 8 هزار و 500گزی باختر شوسهء بوکان به سقّز، ناحیه ای است کوهستانی، معتدل سالم و دارای 357 تن سکنهء کرد میباشد. آب آن از چشمه و محصولاتش...
هبل
[هَ بَ] (ع مص) گم کردن مادر فرزند را و بی فرزند شدن: هبلته امه هبلا؛ گم کرد او را مادر وی و بی فرزند شد. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (معجم متن اللغه) (اقرب الموارد) (تاج العروس) :
و الناس من یلق خیراً قائلون له
مایشتهی و لام المخطی ء الهبل.
(از تاج...
هبل
[هَ بَ] (ع اِ) شأن. (اقرب الموارد): اهتبل هبلک؛ علیک بشأنک؛ یعنی لازم بگیر درستی حال خود را. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (معجم متن اللغه)؛ به صیغهء امر یعنی لازم بگیر درستی حال و شأن خود را. (ناظم الاطباء).
هبل
[هَ بِ] (ع ص) گرگ حیله گر. محتال. (اقرب الموارد): ذئب هبل؛ گرگ فریبنده. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).
هبل
[هُ] (ع ص، اِ) جِ اهبل و هبلاء. (معجم متن اللغه). رجوع به اهبل و هبلاء شود.
هبل
[هِ بِ] (ع ص) کلانسال گران سنگ از مردم و از شتر و از شترمرغ. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). پیر و فربه از مردم و شتر و شترمرغ. (اقرب الموارد) (معجم متن اللغه) (تاج العروس). در بعضی از فرهنگها به تشدید «لام» آمده است. ذوالرمه گوید:
هبل الی عشرین وفقا یشله
الیهن...
هبل
[هِ بَل ل] (ع ص) مرد بزرگ جثه. || مرد درازبالا. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (معجم متن اللغه) (اقرب الموارد) (تاج العروس). ابن اعرابی گوید:
انا ابونعامه الشیخ الهبل
انا الذی ولدت فی اخری الابل.
هبل
[هِ بِل ل] (ع ص) مرد بزرگ جثه. || مرد بلندبالا. (ناظم الاطباء) (معجم متن اللغه) (اقرب الموارد). || (اِ) درختی است. (اقرب الموارد) (تاج العروس). در معجم متن اللغه به فتح «باء» آمده است.
هبل
[هُ بَ] (اِخ) نام بتی که در کعبه بود. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). بتی بود مر قریش را در کعبه. (معجم متن اللغه). نام بتی است که در زمان جاهلیت، دو قبیله از عرب یعنی بنی کنانه و قریش آن را پرستش میکردند. مجسمهء این بت به صورت...
هبل
[هُ بَ] (اِخ) ابن عامربن بکربن عامر الاکبربن اوس الکلبی. از شعرای معروف دورهء جاهلیت بود. از اوست:
عشیه تکبو الخیل فی قصد القنا
و تنزع من لباتها تزعف الدما
اذا کظهن الطعن من کل جانب
کظمن فمایشکون الاتحمحما
بمعترک ضنک المکر کانما
یساق به الابطال صاباً و علقما.
و نیز او راست:
و روجه مغیار وصلت بوجره
عجرت...
هبل
[هَ بَ] (اِخ) حسن بن علی بن جابرالهبل الیمنی. رجوع به حسن بن علی بن جابر و حسن هبل شود.
هبل
[هِ بِ] (اِخ)(1) کریستیان فریدریش. شاعر و نمایشنامه نویس آلمانی، به سال 1813 م. به دنیا آمد. وی پسر بنای فقیری بود و روزگار کودکیش در فقر و فاقه و محرومیت گذشت. در سال 1835 به هامبورگ(2) رفت و خود را برای ورود به دانشگاه آماده کرد، ولی سال بعد...
هبلاء
[هَ] (ع ص) مؤنث اهبل. زنی که عقل و خرد و تمیز خود را از دست داده باشد. (معجم متن اللغه). ج، هُبل.
هبلات
[هُ بَ] (اِخ) کسانی که از نژاد هبل میباشند. (ناظم الاطباء). اولاد و احفاد هبل که پدر قبیله ای از کلب بود.
هبلاع
[هِ] (ع ص) مرد پرخوار فراخ گلو که لقمه های بزرگ بردارد. (ناظم الاطباء). مرد بسیارخوار بزرگ لقمهء فراخ گلو. (منتهی الارب). مأخوذ از بلع. (معجم متن اللغه) (اقرب الموارد). هبلع.
هبلران
[هَ لَ] (اِخ) دهی است از دهستان چهریق بخش سلماس شهرستان خوی. واقع در 24 هزار و پانصدگزی شمال باختر سلماس. ناحیه ای است کوهستانی، سردسیر سالم، دارای 83 تن سکنهء کرد میباشد. از چشمه مشروب میشود و محصول آن غلات است. شغل اهالی زراعت و گله داری و کار...
هبلس
[هَ لَ] (اِخ) دهی است از دهستان پیران بخش حومهء شهرستان مهاباد. واقع در 53 هزارگزی خاور شوسهء خانه به نقده. ناحیه ای است جلگه ای، معتدل و دارای 15 تن سکنهء کرد میباشد. آب آن از روخانه لاوین و محصولاتش غلات است. اهالی به زراعت مشغولند. راه آن مالرو...
هبلس
[هِ لِ](1) (ع اِ) کسی. (منتهی الارب). احدی. (اقرب الموارد). کسی که انس گرفته شود به او. (معجم متن اللغه) (تاج العروس): مابها هبلس؛ نیست در آن خانه کسی، احدی. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (معجم متن اللغه) (تاج العروس). هبلیس.
(1) - معجم متن اللغه این کلمه را به...
هبلع
[هِ لَ] (ع ص) مرد بسیارخوار بزرگ لقمهء فراخ گلو. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (معجم متن اللغه) (اقرب الموارد). از ماده بلع و هاء در آن زائد است. (تاج العروس). هبلاع :
وضع الخزیر فقیل این مجاشع
فشحا جحافله جراف هبلع.
(از تاج العروس).
|| لئیم. پست. فرومایه. (معجم متن اللغه) (اقرب الموارد) (تاج...
