هبراء
[هَ] (ع ص) ماده شتر بسیارگوشت. هبره. (معجم متن اللغه) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).
هبراثان
[هَ] (اِخ) دهی است به دهستان. (منتهی الارب). از قراء دهستان. (معجم متن اللغه).
هبران
[] (اِخ) دهی است جزء بخش حومهء شهرستان ساوه. در 21 هزارگزی ساوه و 18 هزارگزی راه عمومی آن واقع شده. ناحیه ای است کوهستانی، سردسیر و دارای 239 تن سکنهء ترکی و فارسی زبان است. محصولات آنجا غلات و بنشن و دارای باغهای بادام و گردو و سیب میباشد....
هبرج
[هَ رَ] (ع ص، اِ) رفتار شتاب سبک. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). راه رفتن تند و کند. (اقرب الموارد). راه رفتن سریع و خفیف، درهم. (معجم متن اللغه). || مرد درهم کننده رفتار. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). مردی که راه رفتنش درهم باشد. (اقرب الموارد) (معجم متن اللغه). || مرد...
هبرج
[هِ رِ] (ع ص) مرد ستبر فربه. (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (معجم متن اللغه) (منتهی الارب).
هبرجه
[هَ رَ جَ] (ع مص) نگار کردن. (منتهی الارب) (معجم متن اللغه). نگارین کردن جامه را. (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || درهم آمیختن رفتار را. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد) (معجم متن اللغه). || بدعمل بودن. دارای عمل نکوهیده بودن. (معجم متن اللغه).
هبردانه
[هِ رِ نَ] (ع ص) ثریده هبردانه مبردانه؛ اشکنهء سرد فراهم آوردهء گرد کرده. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (معجم متن اللغه).
هبرزی
[هِ رِ زی ی] (ع ص، اِ) سواری(1) از سواران فارسی. (اقرب الموارد). سواری از سواران فارسی که نیکو تیر اندازد و نیک بر پشت اسب نشیند. (معجم متن اللغه). ابن سیده گوید: سوار نیکو تیرانداز، و زجاج گوید: و سواری که نیکو بر اسب نشیند. و بعضی گفته اند...
هبرقی
[هَ رَ] (ع ص، اِ) آهنگر. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (معجم متن اللغه) (تاج العروس). || زرگر. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (معجم متن اللغه) (تاج العروس). || هر صنعتگری که با آتش کار کند. (ذیل اقرب الموارد). نابغهء ذبیانی گوید :
مستقبل الریح روقیه و جبهته
کالهبرقی تنحی ینفخ الفحما.
|| خوب و...
هبرقی
[هِ رِ قی ی] (ع ص، اِ) رجوع به هَبرَقی شود.
هبرک
[] (اِخ) دهی بوده است در فارس. این کلمه در فارسنامه به دو صورت هیرک و هبرک و در نزهه القلوب به صورتهای هیرک و میرک آمده است. (فارسنامه ابن بلخی چ لندن ص139 و 163) (نزهه القلوب ج3 ص117).
هبرک
[هَ رَ] (ع ص) شباب هبرک؛ جوانی تمام. شاب هبرک؛ جوان تمام جوانی نیکواندام. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (معجم متن اللغه) (اقرب الموارد) (تاج العروس) :
جاریه شبت شبابا هبرکا
لم یعد ثدیا نحرها أن فلکا.
(از تاج العروس).
هبرکع
[هَ بَ کَ] (ع ص) مرد کوتاه قامت. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد) (معجم متن اللغه).
هبرکل
[هَ بَ کَ] (ع ص) جوان خوب اندام نیکوتن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). جوان نیکوتن. (اقرب الموارد) (معجم متن اللغه).
هبرکه
[هَ رَ کَ] (ع ص) دختر نازک اندام. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد) (معجم متن اللغه).
هبرمه
[هَ رَ مَ] (ع مص) بسیار خوردن. || بسیار سخن گفتن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد) (معجم متن اللغه).
هبروس
[هِ] (اِخ)(1) هِبرِه. نام قدیم رود مریچ(2) است. (از قاموس الاعلام ترکی).
(1) - Hebrus.
(2) - Maritza.
هبره
[هَ بِ رَ] (ع ص) مؤنث هَبِر. ماده شتر بسیارگوشت. (اقرب الموارد): ناقه هبره. (منتهی الارب).
هبره
[هُ رَ] (ع اِ) دانهء انگور. (معجم متن اللغه). هبر. رجوع به هبر شود.
هبره
[هَ رَ] (اِخ) نام مردی است. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || بطنی است از همدان. (منتهی الارب). نام بطنی از تازیان. (ناظم الاطباء).
