هبصی
[هَ بَ صا] (ع اِمص) رفتار شتاب. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). رفتار سریع. (معجم متن اللغه). مشی الهبصی. (اقرب الموارد).
هبط
[هَ] (ع مص) فرود آوردن چیزی را. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (معجم متن اللغه) (اقرب الموارد) (تاج العروس). اللهم غبطا و لاهبطا؛ یعنی میخواهیم از تو غبطه و پناه میبریم از فرود آوردن ما. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || لاغر گردانیدن بیماری کسی را. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء)...
هبط
[هُ بُ] (ع اِ) جِ هبوط. (ناظم الاطباء).
هبط حق
[هَ حَ] (اِخ) نامی است که مروان حمار آخرین خلیفهء اموی به قحطبه بن شبیب سردار عرب داده بود. (حبیب السیر ج2 ص198). این نام تصحیفی از اسم اصلی وی یعنی قحطبه است.
هبطه
[هَ طَ] (ع اِ) زمین هموار پست. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (معجم متن اللغه) (تاج العروس). هم فی هبطه من الارض؛ یعنی زمین پست هموار. زهده. (از اقرب الموارد). || یک بار. مره. (اقرب الموارد).
هبع
[هَ بَ] (ع ص) خر و یا هر چهارپایی که به کندی رود و به نشاط نرود. (اقرب الموارد).
هبع
[هَ] (ع مص) کند رفتن خر. (اقرب الموارد) (معجم متن اللغه) (تاج العروس). || کند رفتن و به نشاط نرفتن هر چهارپا. (اقرب الموارد). || گردن دراز کرده رفتن شتر. || ناگهان فرا پیش آمدن قوم از هر جای. (معجم متن اللغه). || بشتاب و با کمک گردن رفتن شتر....
هبع
[هُ بَ] (ع اِ) خر. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (تاج العروس). || شتربچه ای که در آخر نتاج زاده باشد. (منتهی الارب). شتربچه ای که در تابستان یا آخر نتاج زاده باشد. (اقرب الموارد) (معجم متن اللغه) (تاج العروس): ما له هبع و لا ربع. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب). ج،...
هبع
[هُبْ بَ] (ع ص، اِ) جِ هابع و هَبوع. (تاج العروس) (معجم متن اللغه). رجوع به هابع و هَبوع شود.
هبعات
[هُ بَ] (ع اِ) جِ هُبَعَه. رجوع به هبعه شود.
هبعان
[هَ بَ] (ع مص) گردن دراز کرده رفتن شتر. || بناگاه فرا پیش آمدن قوم از هر جای. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (معجم متن اللغه).
هبعه
[هُ بَ عَ] (ع اِ) مؤنث هبع. ماده خر. || شتر بچهء ماده ای که در آخر نتاج زاده شده باشد. (ناظم الاطباء). ج، هُبَعات. || یکی از هبع. (تاج العروس). یکی از شتر بچگانی که در آخر نتاج زاده باشند.
هبغ
[هَ] (ع مص) خوابیدن. || خوابیدن اندک در روز. || خوابیدن اندک هر موقع که باشد. (معجم متن اللغه).
هبغه
[هَ غَ] (ع اِ) اسم از هبوغ. (معجم متن اللغه) (تاج العروس). خواب. نوم.
هبق
[هَ بَ] (ع اِ) گل دوروی. (بحر الجواهر). رجوع به دوروی (گل...) شود. گیاهی است. (معجم متن اللغه). و رجوع به هِبِقّ شود.
هبق
[هِ بِق ق] (ع اِ) بسیاری جماع. (معجم متن اللغه) (تاج العروس). || گیاهی است. (تاج العروس). هَبَق.
هبقع
[هَ قَ] (ع ص) کوتاه بالای گرداندام استوارخلقت سخت پی. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). کوتاه قد استوارخلقت. (اقرب الموارد) (معجم متن اللغه). ج، هباقع.
هبقع
[هُ قَ] (ع ص) مرد متکبر نادان. (معجم متن اللغه).
هبک
[هَ بَ / هَ](1) (اِ) کف دست. (لغت فرس اسدی) (برهان) (فرهنگ نظام) (سروری) (انجمن آرا) (رشیدی) (ناظم الاطباء) (آنندراج) :
بر هبک نهاده جام باده
و آنگاه ز هبک نوش کردش.
رودکی (از لغت فرس).
(1) - لغت فرس این لغت را به فتح اول و سکون دوم آورده و در شعر رودکی...
هبکات کلب
[هُ بَ تُ کَ] (اِخ) نام چند آب مر کلب را. (ناظم الاطباء). چند آب است کلب را. (منتهی الارب). آبهایی از بنی کلب. (اقرب الموارد) (معجم متن اللغه) (تاج العروس) (معجم البلدان).
