هبلع
[هَ بَلْ لَ](1) (ع ص) مرد بسیارخوار فراخ گلو که لقمه های کلان بردارد. (ناظم الاطباء). مرد بسیارخوار بزرگ لقمهء فراخ گلو. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (تاج العروس). مأخوذ از بلع. (معجم متن اللغه). هِبْلَع.
(1) - معجم متن اللغه این کلمه را به فتح اول و سکون ثانی و تخفیف...
هبلق
[هَ بَلْ لَ] (ع ص) کوتاه قامت. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). کوتاه قامت فربه. (معجم متن اللغه). لام آن بدل است از نون هبنق. (تاج العروس).
هبله
[هُ لَ] (ع اِ) بوسه. قبله. (اقرب الموارد) (معجم متن اللغه). || (ص) زن فرزند گم کرده. (معجم متن اللغه).
هبله
[هَ بِ لَ] (ع ص) زنی که فرزند خود را گم کرده باشد. مادر گم کرده فرزند. (اقرب الموارد) (معجم متن اللغه). این کلمه در مقام مدح و اعجاب استعمال شود. (معجم متن اللغه). ولی اقرب الموارد دربارهء کلمهء «هابل» که به معنی زن گم کرده فرزند است آورده: در...
هبله
[هِ بِ / بَلْ لَ] (ع ص) مؤنث هبل [ هِ بِ / هِ بَل ل ] . (منتهی الارب) (اقرب الموارد). زن بزرگ جثه. (ناظم الاطباء). || زن درازبالا. (ناظم الاطباء).
هبلی
[هِ بِلْ لا] (ع اِ) خرامش. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). تبختر در راه رفتن. (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد) (تاج العروس): هو یمشی الهبلی. (اقرب الموارد). || (ص) مختال. (معجم متن اللغه).
هب لی
[هَ] (ع جملهء فعلیهء امری) اشارت و تلمیح به دعای سلیمان (ع) که گفت رب اغفر لی و هب لی ملکا لاینبغی لاحد من بعدی؛ یعنی ای پروردگار ببخش مرا ملکی که سزاوار نیست و نزیبد هیچکس را از پس من. (آنندراج) (غیاث اللغات).
هبلیس
[هِ] (ع اِ) کسی. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). احدی. (اقرب الموارد) (معجم متن اللغه). هبلس: ما فی الدار هبلیس؛ یعنی نیست در آن خانه کسی. (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد).
هبنق
[هُ نُ] (ع اِ) خدمتکار و چاکر. (منتهی الارب) (آنندراج). غلام بچه و خدمتکار. (ناظم الاطباء). غلام بچهء خدمتکار. (معجم متن اللغه) (اقرب الموارد). هَبنیق. هِبنیق. هُبنوق. هَبَینَق. هُبانِق. ج، هبانق، هبانیق. (معجم متن اللغه).
هبنق
[هَ بَنْ نَ] (ع ص) گول کوتاه بالا. (منتهی الارب) (آنندراج). احمق کوتاه بالا. (ناظم الاطباء). هبنک. احمق. (اقرب الموارد) (معجم متن اللغه). || کوتاه بالا. قصیر. (اقرب الموارد) (معجم متن اللغه).
هبنقع
[هَ بَ قَ] (ع ص) متکبر احمق که حکایات زنان را دوست دارد. (ناظم الاطباء). بزرگ منش گول و دوست دارندهء محادثت زنان را. (منتهی الارب) (آنندراج) (اقرب الموارد) (معجم متن اللغه). || احمقی که حماقتش در کارها و در نشستن معروف باشد. مذکر و مؤنث در آن یکسان است....
هبنقعه
[هَ بَ قَ عَ] (ع ص) مؤنث هبنقع. زنی که بر کاری یا گفتار یا کرداری مستقیم نباشد و اعتماد بر او نشاید. (اقرب الموارد). || شتر فراخ کنج دهن فروهشته لب. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد).
هبنقعه
[هَ بَ قَ عَ] (ع مص) بر پی پاشنهء پای نشستن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد) (معجم متن اللغه). || هر دو پای از هم باز داشته و شکم رانها را بهم چسبانیده بر سرین نشستن. (ناظم الاطباء) (معجم متن اللغه). هر دو پای واداشته هر دو ران را...
هبنقه
[هَ نَ قَ] (ع مص) چسبانیدن شکم رانها را به زمین هنگام نشستن. (ناظم الاطباء). شکم هر دو ران را به زمین چسبانیده نشستن. (منتهی الارب) (آنندراج) (اقرب الموارد) (معجم متن اللغه).
هبنقه
(1) [هَ بَنْ نَ قَ] (اِخ) یزیدبن ثروان القیسی، ملقب به ذوالودعات. از بنی قیس بن ثعلبه، شاعر بود. وی در عرب ضرب المثل حمق و ساده لوحی است. و عبارت «احمق من هبنقه» از امثال سایره میباشد. از اوست:
اذا کنت فی دار یهینک اهلها
و لم تک مکبولا بها فتحولا
و...
هبنک
[هَ بَنْ نَ] (ع ص) مرد احمق ضعیف. (ناظم الاطباء) (معجم متن اللغه) (اقرب الموارد). گول سست. (منتهی الارب). هبنق. || مرد احمق بسیارحماقت. (اقرب الموارد) (معجم متن اللغه). || سخن چین. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (معجم متن اللغه). هَبنَک. (معجم متن اللغه).
هبنک
[هَ نَ] (ع ص) رجوع به هَبَنَّک شود.
هبنکه
[هَ نَ کَ] (ع ص) مؤنث هبنک. رجوع به هَبَنَّکَه شود.
هبنکه
[هَ بَنْ نَ کَ] (ع ص) مؤنث هَبَنَّک. زن احمق ضعیف. (ناظم الاطباء) (معجم متن اللغه) (اقرب الموارد). زن گول سست. (منتهی الارب). || زن سخن چین. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (معجم متن اللغه). هَبنَکَه. (معجم متن اللغه). || مرد باکسالت. (ناظم الاطباء). مرد کسلمند. (منتهی الارب). کسلان....
هبنوق
[هُ] (ع اِ) خدمتکار و چاکر. (منتهی الارب). خدمتکار از غلام بچگان. (اقرب الموارد) (معجم متن اللغه). هُبنُق. هَبنیق. هِبنیق. هَبَینَق. هُبانِق. ج، هبانق، هبانیق. (معجم متن اللغه).
